زندگیه دوباره پارت سه
زندگیه دوباره پارت سه
ویو راوی
همه سر یه میز بزرگ نشسته بودنو منتظر بودن تا تنها کسی که بیشتر از همه از اون فرد اطلاعات داره برسه......یه پسر با موهای مشکی......با هودی سیاهی که کلاهش را روی سرش گذاشته بود از در بزرگ وارد عمارت میشه .... همه برای ادای احترام به او بلند میشن و دوباره میشینن.....فئودور که اون پسر را به سختی گیر اورده بود با اشاره و نگاه سردی به او میگوید که بشیند و پسر خیلی راحت انگار نه انگار که پیش افراد بزرگ ترین سازمان های یوکوهاما هست راحت میشیند و یه پرونده روی میز میزارد.....تا دازای اومد که اون پرونده رو برداره پسر با یک حرکت ناگهانی پرونده رو برمیاده
؟: فعلا نه اقای اوسامو.....این پرونده از جون منم با ارزش تره!من اونو به این راحتیا نمیدم......در ازای گرفتن این پرونده ازتون یچیزی میخوام!
دازای : و اون چیه؟
* لحن دازای سردو جدی بود ولی نگاه پسر که جدی تر از همشون بود با یه نیشخند شیطانی شد
؟: هروقت اونو گرفتین و کارتون باهاش تموم شد اون فرد رو به من میدید وگرنه این اطلاعات قرار نیست هیچ وقت به دستتون برسه
چویا : چی!؟دیوونه شدید؟!نگید که واقعا میخواید درخواستشو قبو_
* فئودور وسط حرف چویا میپره
فئودور : ولی این بهترین معامله ای هست که میتونیم بکنیم این اطلاعات حداقل میتونه مارو به بهترین نحو ممکن جلو ببره!
چویا : اما.....اهه باشه
ورلاین : از نظر منم زیاد با عقل جور درنمیاد ولی خب......باشه
پیانومن : هوممم ..... فکر کنم بهتر باشه قبول کنم
دازای : منم قبول میکنم
فرانسیس : با عقل جور درنمیاد!این پسر اصلا در حدی نیست که بتونه از اون فرد مراقبت کنه
؟ : احمق!اون جنسیت داره!اون دختره!و خواهر منه!همین که دارم این پرونده رو بهتون میفروشم خودش کلی چیزه!
* همه خیلی متعجب به پسر نگاه میکنن .... نگاه پسر مثل خنجر تیز بود....اونم کمی غیر طبیعی بود .... وقتی اینو فهمیدن که کلاه پسر از سرش افتاد و گوشای گربه ای مانند بیرون اومد ... اما پسر همچنان خونسرد بود
فرانسیس : الان که دارم فکر میکنم......اوکی
نیکولای : منم موافقم
تاچیهارا : همچنین
فئودور : پس حالا که همه موافقید
* پسر یه برگه در میاره و به همه میده و همه امضاع و اثر انگشت میزنن و پسر اون برگه رو داخل جیبش میزاره و پرونده رو بهشون میده و از اونجا بیرون میره
فئودور : و این هم نتیجه!
* همه منتظر بودن تا فئودور پرونده رو باز کنه و وقتی که باز کرد.......
ویو راوی
همه سر یه میز بزرگ نشسته بودنو منتظر بودن تا تنها کسی که بیشتر از همه از اون فرد اطلاعات داره برسه......یه پسر با موهای مشکی......با هودی سیاهی که کلاهش را روی سرش گذاشته بود از در بزرگ وارد عمارت میشه .... همه برای ادای احترام به او بلند میشن و دوباره میشینن.....فئودور که اون پسر را به سختی گیر اورده بود با اشاره و نگاه سردی به او میگوید که بشیند و پسر خیلی راحت انگار نه انگار که پیش افراد بزرگ ترین سازمان های یوکوهاما هست راحت میشیند و یه پرونده روی میز میزارد.....تا دازای اومد که اون پرونده رو برداره پسر با یک حرکت ناگهانی پرونده رو برمیاده
؟: فعلا نه اقای اوسامو.....این پرونده از جون منم با ارزش تره!من اونو به این راحتیا نمیدم......در ازای گرفتن این پرونده ازتون یچیزی میخوام!
دازای : و اون چیه؟
* لحن دازای سردو جدی بود ولی نگاه پسر که جدی تر از همشون بود با یه نیشخند شیطانی شد
؟: هروقت اونو گرفتین و کارتون باهاش تموم شد اون فرد رو به من میدید وگرنه این اطلاعات قرار نیست هیچ وقت به دستتون برسه
چویا : چی!؟دیوونه شدید؟!نگید که واقعا میخواید درخواستشو قبو_
* فئودور وسط حرف چویا میپره
فئودور : ولی این بهترین معامله ای هست که میتونیم بکنیم این اطلاعات حداقل میتونه مارو به بهترین نحو ممکن جلو ببره!
چویا : اما.....اهه باشه
ورلاین : از نظر منم زیاد با عقل جور درنمیاد ولی خب......باشه
پیانومن : هوممم ..... فکر کنم بهتر باشه قبول کنم
دازای : منم قبول میکنم
فرانسیس : با عقل جور درنمیاد!این پسر اصلا در حدی نیست که بتونه از اون فرد مراقبت کنه
؟ : احمق!اون جنسیت داره!اون دختره!و خواهر منه!همین که دارم این پرونده رو بهتون میفروشم خودش کلی چیزه!
* همه خیلی متعجب به پسر نگاه میکنن .... نگاه پسر مثل خنجر تیز بود....اونم کمی غیر طبیعی بود .... وقتی اینو فهمیدن که کلاه پسر از سرش افتاد و گوشای گربه ای مانند بیرون اومد ... اما پسر همچنان خونسرد بود
فرانسیس : الان که دارم فکر میکنم......اوکی
نیکولای : منم موافقم
تاچیهارا : همچنین
فئودور : پس حالا که همه موافقید
* پسر یه برگه در میاره و به همه میده و همه امضاع و اثر انگشت میزنن و پسر اون برگه رو داخل جیبش میزاره و پرونده رو بهشون میده و از اونجا بیرون میره
فئودور : و این هم نتیجه!
* همه منتظر بودن تا فئودور پرونده رو باز کنه و وقتی که باز کرد.......
- ۴۲۶
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط