╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•
╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•
1️⃣4️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ
با زحمت از تخت پایین آمدی و به سمت پنجره رفتی. پرده را کنار زدی. شهر زیر پایت بیدار شده بود. ماشینها در خیابانها حرکت میکردند. آدمها مثل نقطههای کوچک و بیخبر در پیادهروها میرفتند. ساختمان روبهرو ساکت و خاکستری بود. تو چیزی ندیدی. اما جیمین آنجا بود. در سایهی پشتبام، دور از دید تو، ایستاده بود و نگاهت میکرد. وقتی دید یادداشت هنوز در دستت است، نگاهش برای لحظهای نرم شد. خیلی کوتاه. بعد گوشیاش لرزید. جیمین بدون اینکه چشم از پنجرهی تو بردارد، تماس را جواب داد. صدایی در آن طرف خط گفت: «یه کار جدید داریم. پولش بالاست.» جیمین سرد پرسید: «هدف؟» چند ثانیه سکوت. بعد صدای پشت خط نام برج تو را گفت. طبقهی آخر. پنتهاوس. و بعد اسم تو را. جیمین کاملاً بیحرکت شد. چشمهایش تیرهتر شدند. صدای پشت خط ادامه داد: «این بار فقط دزدی نیست. باید مطمئن بشیم اون دختر تا قبل از امضای وصیتنامه زنده نمونه.» باد سردی روی پشتبام پیچید. جیمین آرام به پنجرهی تو نگاه کرد؛ به تو که بیخبر پشت شیشه ایستاده بودی، با بدنی ضعیف، یادداشتش در دست، و هیچ تصوری از خطری که نزدیکت شده بود نداشتی. بعد با صدایی آنقدر سرد که حتی طرف مقابل هم ساکت شد، گفت: «این کارو قبول نمیکنم.» صدای پشت خط خندید. «دیر شده، جیمین. اگه تو قبول نکنی، یکی دیگه قبول میکنه.» جیمین نگاهش را از تو برنداشت. فکش سفت شد. و برای اولین بار در زندگیاش، مأموریتی که میتوانست برایش پول بیاورد، به چیزی تبدیل شد که میخواست نابودش کند. آرام، با لحنی خطرناک گفت: «پس اون یکی دیگه هم مشکل من میشه.»
جیمین تماس را قطع نکرد. چند ثانیه هیچکدام از دو طرف حرف نزدند. باد سردی روی پشتبام میوزید و لبهی پالتوی مشکیاش را تکان میداد. او هنوز به پنجرهی پنتهاوس نگاه میکرد؛ به تو که بیخبر از همهچیز، با یک دست به دیوار تکیه داده بودی و یادداشتی را در دست دیگر نگه داشته بودی. صدای مرد پشت خط دوباره بلند شد: «فکر نکن چون یه دختر مریضه، ناگهان آدم خوبی شدی.» جیمین چیزی نگفت. «ما تو رو به خاطر همین کارها انتخاب کردیم.
🪐ادامه دارد...🪐
1️⃣4️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ
با زحمت از تخت پایین آمدی و به سمت پنجره رفتی. پرده را کنار زدی. شهر زیر پایت بیدار شده بود. ماشینها در خیابانها حرکت میکردند. آدمها مثل نقطههای کوچک و بیخبر در پیادهروها میرفتند. ساختمان روبهرو ساکت و خاکستری بود. تو چیزی ندیدی. اما جیمین آنجا بود. در سایهی پشتبام، دور از دید تو، ایستاده بود و نگاهت میکرد. وقتی دید یادداشت هنوز در دستت است، نگاهش برای لحظهای نرم شد. خیلی کوتاه. بعد گوشیاش لرزید. جیمین بدون اینکه چشم از پنجرهی تو بردارد، تماس را جواب داد. صدایی در آن طرف خط گفت: «یه کار جدید داریم. پولش بالاست.» جیمین سرد پرسید: «هدف؟» چند ثانیه سکوت. بعد صدای پشت خط نام برج تو را گفت. طبقهی آخر. پنتهاوس. و بعد اسم تو را. جیمین کاملاً بیحرکت شد. چشمهایش تیرهتر شدند. صدای پشت خط ادامه داد: «این بار فقط دزدی نیست. باید مطمئن بشیم اون دختر تا قبل از امضای وصیتنامه زنده نمونه.» باد سردی روی پشتبام پیچید. جیمین آرام به پنجرهی تو نگاه کرد؛ به تو که بیخبر پشت شیشه ایستاده بودی، با بدنی ضعیف، یادداشتش در دست، و هیچ تصوری از خطری که نزدیکت شده بود نداشتی. بعد با صدایی آنقدر سرد که حتی طرف مقابل هم ساکت شد، گفت: «این کارو قبول نمیکنم.» صدای پشت خط خندید. «دیر شده، جیمین. اگه تو قبول نکنی، یکی دیگه قبول میکنه.» جیمین نگاهش را از تو برنداشت. فکش سفت شد. و برای اولین بار در زندگیاش، مأموریتی که میتوانست برایش پول بیاورد، به چیزی تبدیل شد که میخواست نابودش کند. آرام، با لحنی خطرناک گفت: «پس اون یکی دیگه هم مشکل من میشه.»
جیمین تماس را قطع نکرد. چند ثانیه هیچکدام از دو طرف حرف نزدند. باد سردی روی پشتبام میوزید و لبهی پالتوی مشکیاش را تکان میداد. او هنوز به پنجرهی پنتهاوس نگاه میکرد؛ به تو که بیخبر از همهچیز، با یک دست به دیوار تکیه داده بودی و یادداشتی را در دست دیگر نگه داشته بودی. صدای مرد پشت خط دوباره بلند شد: «فکر نکن چون یه دختر مریضه، ناگهان آدم خوبی شدی.» جیمین چیزی نگفت. «ما تو رو به خاطر همین کارها انتخاب کردیم.
🪐ادامه دارد...🪐
- ۱۲۳
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط