پارت
پارت ۳۱
عصر بود، هوا توی هتل عالی بود و هاشیراما و مادارا روی تخت لم داده بودند و داشتند موقع تلوزیون دیدن میوه میخوردند. مادارا هنوز به وجود یک بچه توی خانه عادت نکرده بود و چند بار نزدیک بود جلوی بچه هاشیراما را ببوسد و کارهای دیگر انجام دهد.
ولی فعلا بچه (جون امواتمون بیاین یه اسم بذاریم واسش خودم مخم نمیکشه دیگه) توی اتاق بود.
H:"توت فرنگیاشو از کجا خریدی ایندفعه خیلی خوبن."
M:"کو بده ببینم."
هاشیراما یکی گذاشت توی دهان مادارا. او جوید:"هوم...اره خوشمزه س، ولی به پای تو نمیرسه."
و به هاشیراما چشمک زد ولی او کوبید توی پهلویش:"خاک تو سرت بچه اینجاست."
مادارا پهلویش را گرفت:"آاای، کو بچه؟"
بچه که قدش به تخت نمیرسید فقط یک تکه از موهایش معلوم بود:"اینجام، میشه منم بخورونم؟"
هاشیراما چشم هایش برق زد:"وای اره عزیزم بیا بشین پیش من و عمو."
و بچه را بلند کرد و گذاشت بین خودش و مادارا. بیچاره بچه بین دوتا غول گیر کرده بود و هیچی از تلوزیون نمیدید پس زیرش دوتا بالش گذاشتند.
H:"بهتر شد؟ بیا بهت توت فرنگی بدم بگو عااا."
مادارا اخم کرد:"به من نگفتی بگو عا."
H:"مگه تو بچه ای مادارا؟"
M:"نه ولی منم دلم میخواد."
بچه یک نگاه به مادارای اخموی کنارش کرد و بعد یک نگاه به هاشیرامای خندان رو به رویش. فکر کرد:'اصلا شبیه هم نیستن.'
بعد یک توت فرنگی برداشت و ایستاد:"بیا عمو، بگو عاااا."
چشم های مادارا گرد شد وقتی بچه توت فرنگی را گرفت جلوی دهانش. چند لحظه به چشم های براق بچه نگاه کرد، بعد دلش نیامد ردش کند. اه کشید:"عاااا."
و اجازه داد بچه توت فرنگی را بگذارد توی دهانش.
هاشیراما که داشت اشک شوق میریخت با ته ذوق به انها نگاه کرد:"اخه نازی تا چه حد؟"
●
خوش گذشت. بعد از مدت ها مادارا حس کرد شاید انقدر ها هم از بچه ها بدش نمیاید. قبلا از هیچ کدامشان خوشش نمیامد، ولی الان فکر میکرد که این ریزه میزه ی بانمک واقعا کمی رفته توی دلش. حتی شب کمی هم باهاش بازی کرد.
ولی اینها فقط قسمت خوب ماجرا بود.
قسمت بد؟ انجا که مادارا فهمید بچه تنها توی اتاق نمیخوابد و قرار است بین انها توی تخت بخوابد. و این بدترین کابوس بود چون اقای مادارا از بغل شبانه محروم شد.(حالا تو با بچه میخوابی گمشو خداتو شکر کن، توبیرامای بیچاره نزدیک بود با سگ بخوابه)
M:"هااا؟ خودت نمیخوابی تو اتاق؟"
نینی کمی با انگشت های کوچولویش ور رفت:"میترسم. عمو میشه منم بخوابم اینجا؟"
هاشیراما که جانش در میرفت برای بچه های گوگولی، او را بلند کرد و خواباند توی تخت بینشان:"بیا خوشگلم بخواب اینجا. اصلا هم نترس من و عمو مادارا اینجاییم که دهن هیولا ها را اسفالت کنیم."
ولی نکته این بود که خود مادارا خودش یک پا قاتل و هیولا بود ولی بچه قرار نبود این را بفهمد. پس سه تایی دراز کشیدند. مادارا صبر کرد بچه بخوابد:"نمیشه من بیام اینورش؟ دستم نمیرسه بهت."
هاشیراما پوزخند زد:"نچ. انقد گنده ای که اگه بیای اینور بچه از تخت میوفته پایین."
مادارا اخم کرد:"گو نخور نمیتونم بغلت کنم."
H:"متاسفم عزیزم دیگه نمیشه."
M:"یعنی چه که نمیشه، من نمیخوام."
H:"مگه به خواستن توعه؟"
M:"همه بچه ها درست تو اتاقشون میخوابن این یکی چی کم داره؟"
H:"تازه مامانشو کشتن واقعا انتظار داری بره تنها بخوابه؟"
مادارا شروع کرد فکر کردن، بعد یچیزی به ذهنش رسید. بچه را بلند کرد و گذاشت توی بغل هاشیراما.
H:"چه غلطی میکنی؟"
مادارا دستش را دور کمر هاشیراما حلقه کرد و او را کشد توی بغلش:"تو نینی رو بغل کن منم تو رو بغل میکنم، مشکل حل شد."
H:"خجالت بکش مرد گنده ای مثلا."
M:"چه ربطی داره تو دیگه داری زنم میشی."
H:"مرده شورتو ببرن مادارا هنوز که نشدم."
M:"برگه ای نشدی ولی بدنی شدی، حالا دیگه خفه."
H:"بیشور به من میگی خفه؟"
و با ارنجش کوبید توی شکم مادارا:"بی فرهنگ بی غیرت."
بیچاره مادارا یک لحظه نفس کشیدن یادش رفت:"سنگینی دستت از بختک بیشتره."
H:"تا تو باشی دیگه گوه نخوری."
عصر بود، هوا توی هتل عالی بود و هاشیراما و مادارا روی تخت لم داده بودند و داشتند موقع تلوزیون دیدن میوه میخوردند. مادارا هنوز به وجود یک بچه توی خانه عادت نکرده بود و چند بار نزدیک بود جلوی بچه هاشیراما را ببوسد و کارهای دیگر انجام دهد.
ولی فعلا بچه (جون امواتمون بیاین یه اسم بذاریم واسش خودم مخم نمیکشه دیگه) توی اتاق بود.
H:"توت فرنگیاشو از کجا خریدی ایندفعه خیلی خوبن."
M:"کو بده ببینم."
هاشیراما یکی گذاشت توی دهان مادارا. او جوید:"هوم...اره خوشمزه س، ولی به پای تو نمیرسه."
و به هاشیراما چشمک زد ولی او کوبید توی پهلویش:"خاک تو سرت بچه اینجاست."
مادارا پهلویش را گرفت:"آاای، کو بچه؟"
بچه که قدش به تخت نمیرسید فقط یک تکه از موهایش معلوم بود:"اینجام، میشه منم بخورونم؟"
هاشیراما چشم هایش برق زد:"وای اره عزیزم بیا بشین پیش من و عمو."
و بچه را بلند کرد و گذاشت بین خودش و مادارا. بیچاره بچه بین دوتا غول گیر کرده بود و هیچی از تلوزیون نمیدید پس زیرش دوتا بالش گذاشتند.
H:"بهتر شد؟ بیا بهت توت فرنگی بدم بگو عااا."
مادارا اخم کرد:"به من نگفتی بگو عا."
H:"مگه تو بچه ای مادارا؟"
M:"نه ولی منم دلم میخواد."
بچه یک نگاه به مادارای اخموی کنارش کرد و بعد یک نگاه به هاشیرامای خندان رو به رویش. فکر کرد:'اصلا شبیه هم نیستن.'
بعد یک توت فرنگی برداشت و ایستاد:"بیا عمو، بگو عاااا."
چشم های مادارا گرد شد وقتی بچه توت فرنگی را گرفت جلوی دهانش. چند لحظه به چشم های براق بچه نگاه کرد، بعد دلش نیامد ردش کند. اه کشید:"عاااا."
و اجازه داد بچه توت فرنگی را بگذارد توی دهانش.
هاشیراما که داشت اشک شوق میریخت با ته ذوق به انها نگاه کرد:"اخه نازی تا چه حد؟"
●
خوش گذشت. بعد از مدت ها مادارا حس کرد شاید انقدر ها هم از بچه ها بدش نمیاید. قبلا از هیچ کدامشان خوشش نمیامد، ولی الان فکر میکرد که این ریزه میزه ی بانمک واقعا کمی رفته توی دلش. حتی شب کمی هم باهاش بازی کرد.
ولی اینها فقط قسمت خوب ماجرا بود.
قسمت بد؟ انجا که مادارا فهمید بچه تنها توی اتاق نمیخوابد و قرار است بین انها توی تخت بخوابد. و این بدترین کابوس بود چون اقای مادارا از بغل شبانه محروم شد.(حالا تو با بچه میخوابی گمشو خداتو شکر کن، توبیرامای بیچاره نزدیک بود با سگ بخوابه)
M:"هااا؟ خودت نمیخوابی تو اتاق؟"
نینی کمی با انگشت های کوچولویش ور رفت:"میترسم. عمو میشه منم بخوابم اینجا؟"
هاشیراما که جانش در میرفت برای بچه های گوگولی، او را بلند کرد و خواباند توی تخت بینشان:"بیا خوشگلم بخواب اینجا. اصلا هم نترس من و عمو مادارا اینجاییم که دهن هیولا ها را اسفالت کنیم."
ولی نکته این بود که خود مادارا خودش یک پا قاتل و هیولا بود ولی بچه قرار نبود این را بفهمد. پس سه تایی دراز کشیدند. مادارا صبر کرد بچه بخوابد:"نمیشه من بیام اینورش؟ دستم نمیرسه بهت."
هاشیراما پوزخند زد:"نچ. انقد گنده ای که اگه بیای اینور بچه از تخت میوفته پایین."
مادارا اخم کرد:"گو نخور نمیتونم بغلت کنم."
H:"متاسفم عزیزم دیگه نمیشه."
M:"یعنی چه که نمیشه، من نمیخوام."
H:"مگه به خواستن توعه؟"
M:"همه بچه ها درست تو اتاقشون میخوابن این یکی چی کم داره؟"
H:"تازه مامانشو کشتن واقعا انتظار داری بره تنها بخوابه؟"
مادارا شروع کرد فکر کردن، بعد یچیزی به ذهنش رسید. بچه را بلند کرد و گذاشت توی بغل هاشیراما.
H:"چه غلطی میکنی؟"
مادارا دستش را دور کمر هاشیراما حلقه کرد و او را کشد توی بغلش:"تو نینی رو بغل کن منم تو رو بغل میکنم، مشکل حل شد."
H:"خجالت بکش مرد گنده ای مثلا."
M:"چه ربطی داره تو دیگه داری زنم میشی."
H:"مرده شورتو ببرن مادارا هنوز که نشدم."
M:"برگه ای نشدی ولی بدنی شدی، حالا دیگه خفه."
H:"بیشور به من میگی خفه؟"
و با ارنجش کوبید توی شکم مادارا:"بی فرهنگ بی غیرت."
بیچاره مادارا یک لحظه نفس کشیدن یادش رفت:"سنگینی دستت از بختک بیشتره."
H:"تا تو باشی دیگه گوه نخوری."
- ۲۶۲
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط