(قسمت اول)

(قسمت اول)

-عزیزم اگه به خاطرحرف پسره عمته که

میترا نذاشت حرفمو تموم کنم ....

-نه گلم خیلی وقته دیگه ازاین کاراش ناراحت نمی شم .....ببخشیدنیلوفرجان من برم پیش دریا داره صدام می کنه

-ولی به نظرم من هیچ وقت میترارا این قدر توی مهمونیاش ناراحت نبود ....که همون لحظه مهران صدام کرد....

-نیلوفرخانم..... می شه بیاین این جا ....؟

من رفتم روی مبل کناریش نشستم ..؟

-مهران:یه سوالی داشتم ازتون شرمنده که مزاحمتون شدم

-نه این چه حرفیه بفرمایید ....

-شما می دونین چرامیترا این قدرناراحته ...؟

-چی بگم می خواستم ادامه بدم ....که صدای یه کسی نذاشت....

-خوش آمدین آقای دکتر از این طرفا ...؟

-بازم که این پیداش شد....

مهران:سلام مرسی چه شده خورشید از کدوم طرف درآمده که شما این جا هستین .....؟

-مثلا این که تولد دخترداییمه باید جواب همتون بدم ...

-نه که این حرف زد منظورخوبه که بعدازچندسال یه بارآمدی تولد ما شمارا این جادیدم

-واقعا....؟

-این پسره معلومه که بامن مشکل داره با اون پوزخندهای مسخره اش .....و زل زدباعصبانیت به من...

بااون نگاهش انگارمی خواد آدم توی آبی چشماش غرق کنه ....

من نمی دونم مشکل این بامن چیه نکنه به خاطره برخوردمون توی پاساژهه..؟

(لایک و کامنت فراموش نشه)
دیدگاه ها (۱)

(قسمت اول)-که مهران روشو برگردوند طرف من ....گفت -خوب نیلوف...

😂 #لایک

part 26🍋‍🟩-هانیل&جانم-چرا بهم نگفتی؟&خوب من گفتم که-نه راستش...

شوهر یا ارباب

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط