پارت ۶۰
پارت ۶۰
آسا هنوز بیحال در آغوش تهیونگ بود. پزشک قصر فوراً خبر شد و به همراه دو پرستار—محافظان ویژهی الههها—آسا را به اتاق درمان بردند. درهای چوبی بسته شدند و صدای قدمهای شتابزده در راهرو پیچید.
تهیونگ کنار در ایستاده بود، چشم از در نمیگرفت. نفسهایش عمیق و سنگین بودند. جیمین با چهرهای خشمگین جلو آمد، دستش را روی سینه تهیونگ کوبید و گفت:
«تو اصلاً چرا گذاشتی بیاد بیرون؟ چرا مراقب همراه من نبودی؟!»
تهیونگ با سردی نگاهش کرد، اما در نگاهش جرقهای از خشم هم دیده میشد.
«اون همراه تو نیست. اون با من اومد... چون من خواستم. چون همراه منه.»
جیمین فریاد زد:
«تو حتی به سوزی هم بیاعتنایی! اگه کسی قرار باشه مراقب آسا باشه، منم!»
تهیونگ لحظهای سکوت کرد، بعد آرام اما محکم گفت:
«من به سوزی حسی ندارم. هیچوقت نداشتم. ولی به آسا دارم... و حق دارم از همراهم مراقبت کنم.»
جیمین از شدت خشم مشتهایش را گره کرد.
«اون همراه منه، نه تو!»
تهیونگ هم قدمی به جلو برداشت و گفت:
«اگه همراه تو بود، چرا وقتی افتاد من کنارش بودم نه تو؟»
تنش بینشان لحظه به لحظه بیشتر میشد که ناگهان در اتاق کناری باز شد و نامجون با نگاهی جدی و سنگین وارد شد.
«کافیه! هر دوتون بس کنید.»
جیمین و تهیونگ ایستادند، نفسنفسزنان، ولی حرفی نزدند.
در همان لحظه صدای بمی از انتهای سالن به گوش رسید. پادشاه با ردای سلطنتیاش آرام جلو آمد و نگاهی طولانی به هر دو پسرش انداخت.
«تهیونگ، اگر فکر میکنی توان مراقبت از آسا رو داری، من اجازه میدم او همراه تو باشه.»
تهیونگ سرش را بالا آورد و محکم گفت:
«دارم.»
پادشاه سر تکان داد. سپس نگاهش را به جیمین دوخت.
«اما جیمین... تو حق دخالت در رابطه تهیونگ و آسا رو نداری. اگر چیزی در دلته، باید خودت حلش کنی—not با جنگ.»
جیمین چیزی نگفت، فقط با چشمانی پر از خشم اما بیکلام به زمین خیره شد. تهیونگ نیز آرام عقب رفت و دوباره نگاهش را به درِ بستهی اتاق درمان دوخت.
و در آن سوی در... آسا، هنوز با ضربان ضعیف قلبش، میان سرما و زندگی دستوپنجه نرم میکرد.
آسا هنوز بیحال در آغوش تهیونگ بود. پزشک قصر فوراً خبر شد و به همراه دو پرستار—محافظان ویژهی الههها—آسا را به اتاق درمان بردند. درهای چوبی بسته شدند و صدای قدمهای شتابزده در راهرو پیچید.
تهیونگ کنار در ایستاده بود، چشم از در نمیگرفت. نفسهایش عمیق و سنگین بودند. جیمین با چهرهای خشمگین جلو آمد، دستش را روی سینه تهیونگ کوبید و گفت:
«تو اصلاً چرا گذاشتی بیاد بیرون؟ چرا مراقب همراه من نبودی؟!»
تهیونگ با سردی نگاهش کرد، اما در نگاهش جرقهای از خشم هم دیده میشد.
«اون همراه تو نیست. اون با من اومد... چون من خواستم. چون همراه منه.»
جیمین فریاد زد:
«تو حتی به سوزی هم بیاعتنایی! اگه کسی قرار باشه مراقب آسا باشه، منم!»
تهیونگ لحظهای سکوت کرد، بعد آرام اما محکم گفت:
«من به سوزی حسی ندارم. هیچوقت نداشتم. ولی به آسا دارم... و حق دارم از همراهم مراقبت کنم.»
جیمین از شدت خشم مشتهایش را گره کرد.
«اون همراه منه، نه تو!»
تهیونگ هم قدمی به جلو برداشت و گفت:
«اگه همراه تو بود، چرا وقتی افتاد من کنارش بودم نه تو؟»
تنش بینشان لحظه به لحظه بیشتر میشد که ناگهان در اتاق کناری باز شد و نامجون با نگاهی جدی و سنگین وارد شد.
«کافیه! هر دوتون بس کنید.»
جیمین و تهیونگ ایستادند، نفسنفسزنان، ولی حرفی نزدند.
در همان لحظه صدای بمی از انتهای سالن به گوش رسید. پادشاه با ردای سلطنتیاش آرام جلو آمد و نگاهی طولانی به هر دو پسرش انداخت.
«تهیونگ، اگر فکر میکنی توان مراقبت از آسا رو داری، من اجازه میدم او همراه تو باشه.»
تهیونگ سرش را بالا آورد و محکم گفت:
«دارم.»
پادشاه سر تکان داد. سپس نگاهش را به جیمین دوخت.
«اما جیمین... تو حق دخالت در رابطه تهیونگ و آسا رو نداری. اگر چیزی در دلته، باید خودت حلش کنی—not با جنگ.»
جیمین چیزی نگفت، فقط با چشمانی پر از خشم اما بیکلام به زمین خیره شد. تهیونگ نیز آرام عقب رفت و دوباره نگاهش را به درِ بستهی اتاق درمان دوخت.
و در آن سوی در... آسا، هنوز با ضربان ضعیف قلبش، میان سرما و زندگی دستوپنجه نرم میکرد.
- ۷.۸k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط