نگاه ترسیده م رو به دیوارای بلند دوختمحتما یه راهی پیدا
نگاه ترسیده م رو به دیوارای بلند دوختم.حتما یه راهی پیدا میشد.احسان تنم رو به طرف خودش کشید و گفت:
-حالا مثل یه دختر خوب لباساتو در میاری و میری رو اون تشک دراز میکشی تا بهرام بیاد نگاه دوختم و گفتم .چی؟
-فکر نکنم کر باشی
مگه امشب عروسیت نیست؟
نمیشه که سکس نداشته باشی دوماد ک امروز به چوخ رف بچه هارو فرستادم دخلشو بیارن .
گفتم -ن...نکن...خواهش میکنم چشمام سیاهی میرفت و کاش یکم قوی بودم.
سرش رو نزدیک آورد و با بدجنسی نیشخند زدم: -بهت حق انتخاب میدم
بهرام...یا سگام اگه کاری و که گفتم همین الان انجام ندی میفرستمت تو قفس سگا تا صبح پیش اونا بخوابی
نگاهم به طرف قفس سگا چرخید،هیچ کس نمیتونست اونقدر بی رحم باشه.
شاید در حد تهدید میتونست، اونم فقط برای اینکه تظاهر کنه خیلی سنگدله.
سرم رو به علامت نه تکون دادم و خودم رو تا جایی که میشد عقب کشیدم:
-من...هر کاری بگی...نمیکنم ازت...نمیترسم از بهرامم نمیترسم بسه هرچقدر اذیتم کردین ولم کن احسان ولم کنننن لکنتم نشون میداد ترسیدم ولی تظاهر کهمیتونستم کنم؟ احسان تک خنده ای کرد و سرش رو با تاسف تکون داد:
-هر چی بیشتر تقلا کنی بیشتر لذت میبرم یعنی هاااا لذتتتت میبرم از ترس و استرست
-ولم کن بذار برم...چی از جونم میخوای روانی یو کمربند رو کشید ودوباره پرت شدم توی بغلش.با دو انگشت شست و اشاره محکم چونه م رو گرفت و وادارم کرد بهش نگاه کنم:
-مواظب حرف زدنت باش بچه جون گفتم توهین نکن خوشم نمیاد بهت گفتم اینجا خونه بابات نیست حالا تا عصبی نشدم بکن این لباسا رو کار زیاد داریم
دستش که به طرف یقه لباس عروسم رفت انگار بهم تشنج دست داده بود.
شروع کردم به تقلا،هر چند که موفق نبودم.
شبیه یه بچه گربه که الکی پنجول میکشه به نظر میرسیدم.
زیپ لباسم باز کرد قبل از اینکه بتونه از تنم درش بیاره دستم رو عقب بردم و محکم کوبیدم توی صورتش: یه سیلی خیلی محکم کوبوندم تو صورتش -حر...ومزاده اشغال...بهم دست نزن چشماش پر از نفرت و کینه بود،پر از حسی که داشت لهممیکرد.احسان میتونست با همون نگاه من رو بکشه. میدونستم غلط اضافه کردم،تو فرهنگ ما هیچ زنی حق نداشت دست رو مرد بلند کنه.
نفس نفس میزدم و یه لحظه از کاری که کردم پشیمون شدم. خیلی ترسیدم یهو ازش چون خشکش زد فقط با نفرت نگام کرد دستام رو عقب کشیدم و با وحشت بهش خیره شدم.اول شوکه بهم خیره بود و بعد مثل یه گرگ درنده به گردنم چنگ زد و تن لرزونم رو وحشیانه به طرف خودش کشید:
-بهت نباید رحم کرد سرش رو جلو آورد و دندون روی هم سابید:
-هر اتفاقی فرزانه تاکید میکنم...بعد از این هر اتفاق بدی برای خودت و خانواده ت بیفته مقصرش تویی
حالا راه بیفت!
چنان فریادی زد که دستام رو روی گوشام گذاشتم .بی توجه به ترسم من رو دنبال خودش کشید و از اتاق بیرون برد.دامن لباسم زیر پاهام گیر میکرد و هر بار که روی زمین میافتادم مثل یه تیکه گوشت تنم رو بالا میکشید و وادار میکرد بلند شم.از راهرویی که بیشتر شبیه راهروهای زندان بود گذشتیم و وارد حیاط که شدیم با دیدن قفس سگا قلبم تیر کشید.من از سگ میترسیدم.احسان فریاد زد:
-صادق...
چند روزه به سگا غذا ندادی؟
سگا با دیدن ما شروع کردن به پارس و غرش.از دور هم دندون نشون میدادن. با هر قدمی که نزدیک شون میشدیم خون توی رگ هام یخ میزد.مرد سیاه پوش کی بود که تا اون حد میترسوندم. چرا رحم نداشت.صدای هق هقم و مشت هام که با بازوش میکوبیدمم روش اثر نداشت .احسانی که پیراهن و شلوار پارچه ای مشکی پوشیده و روی کمرش یه اسلحه داشت
-از جمعه ست آقا...واسه چی؟احسان تنم رو به طرف قفس هل داد و گفت:
-واسشون غذا آوردم در قفس و باز کن
-چشم آقا...
صادق از احسان هم بی رحم تر بود.انگار میدونست قراره چه اتفاقی بیفته. وقتی که هلم داد با زانو روی زمین افتادم ،اما صدای جیغم رو خفه کردم چون بابام هر وقت که عصبی میشد صدا ازم میشنید بیشتر تنبیهم میکرد.
با اون لباس عروس بلند که حالا خاکی و پاره شده بود خودم رو روی زمین عقب کشیدم و صادق به طرف قفس ها رفت.صدای پارس سگا هر لحظه بلند تر میشد.
انگار میخواستن در قفس باز بشه و پاره م کنن.از جمعه چیزی نخورده بودن،یعنی شش روز.
صادق در رو نیمه باز کرد و همونجا وایساد تا سگا نتونن بیرون بیان، احسان هم گردنم رو گرفت و تنم رو به طرف قفس کشید:
-بیاید پسرا...واستون غذا آوردم
تنم رو روی زمین میکشید و قلوه سنگا پوستم رو زخم میکرد.
وضعیت دلخراشی داشتم. هق هقم تبدیل شده بود به جیغ و گریه.
آرایشم بهم ریخته و شک نداشتم شبیه زامبیا به نظر میرسیدم.
با هر قدمی که برمیداشت به زمین چنگ میزدم و اونقدر تقلا کرده بودم که نوک انگشتام خون میومد.
-حالا مثل یه دختر خوب لباساتو در میاری و میری رو اون تشک دراز میکشی تا بهرام بیاد نگاه دوختم و گفتم .چی؟
-فکر نکنم کر باشی
مگه امشب عروسیت نیست؟
نمیشه که سکس نداشته باشی دوماد ک امروز به چوخ رف بچه هارو فرستادم دخلشو بیارن .
گفتم -ن...نکن...خواهش میکنم چشمام سیاهی میرفت و کاش یکم قوی بودم.
سرش رو نزدیک آورد و با بدجنسی نیشخند زدم: -بهت حق انتخاب میدم
بهرام...یا سگام اگه کاری و که گفتم همین الان انجام ندی میفرستمت تو قفس سگا تا صبح پیش اونا بخوابی
نگاهم به طرف قفس سگا چرخید،هیچ کس نمیتونست اونقدر بی رحم باشه.
شاید در حد تهدید میتونست، اونم فقط برای اینکه تظاهر کنه خیلی سنگدله.
سرم رو به علامت نه تکون دادم و خودم رو تا جایی که میشد عقب کشیدم:
-من...هر کاری بگی...نمیکنم ازت...نمیترسم از بهرامم نمیترسم بسه هرچقدر اذیتم کردین ولم کن احسان ولم کنننن لکنتم نشون میداد ترسیدم ولی تظاهر کهمیتونستم کنم؟ احسان تک خنده ای کرد و سرش رو با تاسف تکون داد:
-هر چی بیشتر تقلا کنی بیشتر لذت میبرم یعنی هاااا لذتتتت میبرم از ترس و استرست
-ولم کن بذار برم...چی از جونم میخوای روانی یو کمربند رو کشید ودوباره پرت شدم توی بغلش.با دو انگشت شست و اشاره محکم چونه م رو گرفت و وادارم کرد بهش نگاه کنم:
-مواظب حرف زدنت باش بچه جون گفتم توهین نکن خوشم نمیاد بهت گفتم اینجا خونه بابات نیست حالا تا عصبی نشدم بکن این لباسا رو کار زیاد داریم
دستش که به طرف یقه لباس عروسم رفت انگار بهم تشنج دست داده بود.
شروع کردم به تقلا،هر چند که موفق نبودم.
شبیه یه بچه گربه که الکی پنجول میکشه به نظر میرسیدم.
زیپ لباسم باز کرد قبل از اینکه بتونه از تنم درش بیاره دستم رو عقب بردم و محکم کوبیدم توی صورتش: یه سیلی خیلی محکم کوبوندم تو صورتش -حر...ومزاده اشغال...بهم دست نزن چشماش پر از نفرت و کینه بود،پر از حسی که داشت لهممیکرد.احسان میتونست با همون نگاه من رو بکشه. میدونستم غلط اضافه کردم،تو فرهنگ ما هیچ زنی حق نداشت دست رو مرد بلند کنه.
نفس نفس میزدم و یه لحظه از کاری که کردم پشیمون شدم. خیلی ترسیدم یهو ازش چون خشکش زد فقط با نفرت نگام کرد دستام رو عقب کشیدم و با وحشت بهش خیره شدم.اول شوکه بهم خیره بود و بعد مثل یه گرگ درنده به گردنم چنگ زد و تن لرزونم رو وحشیانه به طرف خودش کشید:
-بهت نباید رحم کرد سرش رو جلو آورد و دندون روی هم سابید:
-هر اتفاقی فرزانه تاکید میکنم...بعد از این هر اتفاق بدی برای خودت و خانواده ت بیفته مقصرش تویی
حالا راه بیفت!
چنان فریادی زد که دستام رو روی گوشام گذاشتم .بی توجه به ترسم من رو دنبال خودش کشید و از اتاق بیرون برد.دامن لباسم زیر پاهام گیر میکرد و هر بار که روی زمین میافتادم مثل یه تیکه گوشت تنم رو بالا میکشید و وادار میکرد بلند شم.از راهرویی که بیشتر شبیه راهروهای زندان بود گذشتیم و وارد حیاط که شدیم با دیدن قفس سگا قلبم تیر کشید.من از سگ میترسیدم.احسان فریاد زد:
-صادق...
چند روزه به سگا غذا ندادی؟
سگا با دیدن ما شروع کردن به پارس و غرش.از دور هم دندون نشون میدادن. با هر قدمی که نزدیک شون میشدیم خون توی رگ هام یخ میزد.مرد سیاه پوش کی بود که تا اون حد میترسوندم. چرا رحم نداشت.صدای هق هقم و مشت هام که با بازوش میکوبیدمم روش اثر نداشت .احسانی که پیراهن و شلوار پارچه ای مشکی پوشیده و روی کمرش یه اسلحه داشت
-از جمعه ست آقا...واسه چی؟احسان تنم رو به طرف قفس هل داد و گفت:
-واسشون غذا آوردم در قفس و باز کن
-چشم آقا...
صادق از احسان هم بی رحم تر بود.انگار میدونست قراره چه اتفاقی بیفته. وقتی که هلم داد با زانو روی زمین افتادم ،اما صدای جیغم رو خفه کردم چون بابام هر وقت که عصبی میشد صدا ازم میشنید بیشتر تنبیهم میکرد.
با اون لباس عروس بلند که حالا خاکی و پاره شده بود خودم رو روی زمین عقب کشیدم و صادق به طرف قفس ها رفت.صدای پارس سگا هر لحظه بلند تر میشد.
انگار میخواستن در قفس باز بشه و پاره م کنن.از جمعه چیزی نخورده بودن،یعنی شش روز.
صادق در رو نیمه باز کرد و همونجا وایساد تا سگا نتونن بیرون بیان، احسان هم گردنم رو گرفت و تنم رو به طرف قفس کشید:
-بیاید پسرا...واستون غذا آوردم
تنم رو روی زمین میکشید و قلوه سنگا پوستم رو زخم میکرد.
وضعیت دلخراشی داشتم. هق هقم تبدیل شده بود به جیغ و گریه.
آرایشم بهم ریخته و شک نداشتم شبیه زامبیا به نظر میرسیدم.
با هر قدمی که برمیداشت به زمین چنگ میزدم و اونقدر تقلا کرده بودم که نوک انگشتام خون میومد.
- ۳۲۰
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط