قمارسرنوشت
#قمار_سرنوشت
پارت⁸
جونهو : پس الان کجاست ( با داد )
کوک : لونا داشت تو کافه نقشش رو انجام میداد که یهو در ها قفل شد کرکره ها اومد پایین و بعدش که ته رفت اونجا خبری از لونا نبود
جونهو : غلط کردید بدون اون اومدید همین الان میرید دنبالش ( خیلی اعصبانی )
کوک : ولی آخه....
جونهو میپره وسط حرفش
جونهو : همین که گفتم ( با داد )
جین آروم به کوک میگه
جین : ولش کن کوک این الان اعصبانیه بیا از جلو چشش دور شیم
اینو میگه و بعدش هر کدوم میرن تو اتاقشون
فردا صبح
ویو ته
با صدا زنگ گوشی از خواب به زور بیدار شدم خیلی خوابم میومد دیشب تا صبح نخوابیده بودم همش فکرم پیش لونا بود
ویو لونا
چشمام رو به زور باز کردم سرم گیج میرفت اصلا نمیدونستم کجام دستام بسته بود که یهو لی یون هو رو دیدم ( لی یون هو پسر لی مین هو بود )
علامت لی یون هو ♧
♧ : چه خبر از این ورا
لونا : خفه شو آشغال
♧ : هنوز یاد نگرفتی که درست صحبت کنی
لونا : من همین جوریم به تو ربطی نداره
♧ : باشه وقتی چند روز موندی اینجا بدون غذا و آب خودت یاد میگیری که چجوری باید با من صحبت کنی
اینو میگه و میره
ویو ته
دوباره رفتم همون کافه تا شاید بتونم نشانه ای از لونا پیدا کنم وقتی وارد کافه شدم کافه خیلی خلوت بود که یهو برقا رفت و کرکره ها اومد پایین نمیتونستم هیچ جا رو ببینم که یه صدا از پشت سرم شنیدم
♧ : مثل این که خیلی دوست داری بری پیش اون
ویو ته
صداش خیلی آشنا بود ... اره خودش بود لی یون هو
تا برگشتم که پشت سرم رو ببینم یه چیز محکم خورد تو سرم و دیگه نفهمیدم بعدش چی شد
پارت⁸
جونهو : پس الان کجاست ( با داد )
کوک : لونا داشت تو کافه نقشش رو انجام میداد که یهو در ها قفل شد کرکره ها اومد پایین و بعدش که ته رفت اونجا خبری از لونا نبود
جونهو : غلط کردید بدون اون اومدید همین الان میرید دنبالش ( خیلی اعصبانی )
کوک : ولی آخه....
جونهو میپره وسط حرفش
جونهو : همین که گفتم ( با داد )
جین آروم به کوک میگه
جین : ولش کن کوک این الان اعصبانیه بیا از جلو چشش دور شیم
اینو میگه و بعدش هر کدوم میرن تو اتاقشون
فردا صبح
ویو ته
با صدا زنگ گوشی از خواب به زور بیدار شدم خیلی خوابم میومد دیشب تا صبح نخوابیده بودم همش فکرم پیش لونا بود
ویو لونا
چشمام رو به زور باز کردم سرم گیج میرفت اصلا نمیدونستم کجام دستام بسته بود که یهو لی یون هو رو دیدم ( لی یون هو پسر لی مین هو بود )
علامت لی یون هو ♧
♧ : چه خبر از این ورا
لونا : خفه شو آشغال
♧ : هنوز یاد نگرفتی که درست صحبت کنی
لونا : من همین جوریم به تو ربطی نداره
♧ : باشه وقتی چند روز موندی اینجا بدون غذا و آب خودت یاد میگیری که چجوری باید با من صحبت کنی
اینو میگه و میره
ویو ته
دوباره رفتم همون کافه تا شاید بتونم نشانه ای از لونا پیدا کنم وقتی وارد کافه شدم کافه خیلی خلوت بود که یهو برقا رفت و کرکره ها اومد پایین نمیتونستم هیچ جا رو ببینم که یه صدا از پشت سرم شنیدم
♧ : مثل این که خیلی دوست داری بری پیش اون
ویو ته
صداش خیلی آشنا بود ... اره خودش بود لی یون هو
تا برگشتم که پشت سرم رو ببینم یه چیز محکم خورد تو سرم و دیگه نفهمیدم بعدش چی شد
- ۳۱۰
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط