╭─────────────── 🏐 ───────────────╮
╭─────────────── 🏐 ───────────────╮
✦ پارت ۵۷ | چیزی که آت دید ✦
╰─────────────── 🏐 ───────────────╯
ویو آت اومدم خونه و به داییم توضیح دادم رفتم اتاقم
🌙 ویو دایی
بعد از اینکه آت به اتاقش رفت، یه مدت توی پذیرایی نشستم.
فکر اتفاقات دیروز ولم نمیکرد. 😔
دلم نمیخواست آت بیشتر از این درگیر این ماجرا بشه.
بالاخره تصمیم گرفتم خودم برم مدرسه و با ته و مربی جدید، کانگ، صحبت کنم.
🏫 مدرسه
وقتی به مدرسه رسیدم، کانگ رو کنار سالن دیدم.
دایی:
سلام، شما باید مربی جدید والیبال باشید؟
کانگ:
بله، سلام. شما؟
دایی:
من دایی آتم.
کانگ لبخند کوتاهی زد.
کانگ:
آهان... آت.
دایی:
بله. اومدم درباره اتفاق دیروز باهاتون صحبت کنم.
کانگ:
اتفاق خاصی نبود. فقط ته کمی عصبی شد.
دایی:
کمی؟! 😐
کانگ:
من فقط کارم رو انجام میدادم. شاید بهتر باشه ته یاد بگیره توی هر چیزی دخالت نکنه.
دایی اخم کرد.
دایی:
شما بهتره درباره آت اینطوری صحبت نکنید.
کانگ:
من فقط حقیقت رو گفتم.
دایی:
و من هم دارم از خواهرزادهم دفاع میکنم.
بحثشون کمکم بالا گرفت. 💢
کانگ:
شما اصلاً نمیدونید بین من و ته چی گذشته.
دایی:
هر چیزی که گذشته، دلیل نمیشه سر آت دعوا راه بندازید!
ته که از راه رسید، متوجه بحث شد.
ته:
دایی؟
اما قبل از اینکه چیزی بگه، دوباره بحث بین دایی و کانگ بالا گرفت.
من فقط با ناراحتی مدرسه رو ترک کردم.
نمیخواستم این بحث بیشتر ادامه پیدا کنه. 😔
☀️ ویو آت
صبح از خواب بیدار شدم.
بعد از آماده شدن، کیفم رو برداشتم و راهی مدرسه شدم. 🎒
فقط میخواستم پروندهمو بگیرم و برم.
وقتی وارد حیاط شدم، جین و جیا و بقیه رو دیدم.
جیا:
آت! بالاخره اومدی! 🥺
آت:
آره... فقط یه کار دارم.
جین:
چه کاری؟
آت:
میخوام پروندهمو بگیرم.
همه چند لحظه ساکت شدن.
جیمین:
یعنی واقعاً میخوای مدرسهتو عوض کنی؟ 😳
آت با لبخند کمرنگی گفت:
آت:
آره...
بعد از بچهها خداحافظی کردم و رفتم سمت دفتر مدیر.
آت:
خانم مدیر، میشه پروندهمو بهم بدین؟
مدیر:
پرونده؟ برای چی؟
آت:
میخوام مدرسهمو عوض کنم.
مدیر:
آت، بهتره عجله نکنی. میتونی چند روز دیگه هم فکر کنی.
آت:
من تصمیممو گرفتم.
مدیر چند لحظه نگاهم کرد.
مدیر:
باشه... صبر کن.
بعد از چند دقیقه، پرونده رو آورد و بهم داد.
پرونده رو گرفتم و از دفتر بیرون اومدم.
همین که از کنار سالن والیبال رد شدم...
صدای داد و فریاد شنیدم. 😳
ته:
گفتم دیگه این کارو نکن!
کانگ:
تو نمیتونی برای من تعیین تکلیف کنی!
خشکم زد.
صدای دایی هم از داخل میاومد.
دایی:
بس کنید!
با تعجب به در سالن والیبال نگاه کردم.
آت:
دایی؟! 😳
آروم در رو باز کردم...
و همون لحظه چشمم افتاد به ته، کانگ و دایی که دوباره با عصبانیت داشتن با هم بحث میکردن.
چند ثانیه فقط نگاه کردم.
انگار باورم نمیشد. 🥺
آت:
...نه.
پرونده توی دستم محکم فشرده شد.
جیا از دور صدام زد، ولی حتی نشنیدم.
فقط یه فکر توی سرم بود:
«من حتی هنوز نرفتهم... چرا دوباره اینجا؟» 🥺💔
ته ناگهان منو دید.
ته:
آت...
سرمو بالا آوردم.
چشمام پر از ناراحتی شد.
هیچی نگفتم.
فقط برگشتم و با عجله از مدرسه بیرون رفتم. 🚪🥺
این بار حتی نذاشتم کسی جلومو بگیره.
پرونده هنوز توی دستم بود...
و اشکهام بیصدا پایین میاومد. 🥀💜
#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #جیا #کانگ #والیبال
✦ پارت ۵۷ | چیزی که آت دید ✦
╰─────────────── 🏐 ───────────────╯
ویو آت اومدم خونه و به داییم توضیح دادم رفتم اتاقم
🌙 ویو دایی
بعد از اینکه آت به اتاقش رفت، یه مدت توی پذیرایی نشستم.
فکر اتفاقات دیروز ولم نمیکرد. 😔
دلم نمیخواست آت بیشتر از این درگیر این ماجرا بشه.
بالاخره تصمیم گرفتم خودم برم مدرسه و با ته و مربی جدید، کانگ، صحبت کنم.
🏫 مدرسه
وقتی به مدرسه رسیدم، کانگ رو کنار سالن دیدم.
دایی:
سلام، شما باید مربی جدید والیبال باشید؟
کانگ:
بله، سلام. شما؟
دایی:
من دایی آتم.
کانگ لبخند کوتاهی زد.
کانگ:
آهان... آت.
دایی:
بله. اومدم درباره اتفاق دیروز باهاتون صحبت کنم.
کانگ:
اتفاق خاصی نبود. فقط ته کمی عصبی شد.
دایی:
کمی؟! 😐
کانگ:
من فقط کارم رو انجام میدادم. شاید بهتر باشه ته یاد بگیره توی هر چیزی دخالت نکنه.
دایی اخم کرد.
دایی:
شما بهتره درباره آت اینطوری صحبت نکنید.
کانگ:
من فقط حقیقت رو گفتم.
دایی:
و من هم دارم از خواهرزادهم دفاع میکنم.
بحثشون کمکم بالا گرفت. 💢
کانگ:
شما اصلاً نمیدونید بین من و ته چی گذشته.
دایی:
هر چیزی که گذشته، دلیل نمیشه سر آت دعوا راه بندازید!
ته که از راه رسید، متوجه بحث شد.
ته:
دایی؟
اما قبل از اینکه چیزی بگه، دوباره بحث بین دایی و کانگ بالا گرفت.
من فقط با ناراحتی مدرسه رو ترک کردم.
نمیخواستم این بحث بیشتر ادامه پیدا کنه. 😔
☀️ ویو آت
صبح از خواب بیدار شدم.
بعد از آماده شدن، کیفم رو برداشتم و راهی مدرسه شدم. 🎒
فقط میخواستم پروندهمو بگیرم و برم.
وقتی وارد حیاط شدم، جین و جیا و بقیه رو دیدم.
جیا:
آت! بالاخره اومدی! 🥺
آت:
آره... فقط یه کار دارم.
جین:
چه کاری؟
آت:
میخوام پروندهمو بگیرم.
همه چند لحظه ساکت شدن.
جیمین:
یعنی واقعاً میخوای مدرسهتو عوض کنی؟ 😳
آت با لبخند کمرنگی گفت:
آت:
آره...
بعد از بچهها خداحافظی کردم و رفتم سمت دفتر مدیر.
آت:
خانم مدیر، میشه پروندهمو بهم بدین؟
مدیر:
پرونده؟ برای چی؟
آت:
میخوام مدرسهمو عوض کنم.
مدیر:
آت، بهتره عجله نکنی. میتونی چند روز دیگه هم فکر کنی.
آت:
من تصمیممو گرفتم.
مدیر چند لحظه نگاهم کرد.
مدیر:
باشه... صبر کن.
بعد از چند دقیقه، پرونده رو آورد و بهم داد.
پرونده رو گرفتم و از دفتر بیرون اومدم.
همین که از کنار سالن والیبال رد شدم...
صدای داد و فریاد شنیدم. 😳
ته:
گفتم دیگه این کارو نکن!
کانگ:
تو نمیتونی برای من تعیین تکلیف کنی!
خشکم زد.
صدای دایی هم از داخل میاومد.
دایی:
بس کنید!
با تعجب به در سالن والیبال نگاه کردم.
آت:
دایی؟! 😳
آروم در رو باز کردم...
و همون لحظه چشمم افتاد به ته، کانگ و دایی که دوباره با عصبانیت داشتن با هم بحث میکردن.
چند ثانیه فقط نگاه کردم.
انگار باورم نمیشد. 🥺
آت:
...نه.
پرونده توی دستم محکم فشرده شد.
جیا از دور صدام زد، ولی حتی نشنیدم.
فقط یه فکر توی سرم بود:
«من حتی هنوز نرفتهم... چرا دوباره اینجا؟» 🥺💔
ته ناگهان منو دید.
ته:
آت...
سرمو بالا آوردم.
چشمام پر از ناراحتی شد.
هیچی نگفتم.
فقط برگشتم و با عجله از مدرسه بیرون رفتم. 🚪🥺
این بار حتی نذاشتم کسی جلومو بگیره.
پرونده هنوز توی دستم بود...
و اشکهام بیصدا پایین میاومد. 🥀💜
#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #جیا #کانگ #والیبال
- ۲۹۸
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط