در این شب و سکوت،

در این شب و سکوت،
تنها تو بیداری و تنها من.
مردم این شهر، چپیده در خانه
همه خوابند،
چشم هایت را ببند و آرام بگذر
خوابِ کوچه را مشکن
زخم بیهوده بر دلِ شبهای تار، تا چند؟
بیصدا گام بگذار و بگذر
از این کوچه بگذر ای عشق!
از منِ روسیاه هم
من همان چشمِ شَبَم که سوسو میزنم.
برو ای عشق،
ای بیگانه از ما!
دیدگاه ها (۱)

ﺑﺮﺍﯼ "ﺁﺩﻣــــــــﻬﺎ"ﭼﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺖ "ﻋﺰﯾــــــــــﺰﺗﺮﻧﺪ"ﭼﻪ ...

تمام داراییِ مندلی ست..!که احرام بسته وقصدِ طوافِ نگاهِ تو ر...

تو، تمام مرا گرفته ای!دلتنگت که می شوم،نه شعری می خوانم،نه س...

من، ناجی شعرهای توام!بر دهانش، سکوت بوسه می زند!شعرهای من، ن...

محبوب ابدی دلممرا تنگ در آغوش بگیر آن چنان که کسی نتواند مرا...

تمامِ رنجِ ما از آنجاست که کلیدِ حالِ خوبمان را به دستِ دیگر...

دیوارهای این عمارت برای آوا، نه پناهگاه، که شاهدانِ خاموشِ ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط