دست هايت:

دست هايت:
سينی نقره نور
اشک هايم:
استکان های بلور
کاش
استکان هايم را
توی سينی خودت می چيدی
کاشکی اشک مرا می ديدی
خنده هايت قند است
چای هم آماده است
چای با طعم خدا
بوی آن پيچيده
از دلت تا همه جا
پاشو مهمان عزيز
توی فنجان دلم
چايی داغ بريز
دیدگاه ها (۱)

P16آچا داشت فلوتش رو میزد و آهنگ جدیدی که معلمشون بهش داده ب...

پارت ۳۳خانه، حالا دیگر برای رزا شبیه به یک موزه‌ی سرد و بی‌ر...

lost leaves/رمان جیمین

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p48دستش روی دستگیره موند.«ممکنه دفعه‌ی بع...

پارت آخر ---صبح شد. نور کمرنگ از لای پرده‌ها به داخل می‌ریخت...

هر فصل زیبایی خودشو داره..... مخصوصا پاییز

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⑦ زیبایی برایم معنایِ واحدی ندا...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۶: اولین دیدار در سکوتسوآ هنوز همون‌طور ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط