معشوقه دشمن
معشوقه دشمن
فصل دوم
P³⁹
ـــهیوناـــ
وقتی کمرم رو لمس کرد،نه تنها ناحیهی کمرم داغ شد،تمام بدنم گرم و کرم تر شد.هوا سرد بود و سوز میومد اما اون لحظه نزدیک بود از گرما تب کنم.همینقدر استرس داشتم و میلرزیدم.الانم از گرما حرارت دارم.اصنا اوضاع خیلی خوبه،بهتر ازین نمیشه.
با اینکه رفته بودم داخل و اون پشت سرم بود هنوز دستش همونجا بود.اونقدری حواسم به اون بود اصلا به دور و بر دقت نکردم.جای خیلی بزرگی بود.بوی کمی از مشروب رو میشد حس کرد.لوستر های بزرگ و درخشان،زمین رقص،اتاق های قمار،میز های بلند که جام های پاک شده رویشان با سلیقه چیده شده بود،بوی عود،صدای کفش های پاشنه بلند و چیز های دیگری که به جذابیت اینجا اضافه میکرد.کاخ سفید رو به اینجا انتقال داده بودن.
هنوز دست پر حرارتش روی کمرم بود.کمی به جلو خم شد که صورتش نزدیک گوشم شد.با صدای بم و زمزمه واری که داشت گفت:
-چرا اینقدر استرس داری؟
چای نخورده پسر خاله شده.یعنی اینقدر ضایم؟اصن از کجا فهمید؟
-رنگت یکم پریده و میتونم ضربان قلبت و نفس های نا منظمت رو حس کنم.
+عام...نه نه خوبم
-نیاز نیست اینقدر مضطرب باشی.تو فقط قراره بشینی پشت میز
حرفش یه باری از استرسم رو کم کرد.راست میگفت.من کسی نبودم که برم پشت میز قمار بشینم،باید پشت میز پذیرایی میشستم و تا پایان جشن صبر میکردم.دستش اروم لیز خورد و از روی سطح کمرم برداشته شد.حرارت بدنم کم کم کمتر شد.میتونستم نگاه هایی که آتش توشون موج میزد،که این نگاه متعلق به جسا بود رو حس کنم.احساس قدرت بهم دست داد.اون لحظه ای که جسا رو دیدم حتی دلم خواست جونگکوک بغلم کنه.ولی خب اینکار نشدنیه باید به همین تماس کم بدنم با دستش،اونم جلوی تو تا تخم چشم جسای تخـ ـم سگ راضی باشم که هستم.
دور میزی که از قبل هماهنگ شده بود که مال جئون و باندش هست پاتوق کردیم.روی یکی از صندلی ها نشستم.کنارم یونگی نشسته بود و کنار یونگی جسا و کنار خودم هم جونگکوک.عالیه!
تنها کسی که از وجودش کنارم راضی بودم یونگی بود.اروم دم گوشش گفتم:
+یونگی.تا کی اینجاییم؟اصلا باید چیکار کنیم؟
رو بهم کرد و جوری که فقط من بشنوم گفت:
∆منو تهیونگ و جسا میریم برا معامله.تو و جونگکوک هم میرین قمار
+قمار!
ای وای.بلند گفتم.ولی کسی اهمیتی نداد و این خوب بود.
∆هیس اره قمار
+من تو قمار خیلی افتضاحم
خب راستش اصلا بلد نبودم
∆تو که قرار نیست کاری کنی.فقط قراره جونگکوک تنها نره
باز جای شکرش باقیه
+چرا نباید تنها بره؟
∆چقد سوال میپرسی تو
داشت از جواب دادن سوال تفره میرفت؟
یا جواب رو نمیدونست؟
یا شایدم میخواست منو دور بزنه.
چشم غره بهش رفتم و نگاهمو ازش گرفتم
∆خواهش میکنم
بیا،منتم سرم میزاره...
دو ساعتی میگذشت که همینطور نشسته بودم.هر کسی مشغول به یه کاری بود اما من تنها کاری که سرگرمم کرده بود نگاه کردن به گارسون بدبختی بود که هی برای این و اون ویسکی و مشروب میبرد.یه خانم،با لباس پر زرق و برق و قرمز با شال پشمی ای که از بازو هایش اویزان بود،موهای طلایی و بور و اش را باز گذاشته بود و ارایش غلیظی نداشت.به سمتم اومد.لبخند ریزی روی لبش داشت و دختر زیبایی بود.گوشواره هایی که داشت،با نور لوستر های بزرگ برق میزدن.چشمای آبی کمرنگی با ترکیبی از سبز داشت که با ادم حرف میزد.
×میتونم اینجا بشینم؟
لحنش گرم بود
+البته
کنارم نشست.مثل اینکه با من کار داشت.کسی جز یکی از نگهبان ها که پشت میز نشسته بود،اینجا نبود.
×تو از باند جونگکوک هستی؟
جونگکوک.به نظر میاد باهم صمیمی باشن که به اسم کوچیک صداش میزنه.احساس میکنم میخواد چیزی از زیر زبونم بیرون بکشه.باید مراقب حرف هاش و حرف هام باشم.
+اوم بله
×اوح خوشبختم
دستشو سمتم دراز کرد
×اَبیگل آلن هستم
از اسمش و رنگ پوستش که سفید سفید بود و موها و چشماش مشخص بود اروپاییه.اینجا چیکار میکرد؟همهی کسایی که اینجا اند مافیا هستن پس یعنی ابیگل هم مافیاست.اما اروپا خودش بزرگترین مافیا هارو داره اینجا چیکار داره؟جاسوسی؟
بهش دست دادم.پوست دستش صاف و نرم بود.
+پارک هیونا
کنارم نشست.قصدش صمیمی شدن با من بود.اما برای چی رو نمیدونم.یا واقعا میخواد همینطور یه هم صحبت پیدا کنه شایدم میخواد چیزی از طریق من بفهمه.
+از اشنایی باهات خوشحالم
×منم همینطور
+بهت نمیخوره اهل اینجا باشی،درسته؟
×اره من اصالتا اسپانیایی هستم اما از ده سالگی اومدیم کره
+مافیایی؟
ای وای.خیلی سوال رک و مشخصی گفتم.بعد سوالی که کردم تفاوتی توی چهرش ندیدم.
یکوچولو اخرش کامنتا 🤏🏻
فصل دوم
P³⁹
ـــهیوناـــ
وقتی کمرم رو لمس کرد،نه تنها ناحیهی کمرم داغ شد،تمام بدنم گرم و کرم تر شد.هوا سرد بود و سوز میومد اما اون لحظه نزدیک بود از گرما تب کنم.همینقدر استرس داشتم و میلرزیدم.الانم از گرما حرارت دارم.اصنا اوضاع خیلی خوبه،بهتر ازین نمیشه.
با اینکه رفته بودم داخل و اون پشت سرم بود هنوز دستش همونجا بود.اونقدری حواسم به اون بود اصلا به دور و بر دقت نکردم.جای خیلی بزرگی بود.بوی کمی از مشروب رو میشد حس کرد.لوستر های بزرگ و درخشان،زمین رقص،اتاق های قمار،میز های بلند که جام های پاک شده رویشان با سلیقه چیده شده بود،بوی عود،صدای کفش های پاشنه بلند و چیز های دیگری که به جذابیت اینجا اضافه میکرد.کاخ سفید رو به اینجا انتقال داده بودن.
هنوز دست پر حرارتش روی کمرم بود.کمی به جلو خم شد که صورتش نزدیک گوشم شد.با صدای بم و زمزمه واری که داشت گفت:
-چرا اینقدر استرس داری؟
چای نخورده پسر خاله شده.یعنی اینقدر ضایم؟اصن از کجا فهمید؟
-رنگت یکم پریده و میتونم ضربان قلبت و نفس های نا منظمت رو حس کنم.
+عام...نه نه خوبم
-نیاز نیست اینقدر مضطرب باشی.تو فقط قراره بشینی پشت میز
حرفش یه باری از استرسم رو کم کرد.راست میگفت.من کسی نبودم که برم پشت میز قمار بشینم،باید پشت میز پذیرایی میشستم و تا پایان جشن صبر میکردم.دستش اروم لیز خورد و از روی سطح کمرم برداشته شد.حرارت بدنم کم کم کمتر شد.میتونستم نگاه هایی که آتش توشون موج میزد،که این نگاه متعلق به جسا بود رو حس کنم.احساس قدرت بهم دست داد.اون لحظه ای که جسا رو دیدم حتی دلم خواست جونگکوک بغلم کنه.ولی خب اینکار نشدنیه باید به همین تماس کم بدنم با دستش،اونم جلوی تو تا تخم چشم جسای تخـ ـم سگ راضی باشم که هستم.
دور میزی که از قبل هماهنگ شده بود که مال جئون و باندش هست پاتوق کردیم.روی یکی از صندلی ها نشستم.کنارم یونگی نشسته بود و کنار یونگی جسا و کنار خودم هم جونگکوک.عالیه!
تنها کسی که از وجودش کنارم راضی بودم یونگی بود.اروم دم گوشش گفتم:
+یونگی.تا کی اینجاییم؟اصلا باید چیکار کنیم؟
رو بهم کرد و جوری که فقط من بشنوم گفت:
∆منو تهیونگ و جسا میریم برا معامله.تو و جونگکوک هم میرین قمار
+قمار!
ای وای.بلند گفتم.ولی کسی اهمیتی نداد و این خوب بود.
∆هیس اره قمار
+من تو قمار خیلی افتضاحم
خب راستش اصلا بلد نبودم
∆تو که قرار نیست کاری کنی.فقط قراره جونگکوک تنها نره
باز جای شکرش باقیه
+چرا نباید تنها بره؟
∆چقد سوال میپرسی تو
داشت از جواب دادن سوال تفره میرفت؟
یا جواب رو نمیدونست؟
یا شایدم میخواست منو دور بزنه.
چشم غره بهش رفتم و نگاهمو ازش گرفتم
∆خواهش میکنم
بیا،منتم سرم میزاره...
دو ساعتی میگذشت که همینطور نشسته بودم.هر کسی مشغول به یه کاری بود اما من تنها کاری که سرگرمم کرده بود نگاه کردن به گارسون بدبختی بود که هی برای این و اون ویسکی و مشروب میبرد.یه خانم،با لباس پر زرق و برق و قرمز با شال پشمی ای که از بازو هایش اویزان بود،موهای طلایی و بور و اش را باز گذاشته بود و ارایش غلیظی نداشت.به سمتم اومد.لبخند ریزی روی لبش داشت و دختر زیبایی بود.گوشواره هایی که داشت،با نور لوستر های بزرگ برق میزدن.چشمای آبی کمرنگی با ترکیبی از سبز داشت که با ادم حرف میزد.
×میتونم اینجا بشینم؟
لحنش گرم بود
+البته
کنارم نشست.مثل اینکه با من کار داشت.کسی جز یکی از نگهبان ها که پشت میز نشسته بود،اینجا نبود.
×تو از باند جونگکوک هستی؟
جونگکوک.به نظر میاد باهم صمیمی باشن که به اسم کوچیک صداش میزنه.احساس میکنم میخواد چیزی از زیر زبونم بیرون بکشه.باید مراقب حرف هاش و حرف هام باشم.
+اوم بله
×اوح خوشبختم
دستشو سمتم دراز کرد
×اَبیگل آلن هستم
از اسمش و رنگ پوستش که سفید سفید بود و موها و چشماش مشخص بود اروپاییه.اینجا چیکار میکرد؟همهی کسایی که اینجا اند مافیا هستن پس یعنی ابیگل هم مافیاست.اما اروپا خودش بزرگترین مافیا هارو داره اینجا چیکار داره؟جاسوسی؟
بهش دست دادم.پوست دستش صاف و نرم بود.
+پارک هیونا
کنارم نشست.قصدش صمیمی شدن با من بود.اما برای چی رو نمیدونم.یا واقعا میخواد همینطور یه هم صحبت پیدا کنه شایدم میخواد چیزی از طریق من بفهمه.
+از اشنایی باهات خوشحالم
×منم همینطور
+بهت نمیخوره اهل اینجا باشی،درسته؟
×اره من اصالتا اسپانیایی هستم اما از ده سالگی اومدیم کره
+مافیایی؟
ای وای.خیلی سوال رک و مشخصی گفتم.بعد سوالی که کردم تفاوتی توی چهرش ندیدم.
یکوچولو اخرش کامنتا 🤏🏻
- ۶۱۲
- ۲۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط