پارت جدیدددد خدمت بانوها

𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨
پارت جدیدددد خدمت بانوها🛐
حمایت فراموش نشه✨
𝙋𝙖𝙧𝙩5
لویا
بعد از طی کردن مسافت تقریبا طولانی، به خونشون رسیدیم. عمو پاسکال ماشین رو پارک کرد و در رو با محبت برام باز کرد تا پیاده شم.
خونشون توی یه محله ی آروم و خلوت بود یک ویلای معمولی به رنگ قهوه ای و یک باغچه ی با صفا که پر بود از بوته های سبز گلدار.
عمو پاسکال در رو باز کرد و به من اشاره کرد که اول برم تو. وقتی رفتم تو با خونه ای پر از عتیقه‌جات با وایب کلاسیک رو به رو شدم.
نور خورشید از پنجره ها به داخل خونه نفوذ کرده بود و آرامش خاصی رو به خونه آورده بود.
عمو پاسکال متوجه شد که دارم میرم تا وسایلم رو از تو ماشین جمع کنم پس جلوم رو گرفت و گفت: تو الان خسته ای بشین روی کاناپه خودم وسایلات رو میارم.
لبخند زدم و گفتم: ممنونم. بعد به کاناپه ای که رو مبلی از جنس کاموا و نقش و نگار دلفین داشت لم دادم.
این خونه بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم زیبا بود و آرامشی درونش نهفته بود که باعث میشد ساعت ها تو همون کاناپه بشینم و به سقفش زل بزنم و هیچ کاری نکنم.
خیلی متعجب شدم که چطوری به این زودیا با این خونه سازگاری پیدا کردم.
ولی علتش رو میدونستم این خونه من رو یاد کلبه ی قدیمی مامان بزرگم میندازه. مادر بزرگم خونش پر بود از وسایل عتیقه و همیشه بهمون میگفت: تک تک اینها دارای خاطرات زیبای زندگیشن.
بعد از فوت مادربزرگ طبق وصیتش خونه به ما رسید اما من و مامان به خاطر وضعیت مالی نه چندان خوبمون مجبور به فروش خونه شدیم و اون خونه ی پر از خاطرات رو از دست دادیم.
یادآوری اینکه چقدر دلتنگ اون خونه ی باصفا شدم. باعث شد چشم هام خیس بشن.
بعد از دقایقی عمو پاسکال با وسایل ها و چمدون برگشت.
به کمکش رفتم و اون هارو ازش گرفتم و گفتم: ممنون از این به بعدش رو خودم راست و ریس میکنم راستی عمو خاله فلا کجاست؟
در جواب من گفت: الاناست که برگرده تو میتونی بری و استراحت کنی اتاقت طبقه ی بالا سمت چپه امیدوارم که ازش خوشت بیاد.
گفتم: ممنون و درحال بالا رفتن از پله ها بودم که صدای باز شدن در از طبقه ی بالا اومد.
اتاقی باز شد و فردی ازش بیرون اومد.
پسری با موهای آشفته و نگاهی سرد بدون توجهی به من از پله ها پایین رفت.
راستش مامان درباره ی این یکی هیچی بهم نگفته بود و هیچ اطلاعی از اینکه کی می‌تونه باشه نداشتم.
با خودم فک کردم شاید فامیلی چیزیه و با بی توجهی چمدون ها و وسایلام رو بردم طبقه ی بالا.
وقتی وارد اتاقم شدم نگاهی به دور و بر انداختم.
اتاق ساکت و دنجی بود و چشم انداز خوبی از بیرون داشت.
برخلاف خیلی از آدم ها من اتاق آفتاب گیر دوست نداشتم و دوست دارم همیشه آفتاب از پنجره به صورتم بتابه.
و یکی از دلشوره هام هم این بود که خونه آفتاب گیر باشه ولی خونه مثل رنگ طلایی برق میزد.
وسایلم رو جمع و جور کردم و الان میتونستم به معنای واقعی کلمه بگم که مستقر شدم.
خستگی حتی فرصت عوض کردن لباس هام رو بهم نداد و همون طوری رو. به تخت اتاق دراز کشیدم و خوابم برد.
#fic
#Recovery_tears
دیدگاه ها (۱۱)

𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨بچه ها سر پارت ۵ یه سوتی گن...

𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨بچه ها اینم از پارت۶❤️✨حمای...

𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨سلام بچه هااا پارت جدید خدم...

𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨پارت جدید فرشته هاممم🍓✨باز ...

#شیرینَکَم_تو_مال_منی پارت ۶از زبان ات: توی راه جونگ کوک خیل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط