پارت ۴۳
پارت ۴۳
ویوا/ت
روز بعد
ریونگلی با همون لبخند عصبی و ترسناکش به سمت من آومد....
در حالی که اسلحه را به شقیقهام فشار میداد....
با صدایی که از خشم میلرزید ...
گفت: فکر کردی کسی میاد نجاتت بده؟....
فکر کردی اون احمق به فکرته؟...
او بلندتر خندید و با دست دیگرش چانهام را به شدت گرفت.....
و گفت : هیچکس نمیتونه تو رو از اینجا ببره....
تو فقط مال منی....
مال این انبار و مالِ…..
هنوز جملهاش تموم نشده بود که ناگهان صدای انفجارِ درِ انبار در فضا پیچید.....
همزمان صدای یک شلیکِ دقیق و رعدآسا سکوت را درید....
ریونگلی از شدت غافلگیری و لرزشِ گلولهای که از کنار گوشش رد شده بود....
عقب کشید و با چشمانی گشاد شده به پشت سرش نگاه کرد....
کوک بود....
با صورتی سنگی و نگاهی که مرگ از آن میبارید...
در چارچوب در ایستاده بود...
ریونگلی که دستپاچه شده بود...
با وحشت فریاد زد «نیا جلو!....
اگه یه قدم دیگه برداری....
کارش رو تموم میکنم .....
ریونگلی با دستهای لرزان اسلحه را دوباره روی شقیقهام گذاشت...
و با فریاد گفت: شنیدی چی گفتم؟....
بکشش کنار...
کوک یک لحظه هم درنگ نکرد....
در کسری از ثانیه بدون اینکه حتی پلک بزند...
با خونسردیِ تمام ماشه را کشید....
صدای شلیک دوم...
بلندتر و کوبندهتر از اولی بود....
گلوله درست به هدف نشست و او درست جلوی پای من به زمین افتاد.....
( به بهههه )
سنگینیِ وجود ریونگلی از رویم برداشته شد.....
سکوتِ سنگینی دوباره همه جا را گرفت.....
کوک با همان قدمهای آرام و محکم به سمت من آمد...
اسلحه را کنار انداخت و به طرفم دوید…..
ادامه دارد ...
ویوا/ت
روز بعد
ریونگلی با همون لبخند عصبی و ترسناکش به سمت من آومد....
در حالی که اسلحه را به شقیقهام فشار میداد....
با صدایی که از خشم میلرزید ...
گفت: فکر کردی کسی میاد نجاتت بده؟....
فکر کردی اون احمق به فکرته؟...
او بلندتر خندید و با دست دیگرش چانهام را به شدت گرفت.....
و گفت : هیچکس نمیتونه تو رو از اینجا ببره....
تو فقط مال منی....
مال این انبار و مالِ…..
هنوز جملهاش تموم نشده بود که ناگهان صدای انفجارِ درِ انبار در فضا پیچید.....
همزمان صدای یک شلیکِ دقیق و رعدآسا سکوت را درید....
ریونگلی از شدت غافلگیری و لرزشِ گلولهای که از کنار گوشش رد شده بود....
عقب کشید و با چشمانی گشاد شده به پشت سرش نگاه کرد....
کوک بود....
با صورتی سنگی و نگاهی که مرگ از آن میبارید...
در چارچوب در ایستاده بود...
ریونگلی که دستپاچه شده بود...
با وحشت فریاد زد «نیا جلو!....
اگه یه قدم دیگه برداری....
کارش رو تموم میکنم .....
ریونگلی با دستهای لرزان اسلحه را دوباره روی شقیقهام گذاشت...
و با فریاد گفت: شنیدی چی گفتم؟....
بکشش کنار...
کوک یک لحظه هم درنگ نکرد....
در کسری از ثانیه بدون اینکه حتی پلک بزند...
با خونسردیِ تمام ماشه را کشید....
صدای شلیک دوم...
بلندتر و کوبندهتر از اولی بود....
گلوله درست به هدف نشست و او درست جلوی پای من به زمین افتاد.....
( به بهههه )
سنگینیِ وجود ریونگلی از رویم برداشته شد.....
سکوتِ سنگینی دوباره همه جا را گرفت.....
کوک با همان قدمهای آرام و محکم به سمت من آمد...
اسلحه را کنار انداخت و به طرفم دوید…..
ادامه دارد ...
- ۶۷۷
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط