love Between the Tides

love Between the Tides⁶⁶

چهیونگ: ولی من حس میکنم اینجا یه چیزی درست نیست
ا/ت: چی؟
چهیونگ: نمیدونم چون با شناختی که از آقای کیم دارم و اینکه دایی دوهی هست چرا باید بیاد دوسال باهات قرار بذاره حتما دوست داره و اینکه بخاطر همین برات تلاش میکنه چون دوست داره اگر دوست نداشت و یونا رو دوست داشت چرا باید بیاد با تو قرار بذاره خودت فکر کن و اینکه داخل یکسال مگه میشه هم نتیجه ی آزمایش تو بیاد که نتونی بچه دار شی و سه ماه بعد یونا همسر تهیونگ بچه دار بشه نمیدونم نمیتونم باور کنم
ا/ت: یعنی چی؟ میخوای بگی یونا حامله نیست؟

چهیونگ: نمیدونم ولی حس میکنم یه چیز درست نیست
ا/ت: حالا هرچی چه باشه چه نباشه من دیگه تمام شده زندگیم با تهیونگ قرار نمیذارم همه چیز تمام شد من دیگه تهیونگ نمیشناسم فقط آقای کیم استاد درس ریاضی
چهیونگ: فردا جشن فارغ التحصیلیمون هست فراموش که نکردی؟
ا/ت: فردا؟
چهیونگ: آره فردا
ا/ت: اها 😭
چهیونگ: چیشده
ا/ت: بهم قول داده روز فارغ التحصیلی رو باهم جشن بگیریم و نامزد بشیم😞
چهیونگ: عزیزم آروم باش بهش فکر نکن بخواب بهتر میشی بخواب عزیزم

فردا
از خواب بیدار شدم دیدم چهیونگ کنار تختم خوابیده و دستم رو گرفته
بلند شدم رفتم صورتم رو شستم
چهیونگ: ا/ت بیدار شدی؟
ا/ت: چهیونگ
چهیونگ: بهتری؟
ا/ت: یکم
چهیونگ: بیا بریم جشن شروع میشه بریم
ا/ت: توبرو من بعد میام
چهیونگ: من که تورو تنها نمیذارم فدات بشم بیا باهم بریم
ا/ت: باشه
چهیونگ: لباست رو بپوش بریم
ا/ت: باشه

چند دقیقه بعد
ا/ت: بریم
چهیونگ: صبر کن باید زیر چشمت یه چیزی بزنی بخاطر اینکه دیشب گریه کردی بذار یکم کرمپودر و کانسیلر بزنم خوب میشه
ا/ت: نه بریم
چهیونگ: نه صبر کن
ا/ت: باشه
چهیونگ: اهمم الان خوب شد بریم
رفتیم بیرون
چهیونگ: صبر کن الان میام
ا/ت: باشه

چند دقیقه بعد
چهیونگ: بیا
ا/ت: این چیه؟
چهیونگ: صبحانه بخور
ا/ت: نه میل ندارم
چهیونگ: بخور نگو میا ندارم
ا/ت: واقعا نمیتونم بخورم
چهیونگ: باشه بریم

نیم ساعت بعد
رسیدیم دانشگاه
چهیونگ: بیا بریم لباس های جشن رو بپوشیم
ا/ت: باشه
لباسهامون رو عوض کردیم
چهیونگ: من میرم پیش بچه ها سریع برمیگردم
ا/ت: باشه
چهیونگ رفت منم نشستم رو نیمکت
بعد از چند دقیقه چهیونگ اومد
چهیونگ: اینجا چیکار میکنی؟
ا/ت: خستم
چهیونگ: ا/ت بذار یه چیز بگم ما کلا یه روز بیشتر نداریم برای فارغ التحصیلی خب چرا باید به خودت انرژی منفی وارد کنی و به چیزهایی که تمام شده فکر کنی
ا/ت: چهیونگ داشتم به این فکر میکردم با تمام شدن این رابطه او بچه داره زن داره یه خانواده تشکیل داد اما من چی؟ من همه چیزم رو از دست دادم
چهیونگ: عزیزم فراموشش کن یه آدم دیگه باش یک ا/ت دیگه
ا/ت: نمیتونم واقعا نمیتونم من بخاطر او از بار رفتن گذشتم بخاطر او رابطم رو با تمام دوست هایی که پسر بودن تمام کردم و خوردن نوشیدنی الکلی رو من خیلی کم کردم چون دوست نداشت من همه چیزم رو تغییر دادم بخاطر او چون عاشقش بودم
چهیونگ: ا/ت عزیزم دوباره برگرد به ا/ت قبل از تهیونگ برو بار میتونی دوست های جدید پیدا کنی به علایقت برگرد به چیزی که بودی برگرد اصلا انگار همچین کسی تو دنیا نبوده فقط یه خواب بوده
ا/ت:تو خیلی خوبی چهیونگ خیلی خوب
چهیونگ دستم رو گرفت
چهیونگ: به هیچی فکر نکن بیا خوشبگذرونیم اصلا جیغ بزن داد بزن فریاد بزن خودت خالی کن
من و چهیونگ داشتیم با سرعت میرفتیم
خوردم به یه مردی
ا/ت: کوری؟ نمیبینی زیر پات رو؟
برگشت یه نگاهی بهمون کرد
تهیونگ: ببخشید معذرت میخوام
چهیونگ: آقای کیم ببخشید
ا/ت: 😭 این اینجاستتت اومده اینجا
چهیونگ: خب آره مهم نیست بیا بریم عکس بگیریم بیا یکم آرایشت کنم
ا/ت: باشه
چهیونگ: تمام شد بریم عکس بگیریم دسته گل بگیریم
ا/ت: باشه...

#فیک
#سناریو
#taehyung
#تهیونگ
#فیکشن
#رمان
#عشق_بین_جزر_و_مد
دیدگاه ها (۲۹)

love Between the Tides⁶⁷دو ماه بعد رفتم پیش چهیونگ تق تق تق ...

love Between the Tides⁶⁷یونا دستشو زد به کمرم و خواست منو از...

love Between the Tides⁶⁵تهیونگ: تو باید بذاری من توضیح بدم ا...

love Between the Tides⁶⁴ا/تاز خواب بیدار شدم رفتم صورتم رو ش...

love Between the Tides⁶⁰یونا: نه باهامون بیا تهیونگ: آره بیا...

love Between the Tides⁵⁹فردا بیمارستان بودم و جواب آزمایشم ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط