Between Us
☆Between Us☆
P♡7
__________
*ویو هاری*
*روی تخت خوابم دراز کشیده بودم و به امروز فکر میکردم...به اینکه چطور سدیع تر از بقیه شنا میکرد و چقدر خوشگل عضلات بدنش تکون میخوردن...موهای خیسش..برجسته شدن ترقوه هاش وقتی بازوهاشو تکون میده...تقریبا...همه چیش برام جذاب بود...با ذوق سریع بلند شدم و دوباره شروع به نوشتن کردم..نوشتم و نوشتم از اینکه چطور شیرجه های تمیزی میزد و چطور خیلی تمیز از اب استخر بیرون اومد...با خودم فکر میکردم اون برام خیلی جذابه..شاید چون من بلد نیستم حتی لحظه ای شنا کنم؟شاید چون تاحالا مردی به خوشتیپی اون ندیده بودم؟...انقدر نوشتم تا دستام کلا جوهری شده بود...با لعنت گفتنی بلند شدم و دستامو شستم دفتر رو بستم و چراغ خواب رو روشن کردم و خوابیدم...*
*صدای پیامهای پشتسرهم یکی از دوستاش روی گوشی، تبدیل میشه به اولین موجی که صبح بهش برخورد میکنه و مجبوره چشمهاشو باز کنه...با باز کردن چشم هاش سریع ساعت رو چک کرد و متوجه تاخیر چند دقیقه ایش شد...سریع وسایل هاشو برداشت و سویشرت سفیدش رو هم از روی یونیفرم تنش کرد و سریع به طرف دستگیره اتاق رفت ولی بعد با تردید به میز تحریر نگاهی کرد که دفتر خاطرات روش بود...برش داشت و با عجله از خونه بیرون زد و با تمام توان از خونه تا خیابون های اصلی دوید به امید پیدا کردن یه تاکسی که اون رو به مدرسه برسونه...بلاخره کسی پیدا شد و بعد از پرداخت کرایه وارد مدرسه شد...سر کلاس بی حوصله مشغول نقاشی کشیدن طرح های مختلف کارتونی از تهیونگ گوشه کتابش بود و ذره ای هم به درس توجه نمیکرد...با بلند شدن صدای زنگ دوم قبل از همه دختر ها به طرف استخر رفت و توی ردیف اول جا گرفت...برای دیدنش؟یا اینکه تهیونگ هاری رو ببینه؟...هر گدوم که بود مطمعینا دفتر خاطراتش هم با خودش آورده بود تا تهیونگ حین شنارو طراحی بکنه....بلاخره جمعیت صندلی های استخر دونه به دونه زیاد و زیاد تر میشد تا جایی که همه اومدن و تمرین مسابقه شروع شد...حین تمرین همه دختر ها جیغ میزدن و بعضیا گونه هاشون سرخ شده بود و ازشون عکس میگرفتن و بالا پایین میپریدن....ولی هاری اینطوری نبود...زانو هاشو بغل کرده بود و خیلی آروم ۲ طراحی از تهیونگ و چند صفحه نوشته توی دفترش به جا گزاشت و تا بعد از تمرین با عشق دفتر رو بغل کرده بود...اون دفتر حالا براش حکم اینو داشت که تهیونگ همیشه و همجا باهاشه...بعد از تمرین همه دختر ها مشغول ترک سالن بودن و اکثرا برای خروج از در ورودی هم باهم بعضی وقتا جر و بحث میکردن که کی اول خارج بشه...*
=هی هاری بیا دیگه!
+ا..الان میام
*هاری سریع شروع به جمع کردن وسایل هاش کرد و بعدش کیفشو روی دوشش انداخت و به طرف یه جین رفت و باهم از استادیوم خارج شدن بی خبر از جا گزاشتن دفتر طراحی روی نیمکت سالن*
#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
P♡7
__________
*ویو هاری*
*روی تخت خوابم دراز کشیده بودم و به امروز فکر میکردم...به اینکه چطور سدیع تر از بقیه شنا میکرد و چقدر خوشگل عضلات بدنش تکون میخوردن...موهای خیسش..برجسته شدن ترقوه هاش وقتی بازوهاشو تکون میده...تقریبا...همه چیش برام جذاب بود...با ذوق سریع بلند شدم و دوباره شروع به نوشتن کردم..نوشتم و نوشتم از اینکه چطور شیرجه های تمیزی میزد و چطور خیلی تمیز از اب استخر بیرون اومد...با خودم فکر میکردم اون برام خیلی جذابه..شاید چون من بلد نیستم حتی لحظه ای شنا کنم؟شاید چون تاحالا مردی به خوشتیپی اون ندیده بودم؟...انقدر نوشتم تا دستام کلا جوهری شده بود...با لعنت گفتنی بلند شدم و دستامو شستم دفتر رو بستم و چراغ خواب رو روشن کردم و خوابیدم...*
*صدای پیامهای پشتسرهم یکی از دوستاش روی گوشی، تبدیل میشه به اولین موجی که صبح بهش برخورد میکنه و مجبوره چشمهاشو باز کنه...با باز کردن چشم هاش سریع ساعت رو چک کرد و متوجه تاخیر چند دقیقه ایش شد...سریع وسایل هاشو برداشت و سویشرت سفیدش رو هم از روی یونیفرم تنش کرد و سریع به طرف دستگیره اتاق رفت ولی بعد با تردید به میز تحریر نگاهی کرد که دفتر خاطرات روش بود...برش داشت و با عجله از خونه بیرون زد و با تمام توان از خونه تا خیابون های اصلی دوید به امید پیدا کردن یه تاکسی که اون رو به مدرسه برسونه...بلاخره کسی پیدا شد و بعد از پرداخت کرایه وارد مدرسه شد...سر کلاس بی حوصله مشغول نقاشی کشیدن طرح های مختلف کارتونی از تهیونگ گوشه کتابش بود و ذره ای هم به درس توجه نمیکرد...با بلند شدن صدای زنگ دوم قبل از همه دختر ها به طرف استخر رفت و توی ردیف اول جا گرفت...برای دیدنش؟یا اینکه تهیونگ هاری رو ببینه؟...هر گدوم که بود مطمعینا دفتر خاطراتش هم با خودش آورده بود تا تهیونگ حین شنارو طراحی بکنه....بلاخره جمعیت صندلی های استخر دونه به دونه زیاد و زیاد تر میشد تا جایی که همه اومدن و تمرین مسابقه شروع شد...حین تمرین همه دختر ها جیغ میزدن و بعضیا گونه هاشون سرخ شده بود و ازشون عکس میگرفتن و بالا پایین میپریدن....ولی هاری اینطوری نبود...زانو هاشو بغل کرده بود و خیلی آروم ۲ طراحی از تهیونگ و چند صفحه نوشته توی دفترش به جا گزاشت و تا بعد از تمرین با عشق دفتر رو بغل کرده بود...اون دفتر حالا براش حکم اینو داشت که تهیونگ همیشه و همجا باهاشه...بعد از تمرین همه دختر ها مشغول ترک سالن بودن و اکثرا برای خروج از در ورودی هم باهم بعضی وقتا جر و بحث میکردن که کی اول خارج بشه...*
=هی هاری بیا دیگه!
+ا..الان میام
*هاری سریع شروع به جمع کردن وسایل هاش کرد و بعدش کیفشو روی دوشش انداخت و به طرف یه جین رفت و باهم از استادیوم خارج شدن بی خبر از جا گزاشتن دفتر طراحی روی نیمکت سالن*
#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
- ۸۸۲
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط