*قسمت بیست وهفتم*پارت یک
*قسمت بیست وهفتم*پارت یک
از همون اول که رسیدیم دائم دور و ور سامان میتونستی این شیمای کاغذ رنگیو پیدا کنی..هی میومد ازش سوال درسی میپرسید..اخه اینا دوستای دانشگاه سامان بودن..وقتی فهمیدم دود از کلم بلندشد..فکرشو بکن..سامان تمام مدت با این تو دانشگاه درس میخونده...فکرشم سرسام اوره...یا مثلا الکی میخواست یه کتری بلند کنه..میگفت سامان جون میشه کمکم کنی؟
ای جونت بخوره تو سرت که عشق منو جون جون صدا نکنی...توپ قلقلی گرد..من و نرگس اون کنارترا روی یه سنگ بزرگ نشسته بودیم . باهم حرف میزدیم..نرگس که حواسش به من بود و منم که همش به سامان و شیما نگاه میکردم..فهمیده بود ازش حرصم میگیره...واسه همین گفت:میگم ویدا...نکنه توام از این دختره بدت میاد؟
حواسم بهش نبود..گفتم:کدوم دختره؟
نرگس:همین شیما شنی دیگه
-شیما شنی؟
-اره بابا..تو دانشگاه شیما شنی صداش میکنن..از بس وقتی راه میره این الکی مثلا زیور الات زیبا و گران قیمتش تکون تکون میخوره صدا میده..حالا خوبه همه میدونن این اهن قراضه هارو از دست فروشای دهاتشون میخره
خندم گرفته بود...بهش میومدا..گفتم:خو تو چرا ازش بدت میاد؟
-معلومه دیگه...واسه سهیل
سرمو تند چرخوندم و بلند گفتم:سهیل؟!
همه یکم بهمون نگاه کردن و سهیل یه لبخند کج بهمون زد..بعدم گفت:ذکر خیرمه یا پشت سرم حرفای بد بد میزنین؟
نرگسم یه لبخند مصلحتی زد و گفت:هیچ کدوم..داشتم به ویدا درمورد علاقم به ستاره سهیل میگفتم
سهیلم یه اهان معنی داری زد که ینی خر خودتی...نرگس یه ویشگون محکم از پام گرفت که اخم بلند شد...بازم همه بهمون نگاه کردن..سامان گفت:نرگس این دخترخاله مارو سالم تحویلمون بدیا..
بعد این شیما شنی ام که کنار سامان ایستاده بود گفت:اوه اره..نرگس ماکه رفتار خشن و بدتو میشناسیم..لااقل بزار پیش ویدا ابرو داشته باشی
بعدم خندید با اون لبای لاستیکی زشتش..منم خوشم نیومد از حرفش گفتم:نترس شیما جون..نرگس جان چیزی نداره که بخواد ابروشو ببره..هرکی ابروش باید میرفت رفته دیگه...
بعدم با نرگس خندیدیم...سامان گفت:دوتا وروجک که به هم بیفتن همین میشه دیگه
بعدم یه چیزی در گوشه سهیل گفت و رفت که چوب جمع کنه واسه اتیش..سهیلم خندید و گفت:شیما شنی کارت ساختس
ولی چون شیما با اون هیکل قلقلیش داشت دنبال سامان میدوید نشنید حرفشو...حالا خوبه زوج خوشبختمونم زدن به کوه و کمند ...نیسن نصیحتمون کنن
روبه نرگس با خنده گفتم:خب...حالا چرا سهیل؟
یکم با ساعت توی دستش بازی کرد و گفت:خب ...چیزه ...ینی ...ازش خوشم میاد
با دهن باز بازم بلند گفتم:از سهیل؟!!!!؟؟
باز سهیل برگشت طرفمونو و خندید و گفت:انگار دارین درمورد ستاره سهیل جان به نتیجه میرسید
نرگس یه چشم و ابرویی واسش اومد که بیچاره مشغول کار خودش شد...بعدم یه ویشگون دیگه از پام گرفت و بلافاصله قبل از اینکه جیغ جیغ کنم جلو دهنمو گرفت
بعدشم که شروع کرد به حرف زدن و من سعی کردم پارازیت درمورد ستاره سهیلا جان ول ندم...
-خیل وقته باهم همکلاسی هسیم و تقریبا همه دانشگاه مارو میشناسن...به عنوان تخس ترینای دانشگاه...میدونی چرا شیما شنی اینجوری باهام حرف زد؟
ترسیدم حرف بزنم و باز کتک بخورم...واسه همین با تکون دادن سرم ازش سوال کردم که چرا؟
یه لبخند شیطون زد و گفت:نمیدونی که چه بلاهایی سرش اوردم..سره همین سهیل خان
بعدم تندی جلو دهنمو گرفت...خندم گرفت..گفتم:سره سهیل؟چیکارش داشتی مگه؟
گفت:خب اولاش خیلی دورش میپلکید..منم یه بلایی سرش نازل کردم که میخواد صداش کنه خان کنارش زودتر از سهیلش میاد
خندیدم و گفتم:میخوای کمکم کنی اسم سامانوهم بدون جونیاد بگیره؟
نرگس:بدون جون که کمه...یه کاریش میکنیم که کلا اسمه سامانو یادش بره
خندیدم و خندید و این خنده ها شروعی برای نقشه های شیطانی ما بود
بر علیه یه کره زمین از نوع سایز کوچیکش
از همون اول که رسیدیم دائم دور و ور سامان میتونستی این شیمای کاغذ رنگیو پیدا کنی..هی میومد ازش سوال درسی میپرسید..اخه اینا دوستای دانشگاه سامان بودن..وقتی فهمیدم دود از کلم بلندشد..فکرشو بکن..سامان تمام مدت با این تو دانشگاه درس میخونده...فکرشم سرسام اوره...یا مثلا الکی میخواست یه کتری بلند کنه..میگفت سامان جون میشه کمکم کنی؟
ای جونت بخوره تو سرت که عشق منو جون جون صدا نکنی...توپ قلقلی گرد..من و نرگس اون کنارترا روی یه سنگ بزرگ نشسته بودیم . باهم حرف میزدیم..نرگس که حواسش به من بود و منم که همش به سامان و شیما نگاه میکردم..فهمیده بود ازش حرصم میگیره...واسه همین گفت:میگم ویدا...نکنه توام از این دختره بدت میاد؟
حواسم بهش نبود..گفتم:کدوم دختره؟
نرگس:همین شیما شنی دیگه
-شیما شنی؟
-اره بابا..تو دانشگاه شیما شنی صداش میکنن..از بس وقتی راه میره این الکی مثلا زیور الات زیبا و گران قیمتش تکون تکون میخوره صدا میده..حالا خوبه همه میدونن این اهن قراضه هارو از دست فروشای دهاتشون میخره
خندم گرفته بود...بهش میومدا..گفتم:خو تو چرا ازش بدت میاد؟
-معلومه دیگه...واسه سهیل
سرمو تند چرخوندم و بلند گفتم:سهیل؟!
همه یکم بهمون نگاه کردن و سهیل یه لبخند کج بهمون زد..بعدم گفت:ذکر خیرمه یا پشت سرم حرفای بد بد میزنین؟
نرگسم یه لبخند مصلحتی زد و گفت:هیچ کدوم..داشتم به ویدا درمورد علاقم به ستاره سهیل میگفتم
سهیلم یه اهان معنی داری زد که ینی خر خودتی...نرگس یه ویشگون محکم از پام گرفت که اخم بلند شد...بازم همه بهمون نگاه کردن..سامان گفت:نرگس این دخترخاله مارو سالم تحویلمون بدیا..
بعد این شیما شنی ام که کنار سامان ایستاده بود گفت:اوه اره..نرگس ماکه رفتار خشن و بدتو میشناسیم..لااقل بزار پیش ویدا ابرو داشته باشی
بعدم خندید با اون لبای لاستیکی زشتش..منم خوشم نیومد از حرفش گفتم:نترس شیما جون..نرگس جان چیزی نداره که بخواد ابروشو ببره..هرکی ابروش باید میرفت رفته دیگه...
بعدم با نرگس خندیدیم...سامان گفت:دوتا وروجک که به هم بیفتن همین میشه دیگه
بعدم یه چیزی در گوشه سهیل گفت و رفت که چوب جمع کنه واسه اتیش..سهیلم خندید و گفت:شیما شنی کارت ساختس
ولی چون شیما با اون هیکل قلقلیش داشت دنبال سامان میدوید نشنید حرفشو...حالا خوبه زوج خوشبختمونم زدن به کوه و کمند ...نیسن نصیحتمون کنن
روبه نرگس با خنده گفتم:خب...حالا چرا سهیل؟
یکم با ساعت توی دستش بازی کرد و گفت:خب ...چیزه ...ینی ...ازش خوشم میاد
با دهن باز بازم بلند گفتم:از سهیل؟!!!!؟؟
باز سهیل برگشت طرفمونو و خندید و گفت:انگار دارین درمورد ستاره سهیل جان به نتیجه میرسید
نرگس یه چشم و ابرویی واسش اومد که بیچاره مشغول کار خودش شد...بعدم یه ویشگون دیگه از پام گرفت و بلافاصله قبل از اینکه جیغ جیغ کنم جلو دهنمو گرفت
بعدشم که شروع کرد به حرف زدن و من سعی کردم پارازیت درمورد ستاره سهیلا جان ول ندم...
-خیل وقته باهم همکلاسی هسیم و تقریبا همه دانشگاه مارو میشناسن...به عنوان تخس ترینای دانشگاه...میدونی چرا شیما شنی اینجوری باهام حرف زد؟
ترسیدم حرف بزنم و باز کتک بخورم...واسه همین با تکون دادن سرم ازش سوال کردم که چرا؟
یه لبخند شیطون زد و گفت:نمیدونی که چه بلاهایی سرش اوردم..سره همین سهیل خان
بعدم تندی جلو دهنمو گرفت...خندم گرفت..گفتم:سره سهیل؟چیکارش داشتی مگه؟
گفت:خب اولاش خیلی دورش میپلکید..منم یه بلایی سرش نازل کردم که میخواد صداش کنه خان کنارش زودتر از سهیلش میاد
خندیدم و گفتم:میخوای کمکم کنی اسم سامانوهم بدون جونیاد بگیره؟
نرگس:بدون جون که کمه...یه کاریش میکنیم که کلا اسمه سامانو یادش بره
خندیدم و خندید و این خنده ها شروعی برای نقشه های شیطانی ما بود
بر علیه یه کره زمین از نوع سایز کوچیکش
- ۵.۸k
- ۱۳ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط