پارت ۲

پارت ۲

ویو ا.ت

بعد از تماس سومین حس میکردم تمام حسی که به جین داشتم از بین رفت
من این چند ماه مدام با خودم کلنجار میرفتم که آیا اون به اندازه ای که من هنوز عاشقشم ، عاشقم هست ؟
ولی مثل اینکه اشتباه میکردم
داخل این مدتی که من حالم بد بود و بیشتر از هر موقع دیگه ای به گذشتمون فکر میکردم اون در حال ساختن آیندش بدون من بود .
فکرم واقعا درگیر شده بود و هر چقدر بیشتر فکر میکردم بیشتر گیج میشدم و نمی‌فهمیدم چرا مادرش به سومین گفته بود که منو دعوت کنه به عروسی همسر سابقم .
مدام این سوال توی سرم می‌چرخید
برم عروسی یا نرم ؟

نمی‌خواستم بیشتر از این فکرم رو درگیر جین و خانوادش کنم
از فکر کردن خسته شده بودم
گوشیم رو برداشتم و برای سومین یه جمله نوشتم : فردا شب شیفت بیمارستان دارم نمیتونم بیام .


یک ماه بعد


از اتاق بیمار اومدم بیرون

یک ماه از ازدواج جین میگذره ، تقریباً فراموشش کردم و دیگه بهش فکر نمیکنم
البته ذهنم دیگه بهش فکر نمیکنه ، قلبم هنوز بهش فکر میکنه
منو سومین هنوز با هم در ارتباطیم و فهمیدم که جی اون همسر جین چند روز بعد از عروسی فهمیده مشکل قلبی داره
با صدای پرستار سرم رو به سمتش برگردوندم
پرستار : خانم پارک لطفاً به بیمار اتاق شماره ۳۶ یه سر بزنید به خاطر درد قلبشون مراجعه کردن .
ا.ت : بله
نوشته ی اطلاعات بیمار رو ازش گرفتم و به سمت اتاق ۳۶ راه افتادم
همینطور که داشتم میرفتم شروع کردم به خوندم نوشته
با تعجب از حرکت ایستادم
جی اون ؟
بیمار من جی اونه ؟

دستگیره در رو گرفتم و وارد اتاق شدم
جین و مادرش کنار تخت ایستاده بودن و جی اون روی تخت دراز کشیده بود و پرستاری کنارش در حال وصل کردن سرم بود
هر سه از تعجب دیدن من چند لحظه اول حرف نزدن و بهم خیره بودن
بدون اهمیت دادن به نگاه هاشون سمت جی اون رفتم و با توجه به نوشته اطلاعاتش و آزمایش و عکس های قلبش براش مشکلش رو توضیح دادم و چند تا دارو تجویز کردم
بعد از تموم شدن توضیحات بدون اهمیت دادن بهشون با خداحافظی کوتاهی از اتاق بیرون اومدم

به سمت فضای سبز داخل حیاط بیمارستان رفتم و روی چمن ها نشستم و غرق افکار شدم
اینکه چی شد و قراره چی بشه
صدای آشنایی کنارم اومد
جین : اینجایی ؟
ا.ت : اوه آقای کیم چیزی شده ؟
جین : ا.ت لطفاً باهام سرد نباش
ا.ت : میخوای بغلت کنم یا ببوسمت ؟ ( تمسخر )
سرش رو پایین انداخت
جین :می‌دونم ا.ت می‌دونم نباید اینکارو میکردم ولی مادرم مجبورم کرد ، تو که منو میشناسی هیچ وقت نتونستم روی حرف مادرم حرفی بزنم
ا.ت : و این حرفا رو چرا داری به من میزنی ؟
جین : می‌خوام بدونی هنوز دوستت دارم ، شاید با جی اون ازدواج کرده باشم ولی هیچ وقت حسی بهش نداشتم
ا.ت : جین دوران عاشقی ما تموم شد ، خودت باعث شدی تموم بشه
جین : می‌دونم ، فقط خواستم اینو بهت بگم که هنوز دوستت دارم چون اگه نمیگفتم ممکن بود یه روزی پشیمون بشم ، ما شاید دیگه همدیگه رو نبینیم پس مراقب خودت باش
بدون منتظر موندن برای جواب من اونجا رو ترک کرد
به رفتنش خیره شدم و اشکایی که نفهمیدن کی سرازیر شدن رو پاک کردم
زیر لب زمزمه کردم
ا.ت : منم دوستت دارم جین ولی شاید ما قسمت هم نبودیم .


عشق تاریخ انقضاع نداره
شاید دیگه ماله هم نباشن ولی قلبشون هنوز برای همدیگست .

این زندگی نشد ولی اگه زندگی بعدی وجود داشته باشد میخواهم برای تو باشم .


پایان .


دخترا حالم اصلا خوب نیست ولی چون خیلی ها درخواست کردن پارت بعد رو بزارم گذاشتم .
دیدگاه ها (۴۰)

بانو فالوشه https://wisgoon.com/kook_bts_army

پارت ۱ نگاهی به حلقه ی روی میز انداختم پنج ماه شده بود ! پنج...

بانو حمایت شه https://wisgoon.com/jeon_melo

آتیشی که از بارون شروع شدpart 48ویوی ا. تصدای زن دوباره از ط...

آتیشی که از بارون شروع شدprt23ویوی ا. توقتی به آپارتمان رسید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط