♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 66・]ᕗ
خیلی حس خوبی پیدا کرده بودم. اروم بودم و دردی نداشتم خیلی گذشته بود و دلم براش سوخت که اینجوری بالا سرم وایسته.. اذیت میشد. چشمام رو باز کردم.
خیره بود تو چشمم. جدی.. بدون لبخند...
اروم دستم رو روی دستش که دلم رو میمالید گذاشتم و دستش رو گرفتم و اروم گفتم : خسته شدی..ممنون..
دستش رو روی شکمم و زیر دستم مشت کرد و بدون اینکه تغییری تو صورتش ایجاد کنه همونجور خیره گفت: دیرت شد.
و ازم رو برگردوند و رفت. با بغض رو تخت نشستم.
جلوی در پشت بهم وایستاد
و دستش رو به چارچوب گرفت و بدون اینکه برگرده گفت : فقط خانوم محترم قبل رفتنت بدون که این دختره شارلوت.. فقط برام یه بیمار بود و باهاش نخوابیدم.گفتم خیلی تنها بودم..گفتم هیچ کس رو نپذیرفتم چون ارومم نمیکرد..
گفتم تو گل سرخ بیابون وجود منی.گفتم تنها و بهترین دوستمی ولی انگار هیچ کدومش رو نشنیدی..نفهمیدی ادمها رو بیشتر از جسم میبینم و اینو تو رابطه ام با تو خیلی خوب ثابت کردم.
نخوابیدم رو خیلی غلیظ و از لای دندونهای فشرده گفت و سریع رفت.
با بغض سرپایین انداختم و اشکم اروم جاری شد.
قدم زنون و اروم اروم سمت قصر برگشتم.
رخوت و بیحالی تو همه وجودم بود. دستم رو روی شکمم گذاشتم و یاد دستای گرمش افتادم.
کلافه به اتاقم پناه بردم و خودم رو تو تخت انداختم و ملافه رو دور خودم پیچیدم چشمام رو به زور روی هم فشردم. ولی خوابم نبرد.
تا خود صبح به جونگکوک فک کردم
باورش کردم. راست گفته بود. حسادت من به شارلوت زبونم رو تلخ کرده بود و باعث شد چیزی بگم که خودمم اذیت کرد و به قول مامان اگه چيزي هم بود نباید دلخور میشدم.. اون که توکلیسا زندگي نميکنه.
دو روز بود ندیده بودمش. دراصل دلم خیلی براش تنگ شده بود ولی پام نمیکشید.
ولی روز سوم گل سرخی از باغ کندم و راه افتادم نمیتونستم اینجور دلخور و ناراحت بودنش رو تحمل کنم. رفتم سمت خونه اش.
سكوت كامل و درم بسته بود.
حسی بهم میگفت داخل خونه است و میخواستم یهویی غافلگیرش کنم.
خونه اش رو دور زدم که متوجه پنجره باز اشپزخونه شدم.
کوچیک بود ولی منم ریزه میزه
به زور و زحمت خودم رو داخل کشیدم. به سالن و مطب نگاه کردم..خالی بود. اروم رفتم سمت اتاق خوابش نرم از راه پله بالا رفتم.
ᕙ[・part 66・]ᕗ
خیلی حس خوبی پیدا کرده بودم. اروم بودم و دردی نداشتم خیلی گذشته بود و دلم براش سوخت که اینجوری بالا سرم وایسته.. اذیت میشد. چشمام رو باز کردم.
خیره بود تو چشمم. جدی.. بدون لبخند...
اروم دستم رو روی دستش که دلم رو میمالید گذاشتم و دستش رو گرفتم و اروم گفتم : خسته شدی..ممنون..
دستش رو روی شکمم و زیر دستم مشت کرد و بدون اینکه تغییری تو صورتش ایجاد کنه همونجور خیره گفت: دیرت شد.
و ازم رو برگردوند و رفت. با بغض رو تخت نشستم.
جلوی در پشت بهم وایستاد
و دستش رو به چارچوب گرفت و بدون اینکه برگرده گفت : فقط خانوم محترم قبل رفتنت بدون که این دختره شارلوت.. فقط برام یه بیمار بود و باهاش نخوابیدم.گفتم خیلی تنها بودم..گفتم هیچ کس رو نپذیرفتم چون ارومم نمیکرد..
گفتم تو گل سرخ بیابون وجود منی.گفتم تنها و بهترین دوستمی ولی انگار هیچ کدومش رو نشنیدی..نفهمیدی ادمها رو بیشتر از جسم میبینم و اینو تو رابطه ام با تو خیلی خوب ثابت کردم.
نخوابیدم رو خیلی غلیظ و از لای دندونهای فشرده گفت و سریع رفت.
با بغض سرپایین انداختم و اشکم اروم جاری شد.
قدم زنون و اروم اروم سمت قصر برگشتم.
رخوت و بیحالی تو همه وجودم بود. دستم رو روی شکمم گذاشتم و یاد دستای گرمش افتادم.
کلافه به اتاقم پناه بردم و خودم رو تو تخت انداختم و ملافه رو دور خودم پیچیدم چشمام رو به زور روی هم فشردم. ولی خوابم نبرد.
تا خود صبح به جونگکوک فک کردم
باورش کردم. راست گفته بود. حسادت من به شارلوت زبونم رو تلخ کرده بود و باعث شد چیزی بگم که خودمم اذیت کرد و به قول مامان اگه چيزي هم بود نباید دلخور میشدم.. اون که توکلیسا زندگي نميکنه.
دو روز بود ندیده بودمش. دراصل دلم خیلی براش تنگ شده بود ولی پام نمیکشید.
ولی روز سوم گل سرخی از باغ کندم و راه افتادم نمیتونستم اینجور دلخور و ناراحت بودنش رو تحمل کنم. رفتم سمت خونه اش.
سكوت كامل و درم بسته بود.
حسی بهم میگفت داخل خونه است و میخواستم یهویی غافلگیرش کنم.
خونه اش رو دور زدم که متوجه پنجره باز اشپزخونه شدم.
کوچیک بود ولی منم ریزه میزه
به زور و زحمت خودم رو داخل کشیدم. به سالن و مطب نگاه کردم..خالی بود. اروم رفتم سمت اتاق خوابش نرم از راه پله بالا رفتم.
- ۱.۰k
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط