⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p55
اما قبل از اینکه چیزی بگه، خدمتکار جوانی که پارچ نوشیدنی دستش بود، موقع رد شدن از کنار میز، انگشتش به لبه‌ی سینی خورد.
لبه‌ی فلزی سینی روی دست نینا کشیده شد.
«آخ....»
فقط یک خراش کوچک.
یک قطره خون روی پوستش نشست.
همه چیز...
در کمتر از یک ثانیه عوض شد.
صدای قاشق‌ها قطع شد.
چند خدمتکار همون‌جا بی‌حرکت موندن
یکی از نگهبان‌ها ناخودآگاه یک قدم جلو اومد.
چشم‌هاش دیگه به صورت نینا نبود...
به همون قطره‌ی کوچیک خون خیره شده بود.

نینا قلبش تند تند می‌زد.
واقعاً ترسید بود


قطره‌ی خون، آروم از روی مچ دست نینا پایین لغزید.
صدای نفس کشیدن چند نفر توی سالن عوض شد.
یکی از خدمتکارها ناخودآگاه سرش رو پایین انداخت و لب‌هاش رو روی هم فشار داد.
نگهبانی که نزدیک در ایستاده بود، بی‌اختیار یک قدم جلو اومد.
چشم‌هاش رنگ عجیبی گرفته بود.
نینا عقب رفت.
نگاهش بین صورت‌های اطراف می‌چرخید.
همه...
داشتن به دستش نگاه می‌کردن.
نه به خودش.
به خونش.
همون لحظه صدای برخورد محکمی توی سالن پیچید.
تق!
همه از جا پریدن.
جیمین کف دستش رو محکم روی میز کوبیده بود.
دیگه هیچ‌کس تکون نخورد.
بدون اینکه صداش رو بلند کنه، گفت:
«همه... بیرون.»
هیچ‌کس سؤال نپرسید.
در کمتر از چند ثانیه، خدمتکارها و نگهبان‌ها یکی‌یکی از سالن خارج شدن.
آخرین نفر، همون خدمتکاری بود که دست نینا رو زخمی کرده بود.
قبل از بیرون رفتن، سرش رو پایین انداخت.
«ببخشید، قربان...»
در بسته شد.
حالا فقط نینا و جیمین توی سالن مونده بودن.
نینا هنوز دستش رو جلوی خودش گرفته بود.
با صدایی که سعی می‌کرد نلرزه، گفت:
«...همه داشتن به خون من نگاه می‌کردن.»
دیدگاه ها (۱۴)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p56جیمین از جاش بلند شد. قدم‌هاش آهسته بو...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p57بعد از چند ثانیه گفت:«از وقتی یادت میا...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p5۴«قول؟»جیمین بعد از چند ثانیه مکث، سرش ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p53صبح روز بعد...نینا از اتاق بیرون اومد....

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p45درست...به سمت همون جایی که نینا پشت پر...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p34فقط از کنار نینا گذشت و وارد راهروی بع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط