𝓥𝓐𝓑𝓐𝓢𝓣𝓔𝓠𝓘
𝓥𝓐𝓑𝓐𝓢𝓣𝓔𝓠𝓘
1𝔭𝔞𝔯𝔱
با صدای گوشیم بیدار شدم دلم نمیخواست برم مدرسه ولی مجبور بودم از روی تخت بلند شدم کفش پشمالوم پوشیدم رفتم حموم بعد دوش گرفتم روتینم انجام دادم از حموم اومدم بیرون یونیفرم پوشیدم موهام سشوار کشیدن بعد شونه کردم یه برق لب زدم چون لبم خوش رنگه با ریمل ضد افتاد زدم رفتم پایین مامانم نشت بود با بابام منظور من بودن رفتم نشستم سر میز بعد مامانم گفت
بابا و مامان هانی:صبح بخیر دختر قشنگم
هانی: همچنین مامانی و بابای
مادر هانی: هانی واسه روز اولین مدرسه استرس داری دخترم؟
هانی:عین خیالم نیست
بابا هانی:اومید وارم دوستان جدید پیدا کنید دختر قشنگم
مامان هانی: راستی لورا توی مدرسه تو ثبت نام کرده
هانی: واقع
مامان هانی: از دخترم سری بخور که دیرت میشه
سری چند تا لقمه خوردم بعد سریع زدم از خونه بیرون توی راه زنگ زدم به لوار
(مکالمه هانی و لورا)
لورا:آلو هانی
هانی:کجای بیاد من دم مدرسه منظرتم
لورا: سریع خودم می رسونم
گوشی قطع کردم راه افتاد سمت مدرسه بعد رسیدم دیدیم لورا داره میاد سمت اومد پیشم گفت
لورا:خوبی شده دیر نرسیدم زود بریم
لورا دست منه گرفت باهم رفتم سمت دفتر
مدیر:بله؟
هانی:سلام ما دانش آموز جدیدم
مدیر:اها اسم
لورا:من پارک لورا آینم پارک هانی
مدیر:بله کلاس تون ......
هانی:ممنون
ادامه دارد.....
(ادمین)
سلاممم من تازه شروع کردم به رمان نویس واسه همین اگه مشکلی چیز داشت بهم بگید تقیرش بدم واگه دوست داشتین #حمایت کنی اگه خواستین بگید ادامه شو بزارم🥹
1𝔭𝔞𝔯𝔱
با صدای گوشیم بیدار شدم دلم نمیخواست برم مدرسه ولی مجبور بودم از روی تخت بلند شدم کفش پشمالوم پوشیدم رفتم حموم بعد دوش گرفتم روتینم انجام دادم از حموم اومدم بیرون یونیفرم پوشیدم موهام سشوار کشیدن بعد شونه کردم یه برق لب زدم چون لبم خوش رنگه با ریمل ضد افتاد زدم رفتم پایین مامانم نشت بود با بابام منظور من بودن رفتم نشستم سر میز بعد مامانم گفت
بابا و مامان هانی:صبح بخیر دختر قشنگم
هانی: همچنین مامانی و بابای
مادر هانی: هانی واسه روز اولین مدرسه استرس داری دخترم؟
هانی:عین خیالم نیست
بابا هانی:اومید وارم دوستان جدید پیدا کنید دختر قشنگم
مامان هانی: راستی لورا توی مدرسه تو ثبت نام کرده
هانی: واقع
مامان هانی: از دخترم سری بخور که دیرت میشه
سری چند تا لقمه خوردم بعد سریع زدم از خونه بیرون توی راه زنگ زدم به لوار
(مکالمه هانی و لورا)
لورا:آلو هانی
هانی:کجای بیاد من دم مدرسه منظرتم
لورا: سریع خودم می رسونم
گوشی قطع کردم راه افتاد سمت مدرسه بعد رسیدم دیدیم لورا داره میاد سمت اومد پیشم گفت
لورا:خوبی شده دیر نرسیدم زود بریم
لورا دست منه گرفت باهم رفتم سمت دفتر
مدیر:بله؟
هانی:سلام ما دانش آموز جدیدم
مدیر:اها اسم
لورا:من پارک لورا آینم پارک هانی
مدیر:بله کلاس تون ......
هانی:ممنون
ادامه دارد.....
(ادمین)
سلاممم من تازه شروع کردم به رمان نویس واسه همین اگه مشکلی چیز داشت بهم بگید تقیرش بدم واگه دوست داشتین #حمایت کنی اگه خواستین بگید ادامه شو بزارم🥹
- ۴۰
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط