دوبـــآره بــآز خوآهَـــم گَشتــــ ...

دوبـــآره بــآز خوآهَـــم گَشتــــ ...
از آنجــایی کـــِ مآندَم نآتَمام آغاز خواهَــم کَرد... 


در چنین شبی کسی به یاد من لبخند زده ...


بعد از یه سال و اندی ویسگون نصبیدم!
دیدگاه ها (۱)

رمان دخت من

#in_your_eyespart_9۸ویو کایلا "غروب"از وقتی نتیجه‌ی تست...

مهمونی پارت ۴۱

ᴘᴀʀᴛ ۴۰ | حرفی که سال‌ها نگفته بودشب قبل از رفتن آرا...خونه ...

رمان عشق ممنوع

فصل دومپارت هجدهم | نزدیک‌تر از همیشه، دورتر از همیشهیک سال ...

📖 پیام‌های ساعت سه صبحپارت چهارم: «این بار نمی‌رم»اون شب اِم...

P¹²هاری به عکس قدیمی خیره شده بود.«اون شب... ما اینجا نیومده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط