Love in the Multiverse
Love in the Multiverse⏳️🪬
Part²⁶
سه روز از خاموش شدن دروازه گذشته بود و برای نخستین بار بعد از مدتها، شهر نفس میکشید.
نه هشدار، نه صدای انفجار، نه حس خطر. فقط سئولی معمولی با خیابانهای شلوغ و نورهای عصرگاهی که روی رودخانه هان منعکس میشد.
ا/ت روی نیمکت کنار پنجره نشسته بود و فنجانی چای گرم میان انگشتهایش داشت. نگاهش به خیابان زیر پایشان بود؛ مردم عادی، زندگی عادی… چیزی که مدتها فقط آرزو بود.
جونگکوک از آشپزخانه آمد و دو لیوان روی میز گذاشت.
«نمیدونم چرا، ولی حس میکنم هوا امروز سبکتره.»
ا/ت لبخند کمرنگی زد.
«چون بالاخره میتونیم فکر کنیم… نه بجنگیم.»
جونگکوک در سکوت کنارش نشست. برای چند ثانیه فقط صدای بوق ماشینها و همهمهی دوردست شهر شنیده میشد.
بعد نگاهش را به او دوخت و آرام گفت:
«میخوای ادامهی زندگیمون چطور باشه؟ حالا که دیگه مجبور نیستیم هر روز برای زنده موندن بجنگیم…»
ا/ت مکث کرد.
سؤال سادهای بود — اما برای اولین بار، یک سؤال واقعی برای آینده، نه بقا.
«من… میخوام یه زندگی بسازیم. نه یک پناهگاه موقت. خونهای که وقتی از خواب بیدار میشیم نترسیم. جایی که… با هم باشیم، بدون سایهی هیچی.»
جونگکوک لبخندی آرام، واقعی و مطمئن زد.
«منم همینو میخوام. بیشتر از هر چیزی.»
او دست ا/ت را گرفت و انگشتانشان بیفاصله در هم قفل شد.
«پس بیایم از همینجا شروع کنیم. یه جای جدید پیدا کنیم… برای خودمون. نه آپارتمان امن، نه مخفیگاه.»
ا/ت چشمهایش برق زد.
«واقعاً؟»
«کاملاً.»
جونگکوک تکیه داد و ادامه داد:
«میخوام هر صبح با تو بیدار شم. با هم صبحونه بخوریم. مسافرت بریم. خونوادههامون بدونن که ما… کنار هم میمونیم.»
گونههای ا/ت گرم شد.
«جونگکوک… یعنی میخوای جدی جدی…؟»
«آره.»
آهسته، محکم، بیتردید.
«میخوام زندگی بسازیم. با هم. برای همیشه.»
سکوت بینشان پر از آرامش بود؛ نه سنگین، نه مبهم — سکوتی شبیه یک شروع تازه.
ا/ت دستش را روی دست جونگکوک گذاشت.
«پس… شروع کنیم. یک خونهی جدید پیدا کنیم. بعدش… سفر. بعدش…»
جونگکوک آرام خندید و گفت:
«بعدش هرچی که دلمون خواست. شاید… ازدواج. شاید… یه خانواده کوچک.»
صورت ا/ت از گرما و خجالت گل انداخت.
«جونگکوک!»
او خندید و انگشتش را زیر چانهی ا/ت گذاشت.
«گفتم شاید. ولی میخوام بدونی… این اولین بار تو عمرمه که آیندهای میخوام. با تو.»
ا/ت سرش را روی شانهی او گذاشت.
بیرون، شهر شلوغ بود اما درون اتاق، سکوتی لطیف جریان داشت — سکوتی که نه از پایان جنگ، بلکه از شروع یک زندگی جدید میآمد.
آن عصر، بدون اینکه برنامهریزی کرده باشند، هر دو حس کردند که فصل تازهای در حال شروع است.
نه با نبرد، نه با فرار،
بلکه با یک تصمیم ساده:
**زندگی مشترک.**
----------------------------
ادامه دارد...
Part²⁶
سه روز از خاموش شدن دروازه گذشته بود و برای نخستین بار بعد از مدتها، شهر نفس میکشید.
نه هشدار، نه صدای انفجار، نه حس خطر. فقط سئولی معمولی با خیابانهای شلوغ و نورهای عصرگاهی که روی رودخانه هان منعکس میشد.
ا/ت روی نیمکت کنار پنجره نشسته بود و فنجانی چای گرم میان انگشتهایش داشت. نگاهش به خیابان زیر پایشان بود؛ مردم عادی، زندگی عادی… چیزی که مدتها فقط آرزو بود.
جونگکوک از آشپزخانه آمد و دو لیوان روی میز گذاشت.
«نمیدونم چرا، ولی حس میکنم هوا امروز سبکتره.»
ا/ت لبخند کمرنگی زد.
«چون بالاخره میتونیم فکر کنیم… نه بجنگیم.»
جونگکوک در سکوت کنارش نشست. برای چند ثانیه فقط صدای بوق ماشینها و همهمهی دوردست شهر شنیده میشد.
بعد نگاهش را به او دوخت و آرام گفت:
«میخوای ادامهی زندگیمون چطور باشه؟ حالا که دیگه مجبور نیستیم هر روز برای زنده موندن بجنگیم…»
ا/ت مکث کرد.
سؤال سادهای بود — اما برای اولین بار، یک سؤال واقعی برای آینده، نه بقا.
«من… میخوام یه زندگی بسازیم. نه یک پناهگاه موقت. خونهای که وقتی از خواب بیدار میشیم نترسیم. جایی که… با هم باشیم، بدون سایهی هیچی.»
جونگکوک لبخندی آرام، واقعی و مطمئن زد.
«منم همینو میخوام. بیشتر از هر چیزی.»
او دست ا/ت را گرفت و انگشتانشان بیفاصله در هم قفل شد.
«پس بیایم از همینجا شروع کنیم. یه جای جدید پیدا کنیم… برای خودمون. نه آپارتمان امن، نه مخفیگاه.»
ا/ت چشمهایش برق زد.
«واقعاً؟»
«کاملاً.»
جونگکوک تکیه داد و ادامه داد:
«میخوام هر صبح با تو بیدار شم. با هم صبحونه بخوریم. مسافرت بریم. خونوادههامون بدونن که ما… کنار هم میمونیم.»
گونههای ا/ت گرم شد.
«جونگکوک… یعنی میخوای جدی جدی…؟»
«آره.»
آهسته، محکم، بیتردید.
«میخوام زندگی بسازیم. با هم. برای همیشه.»
سکوت بینشان پر از آرامش بود؛ نه سنگین، نه مبهم — سکوتی شبیه یک شروع تازه.
ا/ت دستش را روی دست جونگکوک گذاشت.
«پس… شروع کنیم. یک خونهی جدید پیدا کنیم. بعدش… سفر. بعدش…»
جونگکوک آرام خندید و گفت:
«بعدش هرچی که دلمون خواست. شاید… ازدواج. شاید… یه خانواده کوچک.»
صورت ا/ت از گرما و خجالت گل انداخت.
«جونگکوک!»
او خندید و انگشتش را زیر چانهی ا/ت گذاشت.
«گفتم شاید. ولی میخوام بدونی… این اولین بار تو عمرمه که آیندهای میخوام. با تو.»
ا/ت سرش را روی شانهی او گذاشت.
بیرون، شهر شلوغ بود اما درون اتاق، سکوتی لطیف جریان داشت — سکوتی که نه از پایان جنگ، بلکه از شروع یک زندگی جدید میآمد.
آن عصر، بدون اینکه برنامهریزی کرده باشند، هر دو حس کردند که فصل تازهای در حال شروع است.
نه با نبرد، نه با فرار،
بلکه با یک تصمیم ساده:
**زندگی مشترک.**
----------------------------
ادامه دارد...
- ۱۰۸
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط