چه آرامشی ...
چه آرامشی ...
چه سکوتی ...
باز هم نظاره گر به پایان رسیدن
شبی دیگر بودم
شبی که ماجرایش در صفحه ای از
رمان روزگار حک شد
شبی که نمیدانم بخیر گذشته است یا شر...!!!
خدا کند که خیر باشد.
در عمق سیاهی هایی که
در درون دلش قرار داشت
چشم هایی را دیدم که باز و بسته میشدند
چشم هایی که تعدادشان
یکی از دلایل خوابم در گذشته بودند
از خودم پرسیدم
آیا شب هم عاشق میشود؟؟؟
بعد از تاملی فهمیدم که آری
شب هم عاشق میشود
و در راه رسیدن به معشوق ،
خود را فدای او میکند
و فقط در چند لحظه ای
موفق به دیدارش میشود و پس از آن ،
از شوق دیدار او نیست میشود
چه زیبا و شاعرانه است این لحظه ،
لحظه ای که لیلی برای اولین بار
رخسار خود را از ورای حجاب آشکار میسازد و مجنون را مست و مدهوش خود میکند
وای به حال مجنون که با دیدن لیلی اش
از لیل بودن خود دل میکند
شاید اگر ما هم به جای او بودیم
چنین کاری میکردیم
آخر کسی از درون دل های عاشق با خبر نیست
جز یک نفر که کارگردان هستی است
و بنیان گذار واژه ی عشق ...
چه سکوتی ...
باز هم نظاره گر به پایان رسیدن
شبی دیگر بودم
شبی که ماجرایش در صفحه ای از
رمان روزگار حک شد
شبی که نمیدانم بخیر گذشته است یا شر...!!!
خدا کند که خیر باشد.
در عمق سیاهی هایی که
در درون دلش قرار داشت
چشم هایی را دیدم که باز و بسته میشدند
چشم هایی که تعدادشان
یکی از دلایل خوابم در گذشته بودند
از خودم پرسیدم
آیا شب هم عاشق میشود؟؟؟
بعد از تاملی فهمیدم که آری
شب هم عاشق میشود
و در راه رسیدن به معشوق ،
خود را فدای او میکند
و فقط در چند لحظه ای
موفق به دیدارش میشود و پس از آن ،
از شوق دیدار او نیست میشود
چه زیبا و شاعرانه است این لحظه ،
لحظه ای که لیلی برای اولین بار
رخسار خود را از ورای حجاب آشکار میسازد و مجنون را مست و مدهوش خود میکند
وای به حال مجنون که با دیدن لیلی اش
از لیل بودن خود دل میکند
شاید اگر ما هم به جای او بودیم
چنین کاری میکردیم
آخر کسی از درون دل های عاشق با خبر نیست
جز یک نفر که کارگردان هستی است
و بنیان گذار واژه ی عشق ...
- ۵۳۸
- ۱۷ دی ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط