تا نگاهت با نگاهم حرفها دارد بمان
تا نگاهت با نگاهم حرفها دارد بمان
تا زعاشق شورو مستی می شود پیدا بمان
من چراغانی کنم صحن وسرای بی کسی
تا چراغی خلوتم را روشنا دارد بمان
می نشینم بر سر راه عبورت هر کجا
تا نشان از بی نشانی دارد این صحرا بمان
تاروپودم در ره عشقت نمایان می شود
تا هنوزم یک نفس در تن بجا ماند بمان
دوست دارم چون پرستو غربتم را سردهی
تا که مرغ بیدل از غربت رسد جانا بمان
عاشقی افتاده در بند نگاهت مانده ام
تا نگاهت با نگاهم حرفها دارد بمان
تا زعاشق شورو مستی می شود پیدا بمان
من چراغانی کنم صحن وسرای بی کسی
تا چراغی خلوتم را روشنا دارد بمان
می نشینم بر سر راه عبورت هر کجا
تا نشان از بی نشانی دارد این صحرا بمان
تاروپودم در ره عشقت نمایان می شود
تا هنوزم یک نفس در تن بجا ماند بمان
دوست دارم چون پرستو غربتم را سردهی
تا که مرغ بیدل از غربت رسد جانا بمان
عاشقی افتاده در بند نگاهت مانده ام
تا نگاهت با نگاهم حرفها دارد بمان
- ۶۲۷
- ۰۹ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط