پارت ۱۲۷
پارت ۱۲۷
*نشستم رو زمین *
رزت : کیان
کیان : هوم؟
رزت : یه سوال بپرسم ناراحت نمیشی
کیان : نه بپرس
رزت : روزی که استیگما شدی خانوادت باهات چیکار کردن؟
* اونم نشست رو زمین *
کیان : داستانش طولانیه
رزت : بگو مهم نی
کیان : وقتی که خانواده ام فهمیدم استیگمام تا حد امکان ازم دوری و بی محلی کردن
رزت : وای چقدر بد
کیان : آره اون موقع.... منو تا یه سال توی عمارت حبس کردن نمیخواستم مردم بفهمن من یه استیگمام
رزت : خب
کیان : من بر خلاف تو توی ۵ پنج سالگی جادو گرفتم دوسال بعدش یه نفر از بچه ها مسخره ام کرد برای همین خانوادم منو حبس کردن ولی من اومدم بیرون اومدم تو عمارت شما بعدش دیگه تو غرق شدی من نجاتت دادم از اینکه دیدمت خیلی خوشحال شدم چونکه شنیده بودم مردی
رزت : من مردم ؟
کیان : اون موقع شایعه شده بود ..... هوف... بعد از اینکه من برگشتم عمارت خودم خانوادم به علاوه ی دعوا کتکم زدن که چرا نزدیک تو شد_
رزت : از کجا فهمیدی من غرق شدم
کیان : گیره سر موت
رزت: الان که چیزی رو سر من نیست
کیان : اون موقع یه پاپیون بسته بودی به موهات یه جورهایی طلسم محافظ روش کار شده بود که حدس زدم ماره پدرته ولی خب من اون طلسم و حس کردم و فهمیدم غرق شدی.
**از دید کیان **
رزت : آها.... چرا خانوادت گفتن نزدیک من نشی
کیان: نمیگم چونکه گریه میکنی
رزت: بگو
کیان : باشه..... اونا میگفتن تو بدبختی میاری و طلسم شده ای حتی نباید توی سلطنت باشی.... تو باعث مرگ مادرت شدی..... اینارو میگفتن
*یهو دیدم شروع کرد گریه کردن و خندیدن *
رزت : عجیبه چون شما اولین کسی نبودین همچین فکری درمورد من میکنین
کیان : من قسط توهین نداشتم
رزت : میدونم.... ((خنده)) ... تو اولین کسی بودی که مسخره ام نکرد...
کیان : هیچکس تاحالا ازت تعریف نکرد؟
رزت : نوچ نوچ
*نشستم رو زمین *
رزت : کیان
کیان : هوم؟
رزت : یه سوال بپرسم ناراحت نمیشی
کیان : نه بپرس
رزت : روزی که استیگما شدی خانوادت باهات چیکار کردن؟
* اونم نشست رو زمین *
کیان : داستانش طولانیه
رزت : بگو مهم نی
کیان : وقتی که خانواده ام فهمیدم استیگمام تا حد امکان ازم دوری و بی محلی کردن
رزت : وای چقدر بد
کیان : آره اون موقع.... منو تا یه سال توی عمارت حبس کردن نمیخواستم مردم بفهمن من یه استیگمام
رزت : خب
کیان : من بر خلاف تو توی ۵ پنج سالگی جادو گرفتم دوسال بعدش یه نفر از بچه ها مسخره ام کرد برای همین خانوادم منو حبس کردن ولی من اومدم بیرون اومدم تو عمارت شما بعدش دیگه تو غرق شدی من نجاتت دادم از اینکه دیدمت خیلی خوشحال شدم چونکه شنیده بودم مردی
رزت : من مردم ؟
کیان : اون موقع شایعه شده بود ..... هوف... بعد از اینکه من برگشتم عمارت خودم خانوادم به علاوه ی دعوا کتکم زدن که چرا نزدیک تو شد_
رزت : از کجا فهمیدی من غرق شدم
کیان : گیره سر موت
رزت: الان که چیزی رو سر من نیست
کیان : اون موقع یه پاپیون بسته بودی به موهات یه جورهایی طلسم محافظ روش کار شده بود که حدس زدم ماره پدرته ولی خب من اون طلسم و حس کردم و فهمیدم غرق شدی.
**از دید کیان **
رزت : آها.... چرا خانوادت گفتن نزدیک من نشی
کیان: نمیگم چونکه گریه میکنی
رزت: بگو
کیان : باشه..... اونا میگفتن تو بدبختی میاری و طلسم شده ای حتی نباید توی سلطنت باشی.... تو باعث مرگ مادرت شدی..... اینارو میگفتن
*یهو دیدم شروع کرد گریه کردن و خندیدن *
رزت : عجیبه چون شما اولین کسی نبودین همچین فکری درمورد من میکنین
کیان : من قسط توهین نداشتم
رزت : میدونم.... ((خنده)) ... تو اولین کسی بودی که مسخره ام نکرد...
کیان : هیچکس تاحالا ازت تعریف نکرد؟
رزت : نوچ نوچ
- ۲۳۷
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط