قهوه تلخ

قهوه تلخ
پارت ۲٠
با خوردن نور افتاب که از پنچره به داخل اتاق میتابید بیدار شدم و به سمت اشپز خونه حرکت کردم و بعد از خوردن یه چیزی به اتاقم برگشتم
نگاهم خورد به نقاشی های روی دیوار دوتا بوم
بوم هارو برداشتم و پشت یکی شون اسم خودم و اون یکی چویا
این چویا دیگه کیه همه جا هست
بیخیال بهش به سمت تی وی رفتم و یک فیلم گزاشتم و با برداشتن خوراکی از کابینت شروع کردم بع دیدن
ده مین از فیلم رفته بود و صدای در اومد

درو باز کردم
چویا: دازای خوبیییی نگرانت شدممممن
دازای: بفرمایید داخل
چویا: دازای کی انقدر رسمی شدی
در جواب حرفش فقط سکوت کردم و رفت کنار تی وی نشست
چویا: این فیلمو دوباره داری میبینی
دازای: ببخشید میتونم بپرسم شما کی هستین
چویا: دازای حالت خوبه
دازای: ممنون
چویا: چیشده که به یادم نمیاری چویام
دازای: خب اقای نمیدونم کی من دیشب تصادف کردم و یک ماه اخیر رو فراموش کردم
چویا: پس یه شروع دوباره داریم، من چویام دوست صمیمیت و خانوادت
دازای: او چویا چه اسم زیبایی ولی ما چع نسبت خانوادگی داریم
دست شو رو قلبم قرار داد
لب زد
چویا: منو تو تنها کسایی هستیم که از قلب بهم وصلیم
دیدگاه ها (۱)

قهوه تلخ پارت ۲۱ضربان قلبم بالا رفت دازای: خب اینطوری که میگ...

قهوه تلخپارت ۱۹پشت سرش سوار ماشینی شدم . نمیدونستم کجا داره ...

قهوه تلخپارت ۱۸دکتر اومد ، رفتم سمتشفوجیوارا: حالش چطوره؟دکت...

خب خب بریم واسه پارت نهم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط