چند پارتی P
چند پارتی P15
هیونجین ذهنش حسابی درگیر بود، یه روز داشت میومد پیشت و از دور دیدی که نزدیک بود زمین بخوره ولی به روی خودش نیاورد و فقط خندید و اومد سمتت.
ا.ت: هیونجینا یه چیزی بگم؟
هیونجین: اوهوم، چیشده؟
ا.ت: به چی فکر میکنی که انقدر حواست پرت شده، این چند روزی اصلا معلوم نیست حواست کجائه
هیونجین: عام... راستش به این فکر میکنم که چی میشه اگه همه بفهمن، باید از هم جدا بشیم؟ من نمیخوام، تو که میدونی کمپانی چطوریه اگه فن ها مخالف باشن کمپانی جدامون میکنه، شاید حتی یکیمون رو اخراج کنه... آخه چطو...
حرفشو قطع میکنی و میگی: آه هیونجینا تو چقدر نانازی، به چه چیزایی فکر میکنی... راستش نگران کنندهس و نه دیگه در این حد، خیلی سخت نگیر حتی اگه اخراج شم هم بازم عاشقت میمونم، مشکلی نیستش که!🤷🏻♀️
بغلش میکنی و لپشو میبوسی و ادامه میدی: تازه اگر هم نذاشتن باهم بمونیم، بیا قول بدیم هیچوقت به همدیگه خیانت نکنیم، باشه؟
این حرف های آخرت باعث شد یهو بغضش بترکه و تعجب کردی، اصلا نفهمیده بودی بغض کرده
ا.ت: ای بابا جینی، چرا گریه میکنی؟ گفتم اگه...
هیونجین: تمومش کن دیگه، چرا باید اون همه احتمالای مسخره رو به فکرام اضافه کنی؟(عصبانی ی خیلی کیوت)
چند روز دیگه ماما بود و شما هم شرکت میکردید، قرار بود آهنگی که باهم فیت داده بودید رو اجرا کنید و پسرا آهنگ های خودشونو.
هیونجین واقعا استرس داشت، نمیخواست توی ماما به همه اعلام کنه که شما باهمید چون مراسمی نیست که بشه توش همچین چیزی رو اعلام کرد و رسمیه، برای همین تصمیم گرفت که توی کنسرتی که دو روز بعد از مامائه اعلامش کنه، اونجا هیچکس دیگه ای بجز استی نیست.
توی ماما هم چند تا جایزه ی گنده و خوب میگیرید و روز میرسه که کنسرت دارید...
ویو هیونجین:
دستام یخ زده... وای... نمیدونم باید چیکار کنم، اگه همه چیز خراب شه چی؟ اگه اتفاق بدی بیوفته چی؟ باید چیکار کنم!!!!!! (نشسته روی صندلی و سرشو گرفته و دستاش لای موهاشه)
.........
میای تو و ازش میپرسی: جینی خوبی؟
سریع خودشو جمع و جور میکنه: آره خوبم
ا.ت: باید الان بریم رو صحنه، بیا!
بلند میشه و میاد خیلی خوب و عالی اجرا میکنید و همه عاشق همکاریتون میشن و کلی خوش میگذره هم به اعضا هم به تو کلا ۳ ساعت کنسرت بود و هیونجین تصمیم گرفت توی نیم ساعت آخر همه چیرو بگه، دیگه باید میگفت... تحمل نداشت....
میکروفون رو گرفت و بعد از حرفایی که همیشه میزنه گفت: استی! چند تا خبر مهم دارم که باید بهتون بگم..... راستش ازتون میخوام درکم کنید و واقعا استی بمونید، خواهش میکنم...
استی ها همه واکنش های خوبی به این جمله ها دادن اما بعدش....
هیونجین: خبرم اینه که من عاشق شدم!.........
منتظر پارت بعد باشید
هیونجین ذهنش حسابی درگیر بود، یه روز داشت میومد پیشت و از دور دیدی که نزدیک بود زمین بخوره ولی به روی خودش نیاورد و فقط خندید و اومد سمتت.
ا.ت: هیونجینا یه چیزی بگم؟
هیونجین: اوهوم، چیشده؟
ا.ت: به چی فکر میکنی که انقدر حواست پرت شده، این چند روزی اصلا معلوم نیست حواست کجائه
هیونجین: عام... راستش به این فکر میکنم که چی میشه اگه همه بفهمن، باید از هم جدا بشیم؟ من نمیخوام، تو که میدونی کمپانی چطوریه اگه فن ها مخالف باشن کمپانی جدامون میکنه، شاید حتی یکیمون رو اخراج کنه... آخه چطو...
حرفشو قطع میکنی و میگی: آه هیونجینا تو چقدر نانازی، به چه چیزایی فکر میکنی... راستش نگران کنندهس و نه دیگه در این حد، خیلی سخت نگیر حتی اگه اخراج شم هم بازم عاشقت میمونم، مشکلی نیستش که!🤷🏻♀️
بغلش میکنی و لپشو میبوسی و ادامه میدی: تازه اگر هم نذاشتن باهم بمونیم، بیا قول بدیم هیچوقت به همدیگه خیانت نکنیم، باشه؟
این حرف های آخرت باعث شد یهو بغضش بترکه و تعجب کردی، اصلا نفهمیده بودی بغض کرده
ا.ت: ای بابا جینی، چرا گریه میکنی؟ گفتم اگه...
هیونجین: تمومش کن دیگه، چرا باید اون همه احتمالای مسخره رو به فکرام اضافه کنی؟(عصبانی ی خیلی کیوت)
چند روز دیگه ماما بود و شما هم شرکت میکردید، قرار بود آهنگی که باهم فیت داده بودید رو اجرا کنید و پسرا آهنگ های خودشونو.
هیونجین واقعا استرس داشت، نمیخواست توی ماما به همه اعلام کنه که شما باهمید چون مراسمی نیست که بشه توش همچین چیزی رو اعلام کرد و رسمیه، برای همین تصمیم گرفت که توی کنسرتی که دو روز بعد از مامائه اعلامش کنه، اونجا هیچکس دیگه ای بجز استی نیست.
توی ماما هم چند تا جایزه ی گنده و خوب میگیرید و روز میرسه که کنسرت دارید...
ویو هیونجین:
دستام یخ زده... وای... نمیدونم باید چیکار کنم، اگه همه چیز خراب شه چی؟ اگه اتفاق بدی بیوفته چی؟ باید چیکار کنم!!!!!! (نشسته روی صندلی و سرشو گرفته و دستاش لای موهاشه)
.........
میای تو و ازش میپرسی: جینی خوبی؟
سریع خودشو جمع و جور میکنه: آره خوبم
ا.ت: باید الان بریم رو صحنه، بیا!
بلند میشه و میاد خیلی خوب و عالی اجرا میکنید و همه عاشق همکاریتون میشن و کلی خوش میگذره هم به اعضا هم به تو کلا ۳ ساعت کنسرت بود و هیونجین تصمیم گرفت توی نیم ساعت آخر همه چیرو بگه، دیگه باید میگفت... تحمل نداشت....
میکروفون رو گرفت و بعد از حرفایی که همیشه میزنه گفت: استی! چند تا خبر مهم دارم که باید بهتون بگم..... راستش ازتون میخوام درکم کنید و واقعا استی بمونید، خواهش میکنم...
استی ها همه واکنش های خوبی به این جمله ها دادن اما بعدش....
هیونجین: خبرم اینه که من عاشق شدم!.........
منتظر پارت بعد باشید
- ۵۱۵
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط