پارت دوم
پارت دوم
پشت در، کسی منتظرم بود
تاریکی...
همهجا را تاریکی گرفته بود.
نمیدانستم چند ثانیه گذشته یا چند دقیقه.
فقط صدای نفسهای خودم را میشنیدم.
بهآرامی پلکهایم را باز کردم.
روی زمین افتاده بودم.
دستم را زیر بدنم گذاشتم و بهزحمت بلند شدم.
چراغهای خانه هنوز خاموش بودند.
باران همچنان روی پنجرهها میکوبید.
نگاهم به درِ ورودی افتاد.
بسته بود.
اخم کردم.
مگر در را باز نکرده بودم؟
همهچیز مثل خواب به نظر میرسید.
با دست لرزان گوشیام را از جیب هودیام بیرون آوردم.
صفحه روشن شد.
03:17 A.M.
نفسم را بیرون دادم.
شاید همهی آن اتفاقها کابوس بوده است...
خواستم به سمت پلهها بروم که ناگهان چیزی زیر پایم صدا داد.
نگاه کردم.
گردنبند نقرهای مادرم روی زمین افتاده بود.
همان گردنبندی که قبل از رفتن، دور گردنش دیده بودم.
با ناباوری آن را برداشتم.
غیرممکن بود...
مادرم آن را با خودش برده بود.
صدای خشخش آرامی از طبقهی بالا آمد.
سرم را بالا گرفتم.
تاریکی، انتهای راهرو را بلعیده بود.
دوباره...
خش...
انگار کسی آرام روی زمین قدم میزد.
گلوی خشکشدهام را قورت دادم.
«فقط یه موشه...»
اما خودم هم حرفم را باور نمیکردم.
قدم اول را روی پله گذاشتم.
صدای قدمها قطع شد.
قدم دوم...
سکوت.
وقتی به آخرین پله رسیدم، راهرو خالی بود.
همهی درها بسته بودند...
بهجز درِ اتاق من.
در، نیمهباز بود.
درحالیکه مطمئن بودم قبل از پایین آمدن، آن را بسته بودم.
بهآرامی نزدیک شدم.
دستم را روی دستگیره گذاشتم.
با یک فشار کوچک، در باز شد.
اتاق تاریک بود.
نور ماه از پنجره داخل میتابید.
همهچیز سر جای خودش بود.
تقریباً...
نگاهم روی آینهی قدی کنار کمد ثابت ماند.
روی بخار نازکی که سطح آینه را پوشانده بود، جملهای با انگشت نوشته شده بود.
DON'T LOOK BEHIND YOU.
«پشت سرت را نگاه نکن.»
نفسم بند آمد.
قلبم دیوانهوار میکوبید.
نمیخواستم برگردم.
اما...
همان لحظه، صدای نفس کشیدن کسی را درست پشت سرم شنیدم.
آنقدر نزدیک...
که گرمای نفسش پوست گردنم را لمس کرد.
---
((پایان پارت دوم))
👀 اگه جای آرینا بودی... پشت سرت رو نگاه میکردی؟
«بعضی درها فقط یک بار باز میشن... و بعضی نگاهها، زندگی آدم رو برای همیشه عوض میکنن»🖤
پشت در، کسی منتظرم بود
تاریکی...
همهجا را تاریکی گرفته بود.
نمیدانستم چند ثانیه گذشته یا چند دقیقه.
فقط صدای نفسهای خودم را میشنیدم.
بهآرامی پلکهایم را باز کردم.
روی زمین افتاده بودم.
دستم را زیر بدنم گذاشتم و بهزحمت بلند شدم.
چراغهای خانه هنوز خاموش بودند.
باران همچنان روی پنجرهها میکوبید.
نگاهم به درِ ورودی افتاد.
بسته بود.
اخم کردم.
مگر در را باز نکرده بودم؟
همهچیز مثل خواب به نظر میرسید.
با دست لرزان گوشیام را از جیب هودیام بیرون آوردم.
صفحه روشن شد.
03:17 A.M.
نفسم را بیرون دادم.
شاید همهی آن اتفاقها کابوس بوده است...
خواستم به سمت پلهها بروم که ناگهان چیزی زیر پایم صدا داد.
نگاه کردم.
گردنبند نقرهای مادرم روی زمین افتاده بود.
همان گردنبندی که قبل از رفتن، دور گردنش دیده بودم.
با ناباوری آن را برداشتم.
غیرممکن بود...
مادرم آن را با خودش برده بود.
صدای خشخش آرامی از طبقهی بالا آمد.
سرم را بالا گرفتم.
تاریکی، انتهای راهرو را بلعیده بود.
دوباره...
خش...
انگار کسی آرام روی زمین قدم میزد.
گلوی خشکشدهام را قورت دادم.
«فقط یه موشه...»
اما خودم هم حرفم را باور نمیکردم.
قدم اول را روی پله گذاشتم.
صدای قدمها قطع شد.
قدم دوم...
سکوت.
وقتی به آخرین پله رسیدم، راهرو خالی بود.
همهی درها بسته بودند...
بهجز درِ اتاق من.
در، نیمهباز بود.
درحالیکه مطمئن بودم قبل از پایین آمدن، آن را بسته بودم.
بهآرامی نزدیک شدم.
دستم را روی دستگیره گذاشتم.
با یک فشار کوچک، در باز شد.
اتاق تاریک بود.
نور ماه از پنجره داخل میتابید.
همهچیز سر جای خودش بود.
تقریباً...
نگاهم روی آینهی قدی کنار کمد ثابت ماند.
روی بخار نازکی که سطح آینه را پوشانده بود، جملهای با انگشت نوشته شده بود.
DON'T LOOK BEHIND YOU.
«پشت سرت را نگاه نکن.»
نفسم بند آمد.
قلبم دیوانهوار میکوبید.
نمیخواستم برگردم.
اما...
همان لحظه، صدای نفس کشیدن کسی را درست پشت سرم شنیدم.
آنقدر نزدیک...
که گرمای نفسش پوست گردنم را لمس کرد.
---
((پایان پارت دوم))
👀 اگه جای آرینا بودی... پشت سرت رو نگاه میکردی؟
«بعضی درها فقط یک بار باز میشن... و بعضی نگاهها، زندگی آدم رو برای همیشه عوض میکنن»🖤
- ۲.۳k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط