«ܢܚࡅ߭ߊܝࡅ࡙ࡐ ܢ̣ܠࡐܠߊܭ »
«ܢܚࡅ߭ߊܝࡅ࡙ࡐ ܢ̣ܠࡐܠߊܭ »
موضوع: اگر و شما از شدت تب بیهوش بشین... 🤒💙
⚽ ایتوشی رین
اول که میدید یهو ساکت شدی، فکر میکرد فقط خوابت برده.
ولی وقتی میفهمید بیهوش شدی، چهرهاش جدی میشد.
> «هی... چشماتو باز کن.»
بعد سریع دنبال کمک میرفت و کنارِت میموند.
---
⚽ ناگی سیشیرو
اول با صدای آروم صدات میکرد.
> «هی... بیدار شو.»
وقتی میدید جواب نمیدی، تنبلی همیشگیش کاملاً کنار میرفت.
> «این دیگه شوخی نیست...»
و تا بهتر شدنت کنارت میموند.
---
⚽ رئو میکاگه
خیلی سریع نگران میشد.
> «چرا نگفتی حالت خوب نیست؟»
تمام تلاشش رو میکرد که آرومت کنه و حواسش بهت باشه.
---
⚽ ایساگی یوئیچی
اول شوکه میشد، ولی خودش رو کنترل میکرد.
> «باید زودتر متوجه میشدم...»
بعد کنارِت میموند و منتظر میشد حالت بهتر بشه.
---
⚽ باچیرا مگورو
لبخند همیشگیش محو میشد.
> «هی... برگرد پیشم.»
وقتی میدید چشماتو باز کردی، اولین چیزی که میگفت این بود:
> «ترسوندمیها...»
---
⚽ شیدو ریوسه
اول از اینکه چیزی نگفتی عصبی میشد.
> «چرا بهم نگفتی حالت بده؟»
ولی نگرانیاش از عصبانیتش بیشتر بود و کنارِت میموند.
---
⚽ ایتوشی سائه
خیلی ساکت میشد.
فقط نگاهت میکرد و وقتی میدید به هوش اومدی، آروم میگفت:
> «بالاخره.»
ولی معلوم بود خیالش راحت شده.
---
⚽ نیکو ایکّی
خیلی دستپاچه میشد.
> «هی... صدامو میشنوی؟»
وقتی به هوش میاومدی، نفس راحتی میکشید و میگفت:
> «دیگه اینطوری نترسونم...»
🤍
موضوع: اگر و شما از شدت تب بیهوش بشین... 🤒💙
⚽ ایتوشی رین
اول که میدید یهو ساکت شدی، فکر میکرد فقط خوابت برده.
ولی وقتی میفهمید بیهوش شدی، چهرهاش جدی میشد.
> «هی... چشماتو باز کن.»
بعد سریع دنبال کمک میرفت و کنارِت میموند.
---
⚽ ناگی سیشیرو
اول با صدای آروم صدات میکرد.
> «هی... بیدار شو.»
وقتی میدید جواب نمیدی، تنبلی همیشگیش کاملاً کنار میرفت.
> «این دیگه شوخی نیست...»
و تا بهتر شدنت کنارت میموند.
---
⚽ رئو میکاگه
خیلی سریع نگران میشد.
> «چرا نگفتی حالت خوب نیست؟»
تمام تلاشش رو میکرد که آرومت کنه و حواسش بهت باشه.
---
⚽ ایساگی یوئیچی
اول شوکه میشد، ولی خودش رو کنترل میکرد.
> «باید زودتر متوجه میشدم...»
بعد کنارِت میموند و منتظر میشد حالت بهتر بشه.
---
⚽ باچیرا مگورو
لبخند همیشگیش محو میشد.
> «هی... برگرد پیشم.»
وقتی میدید چشماتو باز کردی، اولین چیزی که میگفت این بود:
> «ترسوندمیها...»
---
⚽ شیدو ریوسه
اول از اینکه چیزی نگفتی عصبی میشد.
> «چرا بهم نگفتی حالت بده؟»
ولی نگرانیاش از عصبانیتش بیشتر بود و کنارِت میموند.
---
⚽ ایتوشی سائه
خیلی ساکت میشد.
فقط نگاهت میکرد و وقتی میدید به هوش اومدی، آروم میگفت:
> «بالاخره.»
ولی معلوم بود خیالش راحت شده.
---
⚽ نیکو ایکّی
خیلی دستپاچه میشد.
> «هی... صدامو میشنوی؟»
وقتی به هوش میاومدی، نفس راحتی میکشید و میگفت:
> «دیگه اینطوری نترسونم...»
🤍
- ۱.۰k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط