مردی، حلوافروش را گفت که کمی حلوایم به نسیه ده.

مردی، حلوافروش را گفت که کمی حلوایم به نسیه ده.

حلوافروش گفت: بچش، حلوای نیکی است. گفت: من به

قضای رمضان سال پیش روزه دارم. حلوافروش گفت: پناه به

خدا! اگر با چون تو معامله کنم تو قرض خدا را سالی به دیگر

سال عقب اندازی با من چه خواهی کرد

#شیخ_بهایی
دیدگاه ها (۲)

دلیل اینکه نمی خندید،آن نیست که پیر شده اید، شما #پیر_می شوی...

#ایها_العشق_سلاممعنی حقیقی صبر یعنی،حضرت#زینب_سلام_الله_علیه...

#روزشمارانقلاب #12_بهمنساعت 9:27 دقیقه به وقت تهران#رهبر_انق...

38 سال گذشت ...از روزی که #پیر_فرزانه ، با آن آرامش آسمانی ،...

حکایت آموزنده معامله با خدا مردی داخل بقالی محله شد ، و از ب...

.. پایین بیاین حرف دارممن اخر خرداد یعنی سی و یکم یا یک تیر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط