تیغ ، روی دستم گذاشتم و کشیدم .
تیغ ، روی دستم گذاشتم و کشیدم .
دستم سوخت و خون تراوش کرد .
باورم نمیشد خون من است .
دستمو گذاشتم رو تشک و خوابیدم روش و تصور کردم صبح مادرم چطور با جنازه ام رو به رو میشود .
آشغال ؟
بله فردا این کیسه زباله دیگر بیدار نمیشود .
دیگر نفس نمیکشد و تمام لباس ها و وسایلش قرمز شده ، صورتش را خون خشک پوشانده و نور خورشید بی رحم روی جنازه اش افتاده .
همان نور داغی که روز های قبل او را اذیت میکرد .
و جهان بیرون بی توجه به اینکه او مُرده است .
صدای ماشین ها ، صدای عابر ها ، باد و ....
یکهو صدای مادر آمد : بیا غذا بخور .
آه ، به خودم آمدم ..هنوز سینه ام بالا و پایین میشود ، هنوز قلبم میتپد ، هنوز کمرم خم است ...
تیغ رو روی میز میگذارم و میگویم باشد مادر .
لحظاتی بعد از پشت درب اتاق تاریک و غمناکم ، در آشپزخانه صدای خنده هایم بلند میشود .
مادر و پدر ، برادر ، هرکدام یک طوری حرف میزنند و من شدید تر از همه حرف میزنم .
بعد دستی روی در می آید ، سایه ام جلوی در ظاهر میشود و به داخل اتاق میآید و صاف زیر پتو شیرجه میزند بعد تیغ را برمیدارد .
بعد رو میز خم میشوم .
پارچ آب رو برمیدارم و در لیوان میریزم .
بعد آب را میخورم و پایین میرود و تمام بدنم سرد میشود ، آنقدر یخ میزنم که سریع خم میشوم و پتو را روی خودم میکشم .
من لیوان و تیغ ، پارچ و میز را رها کرده ام .
این پتوی مخمل قهوه ای تنها چیزی است که دارم .
چشمانم را میبندم .
و آیا میخوابم ؟
چشمانم را باز میکنم ، بله آن لعنتی ها را باز میکنم و دوباره به دیوار رو به رویم خیره میشوم .
تاریک و دل گیر است .
باریکه ای از نور روی صورتم افتاده .
لب ها را جمع میکنم ، شاید چهره یک پسربچه تنبیه شده را دارم اما نه ، قیافه ام چرند تر از این هاست .
سرم را روی بالشت میگذارم .
دست های سیاهی از هر طرف بدنم را میگیرند و به سمت تخت میکشند .
فریاد میزنم .
تیغ تیغ !
آه .
آن لعنتی کجاست ؟
کجا گذاشتمش ؟
روی تخت جا گذاشتم ، وقتی میخواستم آب بخورم .
آب دهان را قورت میدهم - حتی این حرامزاده هم به سختی پایین میرود گویی گوآتر دارم - بعد دستم رو روی تخت میکشم .
دستم به جسم فلزی باریکی میخورد ، لبه آن را بلند میکنم و انگشتم رو رویش میکشم .
بعد موسیقی ای را زمزمه میکنم .
باز هم همان درد ها به سمت قلبم حجوم می آوردند .
تیرکشیدن های کوتاه
آه !
حرامزاده ، قلب لعنتی ، ولم کن !
درد میکند خیلی درد ، آرام میشود بعد ناگهان درد شدید میگیرد ...
نمیدانم چه مرگش است .
روی تخت خم میشوم .
برادر مزاحم سر رسیده ، سایه اش روی در افتاده ، بعد خودش ظاهر میشود .
لبخند میزنم و بهش خیره میشم .
میگوید شب بخیر
جوابش را میدهم ، در حالی که از صدایم متنفر هستم .
وقتی او میرود ، به خودم میگویم که این کیسهٔ زباله باید امشب بمیرد .
و بعد دوباره قلبم درد میگیرد .
چشم ها را بستم ، دیگر واقعا بستمشان .
نمیدانم چقدر گذشت .
نوری روی آنها افتاد ، بازشان کردم .
نور چشمانم را زد و فریاد کشیدم :
من زنده هستم ؟
صبح شده بود .
و دیدم یک جهان رو به رویم است که بهم دهان کجی میکند : زندگی کن ، به عنوان یک آشغال ...
با تشکر از مطالعه
پایان
دستم سوخت و خون تراوش کرد .
باورم نمیشد خون من است .
دستمو گذاشتم رو تشک و خوابیدم روش و تصور کردم صبح مادرم چطور با جنازه ام رو به رو میشود .
آشغال ؟
بله فردا این کیسه زباله دیگر بیدار نمیشود .
دیگر نفس نمیکشد و تمام لباس ها و وسایلش قرمز شده ، صورتش را خون خشک پوشانده و نور خورشید بی رحم روی جنازه اش افتاده .
همان نور داغی که روز های قبل او را اذیت میکرد .
و جهان بیرون بی توجه به اینکه او مُرده است .
صدای ماشین ها ، صدای عابر ها ، باد و ....
یکهو صدای مادر آمد : بیا غذا بخور .
آه ، به خودم آمدم ..هنوز سینه ام بالا و پایین میشود ، هنوز قلبم میتپد ، هنوز کمرم خم است ...
تیغ رو روی میز میگذارم و میگویم باشد مادر .
لحظاتی بعد از پشت درب اتاق تاریک و غمناکم ، در آشپزخانه صدای خنده هایم بلند میشود .
مادر و پدر ، برادر ، هرکدام یک طوری حرف میزنند و من شدید تر از همه حرف میزنم .
بعد دستی روی در می آید ، سایه ام جلوی در ظاهر میشود و به داخل اتاق میآید و صاف زیر پتو شیرجه میزند بعد تیغ را برمیدارد .
بعد رو میز خم میشوم .
پارچ آب رو برمیدارم و در لیوان میریزم .
بعد آب را میخورم و پایین میرود و تمام بدنم سرد میشود ، آنقدر یخ میزنم که سریع خم میشوم و پتو را روی خودم میکشم .
من لیوان و تیغ ، پارچ و میز را رها کرده ام .
این پتوی مخمل قهوه ای تنها چیزی است که دارم .
چشمانم را میبندم .
و آیا میخوابم ؟
چشمانم را باز میکنم ، بله آن لعنتی ها را باز میکنم و دوباره به دیوار رو به رویم خیره میشوم .
تاریک و دل گیر است .
باریکه ای از نور روی صورتم افتاده .
لب ها را جمع میکنم ، شاید چهره یک پسربچه تنبیه شده را دارم اما نه ، قیافه ام چرند تر از این هاست .
سرم را روی بالشت میگذارم .
دست های سیاهی از هر طرف بدنم را میگیرند و به سمت تخت میکشند .
فریاد میزنم .
تیغ تیغ !
آه .
آن لعنتی کجاست ؟
کجا گذاشتمش ؟
روی تخت جا گذاشتم ، وقتی میخواستم آب بخورم .
آب دهان را قورت میدهم - حتی این حرامزاده هم به سختی پایین میرود گویی گوآتر دارم - بعد دستم رو روی تخت میکشم .
دستم به جسم فلزی باریکی میخورد ، لبه آن را بلند میکنم و انگشتم رو رویش میکشم .
بعد موسیقی ای را زمزمه میکنم .
باز هم همان درد ها به سمت قلبم حجوم می آوردند .
تیرکشیدن های کوتاه
آه !
حرامزاده ، قلب لعنتی ، ولم کن !
درد میکند خیلی درد ، آرام میشود بعد ناگهان درد شدید میگیرد ...
نمیدانم چه مرگش است .
روی تخت خم میشوم .
برادر مزاحم سر رسیده ، سایه اش روی در افتاده ، بعد خودش ظاهر میشود .
لبخند میزنم و بهش خیره میشم .
میگوید شب بخیر
جوابش را میدهم ، در حالی که از صدایم متنفر هستم .
وقتی او میرود ، به خودم میگویم که این کیسهٔ زباله باید امشب بمیرد .
و بعد دوباره قلبم درد میگیرد .
چشم ها را بستم ، دیگر واقعا بستمشان .
نمیدانم چقدر گذشت .
نوری روی آنها افتاد ، بازشان کردم .
نور چشمانم را زد و فریاد کشیدم :
من زنده هستم ؟
صبح شده بود .
و دیدم یک جهان رو به رویم است که بهم دهان کجی میکند : زندگی کن ، به عنوان یک آشغال ...
با تشکر از مطالعه
پایان
- ۳۲۱
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط