### پارت ۹: انتخابِ اجباری
### پارت ۹: انتخابِ اجباری
انبارِ قدیمی اسکله، بویِ مرگ و اندوه میداد. بارون، بیرحمانه به سقفِ فلزی میکوبید و صدایِش انگار که داشت به اشکهایِ ناگفتهی جونگکوک گوش میداد. جونگکوک، بیسلاح، با قلبی که مثلِ پتک به سینهش میکوبید، جلوتر رفت.
تهیونگ، کنارِ صندلیِ لینا ایستاده بود؛ دستش رو رویِ شونهی دختر گذاشته بود، نه به نشانهیِ محافظت، بلکه به نشانهیِ تصاحب. چشماش تویِ تاریکی برق میزد؛ برقِ جنون و یه غمِ عمیق.
«بلاخره اومدی، کوکی.» صداش مثلِ خشدار شدنِ چاقو رویِ سنگ بود. «فکر کردم شاید عقلت رو از دست دادی و با اسلحه اومدی. ولی خب... مثلِ همیشه، اول به فکرِ اون بودی.»
جونگکوک فقط تونست نگاهش رو به لینا بدزده؛ صورتِ رنگپریدهش، چشمهایِ وحشتزدهش... انگار تمامِ دنیایِ اون تویِ یه لحظه خلاصه شد. «تهیونگ... ولم کن. هر چی میخوای به من بگو. ولی اونو ولش کن.»
تهیونگ خندید. «چی بگم؟ اینکه چقدر تو رو تویِ خودم حل کردم؟ اینکه چقدر تویِ تاریکی با هم ساختیمش؟ یا اینکه چقدر قسم خوردیم هیچکس، هیچچیز، هیچاحساسی رو بینمون نیاره؟»
تهیونگ به آرومی سرِ لینا رو تویِ دستش گرفت و صورتش رو به سمتِ جونگکوک چرخوند. «ببینش کوکی. این همون "ضعفیه" که داشتی بهش تن میدادی. همون چیزی که داشت تمامِ این سالها رو نابود میکرد.»
جونگکوک جلوتر رفت. «اون ضعیف نیست، تهیونگ! اون... اون یه آدمه! یه آدم که من...» جونگکوک حرفش رو خورد. نمیتونست اون کلمه رو بگه، نه جلویِ تهیونگ.
تهیونگ سر تکون داد. «میدونم چی میخوای بگی. و دقیقاً به خاطرِ همین، باید یکی رو انتخاب کنی.»
تهیونگ دستِ لینا رو گرفت و چاقویِ بزرگی که از قبل اونجا بود رو تویِ دستش گذاشت. «یا این چاقو رو میگیری و خودت تمومش میکنی... یا اینکه من این کارو میکنم. و بعد... بعد دیگه بینِ ما هیچی باقی نمیمونه. نه تو، نه اون.»
چشمهایِ جونگکوک گرد شد. «داری چی میگی تهیونگ؟! این غیرممکنه!»
«غیرممکن نیست، کوکی. فقط سخته.» تهیونگ با چشمهایِ پر از خشم و التماس، اما بیرحم، به جونگکوک نگاه کرد. «انتخاب کن. یا اون میمیره، یا خاطرهیِ ما. یکی باید از بین بره.»
لینا با وحشت به چاقویِ سرد تویِ دستش نگاه کرد. اشکهاش دوباره سرازیر شده بود. «ن... نه... من نمیتونم...»
جونگکوک تویِ همون لحظه، تمامِ سالهایِ گذشته، تمامِ سختیها، تمامِ خطرات و تمامِ وفاداریای که بین خودش و تهیونگ بود رو جلویِ چشمش دید. اما بعد، نگاهش به لینا افتاد. به اون چشمهایِ وحشتزده، به اون قلبِ شکسته... و چیزی تویِ وجودش شکست.
با صدایی که دیگه هیچ شباهتی به قبل نداشت، فریاد زد: «من انتخابم رو کردم، تهیونگ!»
***
انبارِ قدیمی اسکله، بویِ مرگ و اندوه میداد. بارون، بیرحمانه به سقفِ فلزی میکوبید و صدایِش انگار که داشت به اشکهایِ ناگفتهی جونگکوک گوش میداد. جونگکوک، بیسلاح، با قلبی که مثلِ پتک به سینهش میکوبید، جلوتر رفت.
تهیونگ، کنارِ صندلیِ لینا ایستاده بود؛ دستش رو رویِ شونهی دختر گذاشته بود، نه به نشانهیِ محافظت، بلکه به نشانهیِ تصاحب. چشماش تویِ تاریکی برق میزد؛ برقِ جنون و یه غمِ عمیق.
«بلاخره اومدی، کوکی.» صداش مثلِ خشدار شدنِ چاقو رویِ سنگ بود. «فکر کردم شاید عقلت رو از دست دادی و با اسلحه اومدی. ولی خب... مثلِ همیشه، اول به فکرِ اون بودی.»
جونگکوک فقط تونست نگاهش رو به لینا بدزده؛ صورتِ رنگپریدهش، چشمهایِ وحشتزدهش... انگار تمامِ دنیایِ اون تویِ یه لحظه خلاصه شد. «تهیونگ... ولم کن. هر چی میخوای به من بگو. ولی اونو ولش کن.»
تهیونگ خندید. «چی بگم؟ اینکه چقدر تو رو تویِ خودم حل کردم؟ اینکه چقدر تویِ تاریکی با هم ساختیمش؟ یا اینکه چقدر قسم خوردیم هیچکس، هیچچیز، هیچاحساسی رو بینمون نیاره؟»
تهیونگ به آرومی سرِ لینا رو تویِ دستش گرفت و صورتش رو به سمتِ جونگکوک چرخوند. «ببینش کوکی. این همون "ضعفیه" که داشتی بهش تن میدادی. همون چیزی که داشت تمامِ این سالها رو نابود میکرد.»
جونگکوک جلوتر رفت. «اون ضعیف نیست، تهیونگ! اون... اون یه آدمه! یه آدم که من...» جونگکوک حرفش رو خورد. نمیتونست اون کلمه رو بگه، نه جلویِ تهیونگ.
تهیونگ سر تکون داد. «میدونم چی میخوای بگی. و دقیقاً به خاطرِ همین، باید یکی رو انتخاب کنی.»
تهیونگ دستِ لینا رو گرفت و چاقویِ بزرگی که از قبل اونجا بود رو تویِ دستش گذاشت. «یا این چاقو رو میگیری و خودت تمومش میکنی... یا اینکه من این کارو میکنم. و بعد... بعد دیگه بینِ ما هیچی باقی نمیمونه. نه تو، نه اون.»
چشمهایِ جونگکوک گرد شد. «داری چی میگی تهیونگ؟! این غیرممکنه!»
«غیرممکن نیست، کوکی. فقط سخته.» تهیونگ با چشمهایِ پر از خشم و التماس، اما بیرحم، به جونگکوک نگاه کرد. «انتخاب کن. یا اون میمیره، یا خاطرهیِ ما. یکی باید از بین بره.»
لینا با وحشت به چاقویِ سرد تویِ دستش نگاه کرد. اشکهاش دوباره سرازیر شده بود. «ن... نه... من نمیتونم...»
جونگکوک تویِ همون لحظه، تمامِ سالهایِ گذشته، تمامِ سختیها، تمامِ خطرات و تمامِ وفاداریای که بین خودش و تهیونگ بود رو جلویِ چشمش دید. اما بعد، نگاهش به لینا افتاد. به اون چشمهایِ وحشتزده، به اون قلبِ شکسته... و چیزی تویِ وجودش شکست.
با صدایی که دیگه هیچ شباهتی به قبل نداشت، فریاد زد: «من انتخابم رو کردم، تهیونگ!»
***
- ۳۳۶
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط