تهیونگ دیگه هیچی نگفت و رفتن قبرستون

تهیونگ دیگه هیچی نگفت و رفتن قبرستون
ات: مامان جون سلام....تولدت مبارک...من..اومدم..هق..شدم هون دختری که میخواستی....هق مامان دلم برات تنگ شده....هق هق
خلاصه
ات: هق...مامان این دوستمه...هق اسمش تهیونگه....خیلی پسر خوبیه...هق
تیهونگ که اشک میریخت تعظیم کرد و سلام داد و...
خلاصه ظهر شد و ات گفت: تهیونگ ممنونم میشم منو بزاری خونم
تهیونگ: باشه
خلاصه ات برگشت خونه لعد رفت حموم تلفنش زنگ خورد کوک بود
کوک: خونه ای
ات: اره یه چند لحظه وایسا میام
کوک: حمومی!
ات: اره
کوک: باشه
کوک از ماشین پیاده شد و رفت داخل
کوک: الو....پلاک خونت چنده؟
ات: میخوای چیکار؟
کوک: بگو
ات: ۳۳
کوک به دری که جلوش بود نگا کرد....در خونه ای که باز بود پلاکش ۳۳ بود رفت داخل
ات حوله رو پیچید دورش و اومد لباس بپوشه که کوک رو دید
ات: جیغغغغغغغ
کوک سریع اومد دستشو گذاشت جلوی دهن ات
کوک: ببخشید ببخشید جیغ نزن منم کوک
ات: گمشو عقب نگاهم نکن
کوک برگشت و گفت: متاسفم....
ات: چطور اومدی تو
کوک: در خونت باز بود
ات: برو بیرون لباس بپوشم
کوک ناخواسته به ات نگاه میکرد
ات: برو...
کوک رفت روی تخت نشست
کوک: دوست دارم دراز بکشم روی نخت دوست دخترم
ات چند تا لباس برداشت و سریع رفت بیرون و در اتاق رو قفل کرد
(کوک موند توی اتاق )
ات: بمون همونجا
ات لباساشو پوشید
و در رو باز کرد
دیدگاه ها (۲)

کوک ات رو کشید داخل لباشو به لبای ات نزدیک کرد کوک : در رو ...

دست زدم و با لبخند گفتم: خب کوک خیلی بچه دوست داره و منم گفت...

کوک: فردا شب باید یه کاری برام بکنی بعد طلا رو سالم تحویل می...

ات: آ...آقای ...م...معلم داری چیکار میکنی کوک: اون باعث شد پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط