كم كم چهره ات دارد از خاطرم پاك ميشود

كم كم چهره ات دارد از خاطرم پاك ميشود
تصويري از نگاهت يادم نمانده و هرچقدر فكر مي كنم تنها چيزي كه بياد دارم قامت محو توست كه دور و دورتر ميشود؛ انگار كه عينكم را درآورده باشم و روي ايوان ايستاده باشم و تو لب جاده منتظر كسي باشي كه خيلي زود بيايد و خيلي زود بروي.
حالا ديگر مي دانم كه اين هم چيزي طبيعيست و ذهن آدميزاد روي هر خاطره اي خاك فراموشي مي پاشد، خواه خاطره ي اولين روز مدرسه رفتن باشد، خواه خاطره ي چهره ي معشوقي كه جانت را مثل باغ شكوفه هاي گيلاس، گداخته و گرم كرده باشد. آدم همه چيز را فراموش مي كند و اين، بيش ازينكه غم انگيز باشد، اميدبخش است.
دیدگاه ها (۱۱)

من باران شده بودمباراني كه تر نمي كرد و دريا بودمدريايي كه ن...

جان من و جان ترا پیش ازین سابقه اي بود که گشت آشناالفت امروز...

"سهراب سپهری" ‌صدا کن مراصدای تو خوب استصدای تو سبزینه آن گی...

وقتی دلتنگمبه تو می اندیشمیاد تو مربعی ست محو و لرزاندر زمین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط