بریم سراغ **پارت دوازدهم** با چاشنیِ احساس...
بریم سراغ **پارت دوازدهم** با چاشنیِ احساس...
***
**پارت ۱۲: پناهگاهی در میانهی طوفان**
- **زاویه دید نویسنده:**
تالار سلطنتی، با تمامِ آن سایههای سیاه و فریادهای سربازان، برای یک لحظه در ذهنِ آنیا و دامیان محو شد. آن دخترِ جنگجو، با نگاهِ نافذش که انگار از آیندهای دور میآمد، ایستاده بود، اما در میانهی آن آشوب، دو روح در آن تالار تنها چیزی بودند که به هم تعلق داشتند.
- **زاویه دید دامیان:**
دامیان متوجه شد که آنیا لرزشِ شدیدی دارد. او میدید که آن درخششِ بنفش در چشمان آنیا، حالا با لرزشِ ترسِ انسانی جایگزین شده است. او دیگر آن امپراتورِ مقتدر نبود که میخواست با نور به تاریکی حمله کند؛ او فقط پسری بود که نمیتوانست تحمل کند ببیند آن کسی که تمامِ دنیای اوست، در حال فروپاشی است.
بدون توجه به آن دخترِ جنگجو یا فرماندهِ سنسه، دامیان قدمی به جلو برداشت و دستانش را دور شانههای لرزان آنیا حلقه کرد. او او را به سمت خود کشید و در حالی که پیشانیاش را به پیشانی آنیا تکیه داده بود، با صدایی که فقط برای او شنیده میشد، زمزمه کرد:
"آنیا... نگاه من. فقط من رو نگاه کن. مهم نیست این دختر کیه، مهم نیست این سایهها چی هستن. من اینجا هستم. من ولت نمیکنم. قول میدم."
- **زاویه دید آنیا:**
آنیا، که تا چند لحظه پیش احساس میکرد تمامِ جهان در حالِ فرو ریختن است، ناگهان در آغوشِ دامیان، مثلِ پیدا کردنِ یک جزیرهی آرام در میانِ یک اقیانوسِ طوفانی، آرام شد. بویِ دامیان (که با بویِ جادویِ طلاییِ جدیدش ترکیب شده بود) به او امنیت میداد. او چشمانش را بست و برای یک لحظه، تمامِ آن شکوه و جبرِ سلطنتی را فراموش کرد. او فقط میخواست در این آغوش بماند، حتی اگر این تمامِ دنیا را از دست بدهد.
او با صدایی که از شدتِ هیجان و احساس لرزید، زیر لب گفت: "دامیان... اگه این یه رویاست، اصلاً چرا باید بیدار بشیم؟"
- **زاویه دید نویسنده:**
سکوتِ عجیبی میان آن دو برقرار شد. در حالی که سربازان در اطرافشان با سایهها میجنگیدند و آن دخترِ جنگجو با تعجب به این صحنه خیره شده بود، زمان برای آن دو متوقف شده بود. آن لحظهی نزدیکی، در میانهی آن همه قدرت و جادو، انسانیترین و زیباترین بخشِ این دنیای جدید بود.
- **زاویه دید دائم (دامیان):**
دامیان، در حالی که هنوز آنیا را در آغوش داشت، متوجه شد که گرمایِ بدنِ آنیا با گرمایِ جادویِ او یکی شده است. او حس کرد که اگر آنیا بخواهد، میتواند با یک لبخند این تاریکی را از بین ببرد. او سرش را کمی عقب برد، به چشمانِ آنیا خیره شد و برای اولین بار در این دنیایِ جدید، لبخندی بسیار نرم و عاشقانه زد.
"ما از این هم فراتر میریم، آنیا. ما فقط پادشاه و ملکه نیستیم... ما همون دو نفری هستیم که توی اون غار، قرار گذاشتیم با هم زنده بمونیم."
- **زاویه دید آنیا:**
آنیا با دیدنِ آن لبخند، احساس کرد قلبش دوباره از نو میتپد. او دستش را بالا آورد و با انگشتانِ ظریفش، گونهی دامیان را لمس کرد. او میدانست که این دنیا از آنها چیزهای زیادی میخواهد، اما در آن لحظه، او فقط میخواست بداند که آیا این حس، واقعی است یا نه.
او با اطمینان گفت: "ما با هم میمونیم. هر جایی که باشیم."
- **زاویه دید نویسنده:**
آن دخترِ جنگجو، که تا چند لحظه پیش با سردی به آنها نگاه میکرد، ناگهان نگاهش نرم شد. او گویی چیزی را در آنها میدید که خودش سالها پیش گم کرده بود. او قدمی به جلو گذاشت و با صدایی که دیگر نه تند بود و نه تهدیدآمیز، گفت:
"عشق... تنها چیزی است که میتواند 'طلسمِ خون' را بشکند. اما مراقب باشید. این قدرتِ شما، هم میتواند شما را نجات دهد و هم میتواند تنها نقطه ضعفِ شما در برابرِ سایهها باشد."
- **زاویه دید دائم (دامیان):**
دامیان دست آنیا را رها نکرد، بلکه دست او را بین دستان خود گرفت و با نگاهی که حالا به یک نگاهِ محافظتگرانه تبدیل شده بود، رو به دخترِ جنگجو کرد.
"پس بگو چطور باید شروع کنیم. چون من اجازه نمیدم هیچ سایهای به اون نزدیک بشه."
***
به نظر من این پارت خیلی کلیشهای شد، الان یه پارت دیگه میدم اونم پارت دوازده هست بگید کدوم بهتره...؟
***
**پارت ۱۲: پناهگاهی در میانهی طوفان**
- **زاویه دید نویسنده:**
تالار سلطنتی، با تمامِ آن سایههای سیاه و فریادهای سربازان، برای یک لحظه در ذهنِ آنیا و دامیان محو شد. آن دخترِ جنگجو، با نگاهِ نافذش که انگار از آیندهای دور میآمد، ایستاده بود، اما در میانهی آن آشوب، دو روح در آن تالار تنها چیزی بودند که به هم تعلق داشتند.
- **زاویه دید دامیان:**
دامیان متوجه شد که آنیا لرزشِ شدیدی دارد. او میدید که آن درخششِ بنفش در چشمان آنیا، حالا با لرزشِ ترسِ انسانی جایگزین شده است. او دیگر آن امپراتورِ مقتدر نبود که میخواست با نور به تاریکی حمله کند؛ او فقط پسری بود که نمیتوانست تحمل کند ببیند آن کسی که تمامِ دنیای اوست، در حال فروپاشی است.
بدون توجه به آن دخترِ جنگجو یا فرماندهِ سنسه، دامیان قدمی به جلو برداشت و دستانش را دور شانههای لرزان آنیا حلقه کرد. او او را به سمت خود کشید و در حالی که پیشانیاش را به پیشانی آنیا تکیه داده بود، با صدایی که فقط برای او شنیده میشد، زمزمه کرد:
"آنیا... نگاه من. فقط من رو نگاه کن. مهم نیست این دختر کیه، مهم نیست این سایهها چی هستن. من اینجا هستم. من ولت نمیکنم. قول میدم."
- **زاویه دید آنیا:**
آنیا، که تا چند لحظه پیش احساس میکرد تمامِ جهان در حالِ فرو ریختن است، ناگهان در آغوشِ دامیان، مثلِ پیدا کردنِ یک جزیرهی آرام در میانِ یک اقیانوسِ طوفانی، آرام شد. بویِ دامیان (که با بویِ جادویِ طلاییِ جدیدش ترکیب شده بود) به او امنیت میداد. او چشمانش را بست و برای یک لحظه، تمامِ آن شکوه و جبرِ سلطنتی را فراموش کرد. او فقط میخواست در این آغوش بماند، حتی اگر این تمامِ دنیا را از دست بدهد.
او با صدایی که از شدتِ هیجان و احساس لرزید، زیر لب گفت: "دامیان... اگه این یه رویاست، اصلاً چرا باید بیدار بشیم؟"
- **زاویه دید نویسنده:**
سکوتِ عجیبی میان آن دو برقرار شد. در حالی که سربازان در اطرافشان با سایهها میجنگیدند و آن دخترِ جنگجو با تعجب به این صحنه خیره شده بود، زمان برای آن دو متوقف شده بود. آن لحظهی نزدیکی، در میانهی آن همه قدرت و جادو، انسانیترین و زیباترین بخشِ این دنیای جدید بود.
- **زاویه دید دائم (دامیان):**
دامیان، در حالی که هنوز آنیا را در آغوش داشت، متوجه شد که گرمایِ بدنِ آنیا با گرمایِ جادویِ او یکی شده است. او حس کرد که اگر آنیا بخواهد، میتواند با یک لبخند این تاریکی را از بین ببرد. او سرش را کمی عقب برد، به چشمانِ آنیا خیره شد و برای اولین بار در این دنیایِ جدید، لبخندی بسیار نرم و عاشقانه زد.
"ما از این هم فراتر میریم، آنیا. ما فقط پادشاه و ملکه نیستیم... ما همون دو نفری هستیم که توی اون غار، قرار گذاشتیم با هم زنده بمونیم."
- **زاویه دید آنیا:**
آنیا با دیدنِ آن لبخند، احساس کرد قلبش دوباره از نو میتپد. او دستش را بالا آورد و با انگشتانِ ظریفش، گونهی دامیان را لمس کرد. او میدانست که این دنیا از آنها چیزهای زیادی میخواهد، اما در آن لحظه، او فقط میخواست بداند که آیا این حس، واقعی است یا نه.
او با اطمینان گفت: "ما با هم میمونیم. هر جایی که باشیم."
- **زاویه دید نویسنده:**
آن دخترِ جنگجو، که تا چند لحظه پیش با سردی به آنها نگاه میکرد، ناگهان نگاهش نرم شد. او گویی چیزی را در آنها میدید که خودش سالها پیش گم کرده بود. او قدمی به جلو گذاشت و با صدایی که دیگر نه تند بود و نه تهدیدآمیز، گفت:
"عشق... تنها چیزی است که میتواند 'طلسمِ خون' را بشکند. اما مراقب باشید. این قدرتِ شما، هم میتواند شما را نجات دهد و هم میتواند تنها نقطه ضعفِ شما در برابرِ سایهها باشد."
- **زاویه دید دائم (دامیان):**
دامیان دست آنیا را رها نکرد، بلکه دست او را بین دستان خود گرفت و با نگاهی که حالا به یک نگاهِ محافظتگرانه تبدیل شده بود، رو به دخترِ جنگجو کرد.
"پس بگو چطور باید شروع کنیم. چون من اجازه نمیدم هیچ سایهای به اون نزدیک بشه."
***
به نظر من این پارت خیلی کلیشهای شد، الان یه پارت دیگه میدم اونم پارت دوازده هست بگید کدوم بهتره...؟
- ۳۰۹
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط