وقتی پسر عموته و.....
وقتی پسر عموته و.....
پارت ۲
که یهو زد زیره گریه ات واقعا بدبخت بود چون خانوادش تظاهر میکردن که دوسش دارن ولی همیشه مثله یه اشغال باهاش رفتار میکردن ، دیگه خسته شده بود از همچی خسته شده بود پس سیع کرد بخوابه تا یکمی از فکر و خیال راحت شه
۵:۰۰ بعد از ظهر
ات آماده شد که بره کتابخونه که یهویی مامانشو دید
ات: س.. سلام مامان
م.ات: کجا میری؟
ات: کتابخونه
م.ات: اوکی برو
ات سوار موتورش شد و رفت کتابخونه ،جالب اینجاست ات اصلا کتاب نمیخوند ولی همیشه میومد این کتابخونه چون ساکت و آرام بود و انقدر میومد کتابخونه که صاحب کتابخونه میرفت به کاراش رسیدگی میکرد و ات از کتابخونه مراقبت میکرد ، شب شده بود صاحب کتابخونه با دوتا نودل اومد پیشه ات
ات: اووو چه عجب..اومدید خانم لی
خانم لی: ببخشید کارام زیاد بود..چه خوب از کتابخونه مراقبت کردی آفرین بهت دختر
ات: ممنونمم
خانم لی: برای همین برات نودل درست کردم
ات: یاااا خیلی بیرحمی فقط برای اینکه از کتابخونه مراقبت کردم برام نودل درست کردی؟ ( اخم کیوت)
خانم لی: خوب حالا خودتو لوس نکن... بدو بدو بیا نودلا سرد شدن
خانم لی تنها آدمی بود که ات واقعا دوسش داشت و باهاش صمیمی بود، کلی شوخی کردن و خندیدن که ات چشمش خورد به ساعت نباید دیر میکرد
ات: خانم لی باید برم خوشحال شدم از دیدنت
خانم لی: ات وایسا
خانم لی رفت تا یه چیزی بیاره و وقتی اومد دید که ات داره با ذوق نگاش میکنه
خانم لی ؛ بیا برات پیداش کردم
ات: واییی مرسیییی
خانم لی: خواهش میکنم
ات ۲ سال بود که دنبال یه کتاب میگشت ولی هیچوقت نتونست پیداش کنه ولی خانم لی پیداش کرده بود
ات: خانم لی خیلی دوست دارم
خانم لی: یااا شیرین زبونی نکن ( تک خنده)
ات: خداحافظ ( خنده)
خانم لی: خداحافظ
ات با خنده سوار موتورش شد و رفت عمارت ، اومد توی عمارت که خندش محو شد تهیونگ و عموش اومده بودن و همه داشتن کلی خوش میگذروندن
ات: س.. سلام به همه
همه: سلام ات
پ.ات: دخترم بیا بشین
ات رفت نشست رو مبل و داشتن حرف میزدن که عموی ات با استرس به ات یه نگاهی کرد
ات: چیزی شده عمو؟
عموی ات: راستش ات...ت..تو باید با تهیونگ ازدواج کنی
ات و تهیونگ: چییییییییییی؟؟؟؟؟؟
که یهو....
ادامه دارد
پارت ۲
که یهو زد زیره گریه ات واقعا بدبخت بود چون خانوادش تظاهر میکردن که دوسش دارن ولی همیشه مثله یه اشغال باهاش رفتار میکردن ، دیگه خسته شده بود از همچی خسته شده بود پس سیع کرد بخوابه تا یکمی از فکر و خیال راحت شه
۵:۰۰ بعد از ظهر
ات آماده شد که بره کتابخونه که یهویی مامانشو دید
ات: س.. سلام مامان
م.ات: کجا میری؟
ات: کتابخونه
م.ات: اوکی برو
ات سوار موتورش شد و رفت کتابخونه ،جالب اینجاست ات اصلا کتاب نمیخوند ولی همیشه میومد این کتابخونه چون ساکت و آرام بود و انقدر میومد کتابخونه که صاحب کتابخونه میرفت به کاراش رسیدگی میکرد و ات از کتابخونه مراقبت میکرد ، شب شده بود صاحب کتابخونه با دوتا نودل اومد پیشه ات
ات: اووو چه عجب..اومدید خانم لی
خانم لی: ببخشید کارام زیاد بود..چه خوب از کتابخونه مراقبت کردی آفرین بهت دختر
ات: ممنونمم
خانم لی: برای همین برات نودل درست کردم
ات: یاااا خیلی بیرحمی فقط برای اینکه از کتابخونه مراقبت کردم برام نودل درست کردی؟ ( اخم کیوت)
خانم لی: خوب حالا خودتو لوس نکن... بدو بدو بیا نودلا سرد شدن
خانم لی تنها آدمی بود که ات واقعا دوسش داشت و باهاش صمیمی بود، کلی شوخی کردن و خندیدن که ات چشمش خورد به ساعت نباید دیر میکرد
ات: خانم لی باید برم خوشحال شدم از دیدنت
خانم لی: ات وایسا
خانم لی رفت تا یه چیزی بیاره و وقتی اومد دید که ات داره با ذوق نگاش میکنه
خانم لی ؛ بیا برات پیداش کردم
ات: واییی مرسیییی
خانم لی: خواهش میکنم
ات ۲ سال بود که دنبال یه کتاب میگشت ولی هیچوقت نتونست پیداش کنه ولی خانم لی پیداش کرده بود
ات: خانم لی خیلی دوست دارم
خانم لی: یااا شیرین زبونی نکن ( تک خنده)
ات: خداحافظ ( خنده)
خانم لی: خداحافظ
ات با خنده سوار موتورش شد و رفت عمارت ، اومد توی عمارت که خندش محو شد تهیونگ و عموش اومده بودن و همه داشتن کلی خوش میگذروندن
ات: س.. سلام به همه
همه: سلام ات
پ.ات: دخترم بیا بشین
ات رفت نشست رو مبل و داشتن حرف میزدن که عموی ات با استرس به ات یه نگاهی کرد
ات: چیزی شده عمو؟
عموی ات: راستش ات...ت..تو باید با تهیونگ ازدواج کنی
ات و تهیونگ: چییییییییییی؟؟؟؟؟؟
که یهو....
ادامه دارد
- ۱.۶k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط