عشق شکوفه شده....
عشق شکوفه شده....
پارت آخر
که یهو ات بیدار شد و به جونگکوک نگاه کرد و ناخداگاه لبخند پررنگ زد
۲ سال بعد___
ات و جونگکوک توی یه جنگل خیلی خیلی خوشگل بودن، کنار یه آبشاری که شنیدن صداش باعثه آرومش میشد..
ات: جونگکوک یادته... وقتی بچه بودیم قول دادی که یه روزی میایم اینجا ؟
جونگکوک: معلومه که یادمه... ولی نمیدونم چرا شدیم دشمنه هم
ات: افسانه ها میگن که اگه دونفر از هم متنفر بشن ولی با مرور زمان حس تنفرشون از بین بره تا ابد کنار هم میمونن...هه...جالب نیس؟
جونگکوک: قبلاً هردومون درگیر یه سوهٔ تفاهم شدیم که باعث شد این همه سال حس تنفرمون شدید بشه..اما دیگه قول میدم که این اتفاق نمیوفته
ات:ازت ممنونم
جونگکوک: بابت چی ؟
ات: تو باعث شدی که خوشحال باشم و بخندم... قبلاً با اینکه زندگیه خوبی داشتم و آزاد بودم ولی هیچوقت انقدر از ته دلم خوشحال نبودم
جونگکوک: راستش منم اینطور بودم.... قبلاً اصلاً نمیخندیدم و هروقت بهت فکر میکردم نفرت کل وجودمو میگرفت ولی دیگه همچین اتفاقی نمیوفته
ات: خوشحالم که عاشقت شدم...حتا اگه کل دنیا مخالفت کنه بازم عاشقت میمونم
جونگکوک: منم تا ابد عاشقت میمونم حتا اگه هزاران بار بمیرمم
سوهی: مامانیییی....بابایییی بیاین بریم الان دیر میشه عمو تهیونگ پارمون میکنه
ات و جونگکوک با حرف سوهی جر خوردن از خنده
سوهو: خواهر قشنگم درست میگه
سوهی ، سوهو، جونگکوک و ات رفتن پیشه تهیونگ و یونا
ات و جونگکوک: سلاممممم تهیونگ...سلاممم یونا
تهیونگ و یونا: سلاممممممم
سوهو:سلاممم عمو..ازدواجتون مبارک باشهههه
یونا: وایییی ممنونمممم سوهو
تهیونگ؛ راستی سوهی کجاس؟
یهو سوهی پرید بغل تهیونگ
سوهی: عمو..فکر کردی نمیام نه؟؟؟
و شروع کرد به قلقک دادن تهیونگ ، اون لحظه انگار یه خاطره ی فراموش نشدنی بود انگار که زمان متوقف شده بود و همیشه شاد بودن، دیگه خبری از گریه نبود دیگه هیچکس درد نمیکشید و انگار دنیا یه زندگیه جدید بهشون هدیه داده بود...
( گاهی نفرت ها زیاد میشن، گریه ها شدید میشن، درد ها بیشتر میشن ولی یهو به خودت میای و میبینی این خودتی که دنیای خودتو نابود کردی نه کسی دیگه:)
پایان((
دارم عررررر میزنم که تموم شده🤧
پارت آخر
که یهو ات بیدار شد و به جونگکوک نگاه کرد و ناخداگاه لبخند پررنگ زد
۲ سال بعد___
ات و جونگکوک توی یه جنگل خیلی خیلی خوشگل بودن، کنار یه آبشاری که شنیدن صداش باعثه آرومش میشد..
ات: جونگکوک یادته... وقتی بچه بودیم قول دادی که یه روزی میایم اینجا ؟
جونگکوک: معلومه که یادمه... ولی نمیدونم چرا شدیم دشمنه هم
ات: افسانه ها میگن که اگه دونفر از هم متنفر بشن ولی با مرور زمان حس تنفرشون از بین بره تا ابد کنار هم میمونن...هه...جالب نیس؟
جونگکوک: قبلاً هردومون درگیر یه سوهٔ تفاهم شدیم که باعث شد این همه سال حس تنفرمون شدید بشه..اما دیگه قول میدم که این اتفاق نمیوفته
ات:ازت ممنونم
جونگکوک: بابت چی ؟
ات: تو باعث شدی که خوشحال باشم و بخندم... قبلاً با اینکه زندگیه خوبی داشتم و آزاد بودم ولی هیچوقت انقدر از ته دلم خوشحال نبودم
جونگکوک: راستش منم اینطور بودم.... قبلاً اصلاً نمیخندیدم و هروقت بهت فکر میکردم نفرت کل وجودمو میگرفت ولی دیگه همچین اتفاقی نمیوفته
ات: خوشحالم که عاشقت شدم...حتا اگه کل دنیا مخالفت کنه بازم عاشقت میمونم
جونگکوک: منم تا ابد عاشقت میمونم حتا اگه هزاران بار بمیرمم
سوهی: مامانیییی....بابایییی بیاین بریم الان دیر میشه عمو تهیونگ پارمون میکنه
ات و جونگکوک با حرف سوهی جر خوردن از خنده
سوهو: خواهر قشنگم درست میگه
سوهی ، سوهو، جونگکوک و ات رفتن پیشه تهیونگ و یونا
ات و جونگکوک: سلاممممم تهیونگ...سلاممم یونا
تهیونگ و یونا: سلاممممممم
سوهو:سلاممم عمو..ازدواجتون مبارک باشهههه
یونا: وایییی ممنونمممم سوهو
تهیونگ؛ راستی سوهی کجاس؟
یهو سوهی پرید بغل تهیونگ
سوهی: عمو..فکر کردی نمیام نه؟؟؟
و شروع کرد به قلقک دادن تهیونگ ، اون لحظه انگار یه خاطره ی فراموش نشدنی بود انگار که زمان متوقف شده بود و همیشه شاد بودن، دیگه خبری از گریه نبود دیگه هیچکس درد نمیکشید و انگار دنیا یه زندگیه جدید بهشون هدیه داده بود...
( گاهی نفرت ها زیاد میشن، گریه ها شدید میشن، درد ها بیشتر میشن ولی یهو به خودت میای و میبینی این خودتی که دنیای خودتو نابود کردی نه کسی دیگه:)
پایان((
دارم عررررر میزنم که تموم شده🤧
- ۷۷۶
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط