خواستم بگویم "جات خالیه".

خواستم بگویم "جات خالیه".
دیدم جایش خالی تر از "جات خالیه" ست.
دیدم جایش بیشتر ازوقت هایی
که با موسیقی گوش دادن و
کنسرت خواننده ی محبوبش را دیدن ،نمی گذرد خالی ست.
دیدم جایش بیشتر از وقت هایی که خیلی مریض بود
و از کنارش تکان نمی
خوردم
ولی باز هم مسخره بازی درمی آورد
که یعنی خوبم نگران نباش،خالی است.دیدم که جای خالی ئش پر نمی شود
و این را هیچ جمله
ای، هیچ کلمه ای،
هیچ صدایی نمی تواند بیان کند.

دیدم نمی توانم او را،
خیابان های تهران را یا حتا کافه ی دوتایی مان را- بگذارم
توی
یک قوطی ِ فلزی و رویشان را پنبه بریزم که در نروند.
دیدم بالاخره روزی همه چیز برایش ،برایم فقط یک خاطره می شود.
دیدگاه ها (۳)

:)

.

@___@

هرروز کلی پست طنز؛))

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط