⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p21
کسی مقابلش ایستاد.
از شدت ترمز، نزدیک بود بهش بخوره.
سرش رو بالا آورد...
و با ناباوری گفت:
_شما...جیمین؟
نینا با نفسهای بریده به مردی که روبهروش ایستاده بود خیره شد.
«...تو؟»
جیمین نگاه کوتاهی بهش انداخت، اما جوابش رو نداد.
در عوض، چشمش به مردی افتاد که از ته کوچه نزدیک میشد.
لبخند از روی صورت اون مرد محو شد.
«بالاخره پیدات کردم، جیمین.»
جیمین با صدایی سرد گفت:
«از همون اول میدونستم کار توئه»
نینا گیج بین اون دوتا نگاه میکرد.
«شما... همدیگه رو میشناسین؟»
هیچکدوم جوابش رو ندادن.
کای چند قدم جلو اومد.
«اون دختر رو تحویل من بده.»
جیمین حتی تکون هم نخورد.
«نه.»
«فکر نکن میتونی همیشه ازش محافظت کنی.»
«لازم نیست همیشه... فقط امشب.»
نینا با صدای بلند گفت:
«یکی به من بگه اینجا چه خبره؟!»
کای نگاهش رو از جیمین گرفت و برای اولین بار مستقیم به نینا نگاه کرد.
«هنوز چیزی بهش نگفتی؟»
جیمین خیلی آروم گفت:
«لازم نیست.»
کای خندید.
«پس بذار من بگم.»
قبل از اینکه حتی یک کلمهی دیگه بگه...
جیمین توی یک لحظه خودش رو جلوی نینا قرار داد.
«خفه شو.»
نینا توی صدای جیمین عصبانیت رو حس کرد.
کای با تمسخر گفت:
«میترسی حقیقت رو بفهمه؟»
«گفتم... خفه شو.»
هوا برای چند ثانیه سنگین شد.
نینا یک قدم عقب رفت.
قلبش به شدت میزد.
هیچکدوم از این دو نفر... شبیه آدمهای عادی نبودن.
کای ناگهان با سرعتی غیرطبیعی به سمت نینا حرکت کرد.
همهچیز توی چند ثانیه اتفاق افتاد.
جیمین دست نینا رو گرفت و محکم به سمت خودش کشید.
نینا از ترس تعادلش رو از دست داد و به سینهی جیمین برخورد کرد.
پشت سرشون، هوا شروع کرد به شکافتن...
انگار وسط کوچه، دری سیاه باز شده
p21
کسی مقابلش ایستاد.
از شدت ترمز، نزدیک بود بهش بخوره.
سرش رو بالا آورد...
و با ناباوری گفت:
_شما...جیمین؟
نینا با نفسهای بریده به مردی که روبهروش ایستاده بود خیره شد.
«...تو؟»
جیمین نگاه کوتاهی بهش انداخت، اما جوابش رو نداد.
در عوض، چشمش به مردی افتاد که از ته کوچه نزدیک میشد.
لبخند از روی صورت اون مرد محو شد.
«بالاخره پیدات کردم، جیمین.»
جیمین با صدایی سرد گفت:
«از همون اول میدونستم کار توئه»
نینا گیج بین اون دوتا نگاه میکرد.
«شما... همدیگه رو میشناسین؟»
هیچکدوم جوابش رو ندادن.
کای چند قدم جلو اومد.
«اون دختر رو تحویل من بده.»
جیمین حتی تکون هم نخورد.
«نه.»
«فکر نکن میتونی همیشه ازش محافظت کنی.»
«لازم نیست همیشه... فقط امشب.»
نینا با صدای بلند گفت:
«یکی به من بگه اینجا چه خبره؟!»
کای نگاهش رو از جیمین گرفت و برای اولین بار مستقیم به نینا نگاه کرد.
«هنوز چیزی بهش نگفتی؟»
جیمین خیلی آروم گفت:
«لازم نیست.»
کای خندید.
«پس بذار من بگم.»
قبل از اینکه حتی یک کلمهی دیگه بگه...
جیمین توی یک لحظه خودش رو جلوی نینا قرار داد.
«خفه شو.»
نینا توی صدای جیمین عصبانیت رو حس کرد.
کای با تمسخر گفت:
«میترسی حقیقت رو بفهمه؟»
«گفتم... خفه شو.»
هوا برای چند ثانیه سنگین شد.
نینا یک قدم عقب رفت.
قلبش به شدت میزد.
هیچکدوم از این دو نفر... شبیه آدمهای عادی نبودن.
کای ناگهان با سرعتی غیرطبیعی به سمت نینا حرکت کرد.
همهچیز توی چند ثانیه اتفاق افتاد.
جیمین دست نینا رو گرفت و محکم به سمت خودش کشید.
نینا از ترس تعادلش رو از دست داد و به سینهی جیمین برخورد کرد.
پشت سرشون، هوا شروع کرد به شکافتن...
انگار وسط کوچه، دری سیاه باز شده
- ۱۹۷
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط