★彡   Part 47 彡★

★彡   Part 47 彡★

خب، اتاق بهونه بود.
مگه میشه تو عمارت به این بزرگی حداقل پنج اتاق مجهز پیدا نشه؟
نمیدونم.
واقعا نمیدونم چرا دارم همچین کاری میکنم.
فقط میدونم دوست ندارم ازم دور بشه. دوست کنارم باشه. برای همیشه.
"باشه، مشکلی نیست."
دختری که من میشناختم زبون دراز و چموش بود. سوالی توی ذهنم جرقه زد.
آیا پدرم ... رینا رو ... میشناسه ...؟
خب این غیرممکنه، ولی اگه ممکن باشه چی؟
هوففف.
به موهام چنگ زدم و سعی کردم ذهنم رو خالی کنم.
از فکر های بیخود.
از فکر پدرم و هیوری.
از فکر شرکت.
از فکر دادگاه.
از فکر کنترل رسانه ها در رابطه با جنجال های این اواخر زندگیم.
از فکر حمله ی دیشب لی سوک.
فقط، فقط میخوام به دختر رو به روم نگاه کنم.
دختری که یهویی وارد زندگیم شد.
اتفاقی وارد سرنوشتش شدم و حالا، انگار داخل باتلاقی ام که راه فرارش رو نمیدونم.
مثل زنبوری شدم که انگار داخل استخری از گل ها گیر کرده. من این استخر رو دوست دارم ولی، اینکه بخوام بیشتر داخلش بمونم ممکنه من رو خفه کنه.
هر لحظه احساس میکنم دارم میمیرم. اما این مرگ رو دوست دارم.
تا وقتی که به خاطر رینا باشه.
"من روی کاناپه میخوابم."
به یاد ندارم کی وارد اتاق شدم. حتی یادم نیست کی روی تخت نشستم و تیشرتم رو درآوردم.
بهش نگاه کردم.
چرا چشم های عسلیش انقدر قشنگ بود؟
مثل یه کهکشان بود. یه کهکشان بی پایان که هرچی بیشتر بهش نگاه میکردم، بیشتر به داخلش کشیده میشدم.
انگار که دارم غرق میشم.
دیدگاه ها (۱۶)

★彡   Part 48 彡★ به سختی نگاهم رو از چشم هاش کندم."اینجا اتاق...

🎀🙂‍↕️ خانومی فالو شه:@0tiktok_city0

✨🧚🏻‍♀️ خوشگلم فالو شه پیج قبلیش مسدوده:@kim_dalll

بچه ها یه چیزی رو متوجه شدم سونیک دارک رو بیشتر از سونیک معم...

★彡   Part 46 彡★ مدتی بعد از شام، همه تو سالن بودیم و هرکس یک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط