کمی بهتر شد. بعد به پایین نگاه کرد.
کمی بهتر شد. بعد به پایین نگاه کرد.
همه منتظر بودند ببینند چه میکند.
یوکی لقمهی دوم را گرفت، چند لحظه مکث کرد… و آن را به سمت سانمی پرت کرد.
سانمی با یک حرکت گرفتش.
روی بسته نوشته شده بود: برای سانمیسان.
چند ثانیه سکوت شد.
میتسوری با ذوق دست زد:
«یوکی برات غذا فرستاده! یعنی دوستت داره!»
سانمی صورتش کمی سرخ شد:
«خفه شو! شاید خودش نمیخواسته!»
یوکی از بالای درخت یک «میو!» بلند گفت؛ کاملاً معلوم بود که خودش خواسته.
شینوبو با شیطنت گفت:
«بهنظر میرسد گربهی دردسرساز، شما را انتخاب کرده، شینازوگاوا-سان.»
سانمی بسته را محکمتر گرفت و زیر لب گفت:
«چه بدشانسیای…»
اما غذا را کنار نگذاشت.
همان موقع، باد سردی میان درختها پیچید.
یوکی که روی شاخه نشسته بود، ناگهان خشک شد. گوشهایش ایستادند. لقمه از دستش افتاد.
تانجیرو فوری متوجه بو شد:
«یه شیطان… نزدیکه.»
گیو دستش را روی قبضهی شمشیر گذاشت.
سانمی هم فوراً شمشیرش را بیرون کشید، ولی قبل از حرکت، یک نگاه کوتاه به یوکی انداخت.
یوکی دیگر آن گربهی بامزهی چند لحظه قبل نبود.
چشمهایش زیر نور کم جنگل زرد و درخشان شده بودند. دمش پف کرده بود و پنجههایش در چوب شاخه فرو رفته بودند.
از میان مه، صدایی آرام و آشنا آمد:
«چه جالب… هنوز هم آن موجود کوچک، اینهمه آشوب به پا میکند.»
دوما از بین درختها بیرون آمد.
لبخندش آرام بود؛ اما نگاهش مستقیم روی یوکی ثابت مانده بود.
یوکی خیلی آهسته غرّید:
«غرررر… میو.» 🐾
همه منتظر بودند ببینند چه میکند.
یوکی لقمهی دوم را گرفت، چند لحظه مکث کرد… و آن را به سمت سانمی پرت کرد.
سانمی با یک حرکت گرفتش.
روی بسته نوشته شده بود: برای سانمیسان.
چند ثانیه سکوت شد.
میتسوری با ذوق دست زد:
«یوکی برات غذا فرستاده! یعنی دوستت داره!»
سانمی صورتش کمی سرخ شد:
«خفه شو! شاید خودش نمیخواسته!»
یوکی از بالای درخت یک «میو!» بلند گفت؛ کاملاً معلوم بود که خودش خواسته.
شینوبو با شیطنت گفت:
«بهنظر میرسد گربهی دردسرساز، شما را انتخاب کرده، شینازوگاوا-سان.»
سانمی بسته را محکمتر گرفت و زیر لب گفت:
«چه بدشانسیای…»
اما غذا را کنار نگذاشت.
همان موقع، باد سردی میان درختها پیچید.
یوکی که روی شاخه نشسته بود، ناگهان خشک شد. گوشهایش ایستادند. لقمه از دستش افتاد.
تانجیرو فوری متوجه بو شد:
«یه شیطان… نزدیکه.»
گیو دستش را روی قبضهی شمشیر گذاشت.
سانمی هم فوراً شمشیرش را بیرون کشید، ولی قبل از حرکت، یک نگاه کوتاه به یوکی انداخت.
یوکی دیگر آن گربهی بامزهی چند لحظه قبل نبود.
چشمهایش زیر نور کم جنگل زرد و درخشان شده بودند. دمش پف کرده بود و پنجههایش در چوب شاخه فرو رفته بودند.
از میان مه، صدایی آرام و آشنا آمد:
«چه جالب… هنوز هم آن موجود کوچک، اینهمه آشوب به پا میکند.»
دوما از بین درختها بیرون آمد.
لبخندش آرام بود؛ اما نگاهش مستقیم روی یوکی ثابت مانده بود.
یوکی خیلی آهسته غرّید:
«غرررر… میو.» 🐾
- ۱۷۰
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط