مرد آمده بود چیزی بگوید... سرفه امانش نداده بود

مرد آمده بود چیزی بگوید... سرفه امانش نداده بود
چه میتوانست بگوید وقتی تمامِ فهمِ یک شهر از جانباز
سهمیه دانشگاه استوبعد از مرگ، شاید اسم یک کوچه.....
دیدگاه ها (۵)

فاصله یک لبخند تا جنون

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 1️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ باران از غروب...

نام رمان: در سایه‌ی پناهگاه شیرینپارت ۱: عطر وانیل در میان د...

🌀دنیای فانتزی بازار آزاد بنزین 🌀دنیای فانتزی بازار آزاد بنزی...

مرد بی رحم

این حقیقتِ تلخ، مثل یک لایه‌یِ پنهان زیرِ تمامِ این درگیری‌ه...

وقتی اسپایدرمن بود و تو... ᴘᴀʀᴛ1شاید بگید این ها همش الکی ول...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

پارت ۴۹ — آخرین دیداریونگی چند دقیقه همان‌جا ایستاده بود.انگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط