(^o^) (^o^)

(^o^) (^o^)
مردی که روبروش وایساده بود ظاهری ناخوشایند داشت. تی‌شرت آبی رنگش چروک و چرک شده بود و بوی تن ماهی گندیده میداد. دور شکم و اندامش با چربی پوشیده شده بود و خال هایی به رنگ تیره و قهوه ای روی صورتش داشت. گونه هاش از هردو رق ریخته بودن بیرون و آنقدر بلند داد میزد که دختر دلش می‌خواست دقیقا با همون چکشی که مغز اون مرد رو باهاش پاچید روی دیوار مغز این عوضی رو هم بپوکونه و بعد با اجزای جداشده اش آب گوشت و سوپ درست کنه. با بوی دهنش که چیزی بین فاضلاب و یه سطل زباله خیس بود اون رو زیر سوال می‌برد؟! اصن میدونست این آدم کیه؟!
کاش مثل جردن و نیکولاس رتبه بالاتری داشت تا میتونست مجور گشتن آدم ها حتی بیرون از ماموریت هم بگیره.. آه... این یکی ماموریت خیلی سخت و خسته کننده بود.
بدون توجه به مرد روبروش به سمت ماشین مشکی بزرگ اون گوشه حرکت کرد. کوله رو انداخت رو دوشش و عینک آفتابی رو گذاشت رو چشماش.
با بی حوصلگی تمام در ماشین رو باز کرد و سوار شد. جردن پشت فرمون نشسته بود. مثل همیشه با همون کت و شلوار و همون نگاه خنثی به اون نگاه کرد.
( ماموریت انجام شد،... پدر)
&خوبه،.. اون مرد چی میگفت؟!
( من نمی‌فهمم چرا نمیتونم اون عوضی هارو بکشم آخه اونا که درباره ماموریت های ما چیزی نمیدونن اگه می‌دونستن جرعت میکردن بخاطر اینکه اشتباهی به سطل زباله خونشون شلیک کردم سرم داد بزنن؟! وقتی مثل شما شدم تک تکشون رو میکشم.)
جردن پوزخندی زد.
& دقیقا همینه که جالبش میکنه. آفرین کوچولو اما اینو بدون که ما یه باند خلافکار مخفیانه ایم اگه از مردم عادی کسی اینجور چیزهارو بفهمه ممکنه برامون دردسر بشه... حواستو جمع کن.
( چشم پدر)،
اونقدر بی حس گفت که انگار یه ربات داره با جردن صحبت میکنه. بدون هیچ حرکتی دستاش رو گذاشته بود روی زانوهاش و خیلی صاف و شق و رق روی مبل نشسته بود. نمی‌خواست جردن رو ناامید کنه. تمام این سالها از دست متجاوز گر های جنسی و خلافکار های کثیف باند ازش محافظت کرده بود و حالا نوبت اون بود که لطف های جردن رو جبران کنه.
بلاخره به ساختمان رسیدن جردن سریع پیاده شد و بلافاصله پشت سرش دختر هم پیاده شد.
مدتی از موقعی که به این باند فروخته شد می‌گذشت. نه نمیشه گفت مدتی... حدود 9 سال شده بود. شیسه کوچولوی 12 ساله داستان ما حالا یه دختر 21 ساله بود.
نامردا به مرور زمان حتی برق تو چشماش رو از بین بردن. البته این فقط قطعه ای از ماجرا بود. خیلیا خواستن بهش دست درازی کنن و خیلی ها خواستن تا بهش تجاوز کنن و اما این شیسه کوچولو بود که جز گریه کردن و جیغ زدن کاری نمی‌کرد. مثل همیشه این جردن بود که به دادش می‌رسید با مرور زمان رتبه جردن بالاتر رفته بود و حالا یکی از کله گنده ترین های باند شده بود که بقیه با شنیدن اسمش حتی از جاشون تکون هم نمی‌خوردن. جردن هنوز هم مثل قبل جذاب و مرد بود. برعکس نرهای دور و برش. به شیسه اهمیت میداد و سعی می‌کرد تو این مدت اون عشقی که تو تمام این سالها شیسه ازش محروم بوده رو بهش بده و همین باعث شد که شیسه اون رو پدر صدا کنه.
جردن فکر می‌کرد شیسه دیگه بی رحم و خشن و بی روح شده اما داستان این نبود. جردن فقط شیسه ی جلوی باند رو دیده بود. شیسه هنوز هم تو درونش معصوم و پاک بود و حتی فکر کردن به اینکه باید آدم بکشه خواب رو از چشماش می‌گرفت اما دیگه عادی شده بود. براش عادی سازی کرده بودنش. دخترک هنوزهم شبا تو خلوتش به حرف های دم آخری یونا فکر می‌کرد. حالا دیگه باید 16 _15 سالش باشه. دلش پر می‌کشید برای اینکه فقط یه بار دیگه ببینتش. اما سخت بود مثل یه خدمتکار تو یه اتاق سفید و بی رنگ نگهش میذاشتن و سرصبح می‌فرستادنش ماموریت. از همون بچگی خودشو میون خیلی از کارهای کثیف این باند پیدا کرد اما کاری از دستش بر نمیومد. برای زنده موندن مجبور بود تحمل کنه. گاهی انقد بی روح میشد که همه ی افراد روی میز مذاکره ازش می‌ترسید و خودشون پا پس می‌کشیدن و همچی به نفع باند تموم میشد و گاهی انقد خوش خنده و معصوم خودشو جلوه میداد که همه ی مردا آرزوی یه شب داشتنش رو داشتن.. اون کی بود؟! خب معلومه که حتی خودشم جواب این سوال رو نمی‌دونست. فقط میدونست مجبوره مثل آفتاب پرست رنگ عوض کنه و همرنگ باند بشه. رودخونه گل آلود حالا داشت اونو از منبع و سرچشمه ی پاک و زلال کم کم می‌برد به باطلاق و کثافت.
دیدگاه ها (۰)

سناریو مایکی{جنگل چشمات}شیسه به صندلی پشتش تکیه داد و سرشو چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط