ناپلئون گمشده (فصل دوم)

ناپلئون گمشده (فصل دوم)

پارت ۳۶

دو روز گذشت.

تهیونگ برای یک جلسه مهم رفته بود کلوپ شبانه. جایی که آدم‌های مافیایی دور هم جمع می‌شدند. قرارداد می‌بستند. پول جابه‌جا می‌کردند. جونگ کوک نمی‌آمد. سئول را خوابانده بود. برفی هم کنار سئول بود. عمارت ساکت بود. فقط صدای باد.

کلوپ شلوغ بود. نور کم. موسیقی بلند. زن‌ها و مردها. دود سیگار. ویسکی. تهیونگ پشت میز نشسته بود. چند مرد دورش. مدارک. قرارداد. پول. مهر. امضا. کار تمام شد. یکی از مردها یک لیوان جدید جلوی تهیونگ گذاشت. «به سلامتی قرارداد.»

تهیونگ لیوان را گرفت. خورد. طعمش فرق می‌کرد. شیرین‌تر. گرم‌تر. تهیونگ فکر نکرد. خورد تا آخر.

نیم ساعت بعد، بدنش گرم شد. زیادی گرم. عرق کرد. لپ‌هایش قرمز شد. چشمهایش سنگین. نفسش تند. دستش می‌لرزید. نمی‌دانست چی شده. مردها رفتند. تهیونگ تنها ماند. ویسکی خواست. پیشخدمت آورد. خورد. باز هم گرم‌تر.

ساعت ۳ بود که یک دختر آمد. پاشنه بلند. لباس کوتاه. موهای بلند مشکی. نشست روی پاهای تهیونگ. دستش را گذاشت دور گردنش. «آقای کیم... تنها نیستی؟»

بوی عطرش تند بود. زیادی تند. تهیونگ نگاه کرد. صورتش را نشناخت. دستش را گرفت. هلش داد. دختر زمین خورد.

«برو.»

دختر بلند شد. خندید. رفت.

تهیونگ بلند شد. دستش را به میز گرفت. لیوان افتاد شکست. صدا کرد. چند نفر نگاه کردند. تهیونگ توجه نکرد. رفت سمت در. هوا خنک بود. باران می‌بارید. تهیونگ به دیوار تکیه داد. نفس عمیق کشید. فایده نداشت. بدنش داغ بود. سرش گیج می‌رفت. فقط یک چیز یادش بود. خونه. جونگ کوک. سئول. برفی.

ماشین را سوار شد. دستش می‌لرزید. ماشین را روشن کرد. راه افتاد. چند بار به جدول زد. موتور داغ می‌کرد. باران می‌بارید. جاده خیس بود. تاریک بود. چراغ‌های خیابان محو. تهیونگ فقط راه را بلد بود. راه خونه.

ساعت ۴ رسید. عمارت تاریک بود. فقط چراغ اتاق نشیمن روشن بود. جونگ کوک بیدار بود. روی مبل نشسته بود. چای سرد توی دستش. نگران بود. زنگ زده بود. تهیونگ جواب نداده بود. نیم ساعت بعد دوباره. باز هم جواب نداده بود. داشت می‌رفت سمت در که صدای ماشین را شنید.

دوید بیرون.

تهیونگ از ماشین پیاده شد. پیراهنش چروک بود. موهایش به هم ریخته. چشمهایش قرمز. تعادل نداشت. به ماشین تکیه داد. نفسش تند بود. باران می‌بارید. خیس شد. جونگ کوک دوید سمتش.

«تهیونگ! چی شده؟ کجا بودی؟ چرا جواب ندادی؟ نگرانت بودم!»

تهیونگ نگاه کرد. چشمهایش برق می‌زد. داغ بود. خیلی داغ. صدایش گرفته بود. «جونگ کوک...»

جونگ کوک دستش را گذاشت روی پیشانی تهیونگ. داغ بود. زیادی داغ. «چقد خوردی؟ حالت خوب نیست. بیا بریم تو.»

تهیونگ دستش را گرفت. محکم. کشیدش سمت خودش. بغلش کرد. طوری که جونگ کوک نفسش بند آمد. باران می‌بارید. هر دو خیس شدند. جونگ کوک حس کرد بدن تهیونگ می‌لرزد. نه از سرما. از چیز دیگر.

«تهیونگ... ول کن... سئول بیدار می‌شه...»

تهیونگ ول نکرد. بوسیدش. روی لب. محکم. تند. مثل کسی که سالهاست نبوسیده. مثل کسی که تشنه است. جونگ کوک اول پس زد. بعد نه. دستش را گذاشت روی پشت تهیونگ. بوسه را جواب داد. باران می‌بارید. هر دو خیس. هر دو گرم. تهیونگ دستش را برد زیر پاهای جونگ کوک. بلندش کرد. جونگ کوک دستش را دور گردن تهیونگ حلقه کرد. تهیونگ رفت سمت اتاق. در را باز کرد. وارد شد. در را بست.
دیدگاه ها (۰)

ناپلئون گمشده(فصل دوم) پارت ۳۷ تشريف بیارید کامنت‌ها 🛐

ناپلئون گمشده(فصل دوم) پارت ۳۸ تشریف بیارید کامنت‌ها 🛐

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۳۶یک ماه دیگر گذشت.هوا سرد شده ب...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۳۵پاییز بود.سئول سه سالش شد. تول...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲۰سه ماه دیگر گذشت.سئول ده ماهه ...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲۸جونگ کوک یک هفته بعد رفت.مقصدش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط