مادربزرگ الان می گم غذای تو رو زودتر بیارن این پدربزرگت فقط به ...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹¹

مادربزرگ : الان می گم غذای تو رو زودتر بیارن این پدربزرگت فقط به فکر خودشه اه .. هی من باید حرص بخورم

ات خنده شرینی کرد که توجه یونگی هم جلب کرد و باعث شد اونم لبخند بزنه

همینطور که مادربزرگ قول داده بود غذام رو زودتر اوردن ولی همه تصمیم گرفتن صبر کنن تا غذای همه اماده بشه و بعد باهم بخورن غذا رو داخل رستوران خوردیم اومدیم بیرون

ات با ذوق و کیوت : نظرتون چیه با هم بریم بستنی بخوریم؟

لیلی : همه خستن می خوان برن خونه فردا می ریم عزیزم لبخند شیطانی

ات خنسرد و جدی : اوه عزیزم اگه تو خسته ای می تونی بری بقیه براخودشون تصمیم می گیرن چی کار می خوان بکنن... بعد با مهربونی خب نظرتون چیه بریم بستنی بخوریم ؟

مادربزرگ : موافقم بریم بستنی بخوریم

پدربزرگ : منم موافقم بریم بستنی بخوریم

یونگی : منم موافقم بستنیم

مامان ات : وای منم دلم بستنی می خواد

و همه یکی یکی گفتن بریم که تصمیم گرفتیم بریم فقط لیلی و عمه و باباش گفتن نه بعدش لیلی لوس و حرصی و عصبی با خانوادش رفتن خونه ماهم رفتیم بستنی بخوریم همه سفارش داده بودن و توی ماشینشون منتظر بودن من اخرین نفر بودم    قرار بود یونگی برامون بخره .. واسه همین کنارم بود

ات ذوق زده با چشمای قلبی به بستنی ها نگاه می کرد : یونگی اونو می خوام ..

یونگی لبخند : باشه عزیزم

ات  : نه نه اون یکی که اونجاست رو می خوام

یونگی خنده : باشه

ات : نه پیشیمون شدم این یکی

یونگی خنده : باشه

ات با لب و لوچه اویزون لپ باد کرده : نه اونم نه وای..... نمی دونم کدومو انتخواب کنم همشون خوشمزه به نظر میان

یونگی با خودش اخه من چه جوری قربون تو کیوت نرم چرا این همه نازی من همیشه در برابرت تصلیمم : اخ ..جوجه و لپ ات رو کشید ..همشو برات می خرم خوبه ؟

ات چشماش از ذوق برق زد : واقعا ؟ .. نه اب میشه نمی تونم بخورم پس همون رو می گیرم اون یکی انتخواب اخرمه مطمعنم ..لبخند ناز

یونگی با لبخند : هر چی تو بخوای ...بعد مشکوک ... تو امروز اصلا حساس نیستی کسی نفهمه و خیلی راحت داری باهام صحب می کنی و سعی نمی کنی رابطمون رو پنهون کنی

ات با تردید: امم ... خب ...یونگی من تصمیم گرفتم همه چیز رو به همه بگیم تو نظرت چیه ؟ با چشمای منتظر و به یونگی نگاه می کرد نمی دونست قراره چه چیزی بشنوه چه جوابی در انتظارش بود

یونگی لبخند : من که از همون اول گفتم بگیم نفسم بریم بگیم ؟

ات شک بهش وارد شد: الاننننننننننن ... نه من امادگیش رو ندارم

یونگی اروم بغلش کرد : اروم باش عزیزم امادگی نمی خواد عزیزم ... من کنارتم نگران چی هستی ؟

ات با تردید : اما ... میشه بزاریم فردا ..

یونگی : من که این همه صبر کردم اینم روش هر وقت تو بخوای عزیزم

شب داخل اتاق لیلی و ات

لیلی : دخترهٔ هرزه چطور جرعت کردی منو ضایع و خجالت زده کنی ؟ دستشو اورد بالا تا به ات سیلی بزنه که ........ات جلو دستشو گرفت

ات خنسرد : من شما رو ضایع نکردم و من فقط یه پیشناهاد دادم

لیلی فشاریشده : تو دختره ...قول می دم کاری کنم پشیمون شی ...

ات خنسرد : اوکی خیلی خستم می خوام بخوابم حرف دیگه ای هم داری ؟

لیلی : تو امروز ... چطور یه روزه این همه تغییر کردی ؟

ات خنسرد ابرو بالا انداخت محکم گفت : برای اینکه خودمو عوض کنم نیازی ندارم از کسی اجازه بگیرم دیگه ؟ (می دونید که جمله مورد علاقه ادمین عزیزتونه تو فیک کوکم بود🤣 💅😭)

لیلی انگشت به دهن مونده بود جوابی برای دادن به ات نداشت نمی تونست هندل کنه این همون دختر ضعیف و ساکت و بی اهمیته که الان خیلی محکم و خنسرد رفتار می کرد و با کلمات باهاش بازی
می کرد

ات خنسرد : خب مثل اینکه دیگه حرفی نیست من رفتم بخوابم شبت خوش عزیزم و پوزخندی به چهره اشفته ی لیلی کرد و خوابید 

فردا صبح 

ات : بیدار شدم لیلی داشت ارایش غلیظی می کرد نگاه عصبی بهم کرد که برام فاقد اهمیت بود راستش خوشم اومده بود باهاش بازی کنم فکر می کرد می تونه با من بازی کنه نمی دونست من صاحب بازی ام دلم براش می سوخت این شخصیتم خیلی خطرناک بود حق داره طفلکی   رفتم یه دوش گرفتم اومدم بیرون روتینم رو انجام دادم تینت خوش رنگ صورتیم رو که عاشقش بودم و لبام رو پر حجم تر و زیبا تر نشون می داد رو زدم و رفتم پایین تا صبحانه بخورم صبحانه رو اماده کردم و رفتم داخل اتاق یونگی در نزدم همینجوری رفتم داخل که با یونگی که یه حوله دور پاش بود مواجه شدم پشمام ریخته بود چه جذابه سیسپکاش واو محوش شده بودم که اومد منو کشید داخل درو بست و من بین در و اون بودم

یونگی با نیشخند : خب ..جوجه خودت با پای خودت اومدی توی دامم

ات تازه بهوش اومد جلو چشماش رو گرفت  : برو اونور زشته...
دیدگاه ها (۶)

𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹² ات تازه بهوش اومد ج...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹³ یونگی می خواست چیزی ب...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹⁰ موقع شام توی رستور...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ⁹ ات : از اون تعریف ن...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ³ ات: والا منم نمی خ...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ⁵ یونگی : باشه عزی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط