چشم مستی که مرا شب همه شب می نگریست

چشم مستی که مرا شب همه شب می نگریست
صبح دیدم که به اندازه یک ابر گریست

کاش از روز ازل دوست نمی‌داشتمت
زیر لب زمزمه می‌کرد و مرا می‌نگریست

پا به پا کردم و در دل هوس ماندن بود
که تو گفتی که سر درد سرم نیستُ مایست

آتش خشم پر از قهر تو می‌گفت: برو
جذبه چشم پر از مهر تو می‌گفت: بایست

کاش- ای کاش - که بی‌واهمه می‌دانستم
راز این چشم به خون خفته بیدار تو چیست

گل من! بر تو چه رفته است که بر روی لبت
دیگر آن خنده جادویی بی‌شائبه نیست

عاشقت هستم اگرچه هدفی بیهوده‌ست
دوستت دارم اگر چه سخنی تکراری‌ست

شعر من در قفس تنگ تکلف یک عمر
زندگی کرد ولی با نفس خویش نزیست
دیدگاه ها (۵)

در این دنیا دو چیز بهترینندزیستن از سر شوقو خندیدن از ته دل"...

این پیام را برای دوستانتان فوروارد کنید دید کوتاه‌مدت را کنا...

چه زیبا میشد این دنیا اگر شاه و گدا کم بود ...

سلامی که کسی گفت به ما...آرزویم همه این است:نتراود اشک از چش...

چپتر ۱۰ _ سقوط سایهسال ها از روزی که باربارا دوباره به دنیا ...

در گوشۀ سلول نشسته‌ام و ناگزیر، برای تو می‌نویسم. اری ناگزیر...

نام:وقتی پسر داییت بود و بعد از ۱۵ سال دیدیش پارت:۸امشب تپش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط