Under the moonlight
Under the moonlight
p8
ساعت ۴ بود.بازم مشغول طراحی بود.امروز حال و حوصله نداشت و هر چی میکشید شبیه نقاشی بچه های کلاس اولی بود.یکم از اتاقش خارج شد و از کافه یه قهوه سفارش داد که شاید سر حال ترش کنه.قهوه رو گرفت و رفت بالا.وقتی داشت میرفت بالا،از دفتر رئیسش،رئیسش رو از نیم رخ دید.دیگه به راه رفتن ادامه نداد و همونجور فقط نگاهش میکرد.با دیدنش انگار دوباره سر حال شد.جذبش شده بود و نمیتونست دست از نگاه کردن برداره.یهو به خودش اومد و سرش رو تکون داد و رفت توی دفترش.قهوه رو خورد و شروع به طراحی کرد.دوباره شدن طرح های مَد نظرش.
ساعت نزدیکای ۸ بود.وسایلش رو برداشت و اونجا رو جمع جور کرد.مثل همیشه اول رفت تا طرح هارو تحویل بده.اما ایندفعه فرق داشت.انگغر دوباره وقتی با هاش روبه رو شد،نمیتونست هیچ واکنشی نشون بده.قلبش تند میزد و پلک نمیزد تا حتی لحظه ای از دیدنش دست برداره.
-عامممم...چیزی شده؟
+عه... ببخشید.اومدم طرح هارو تحویل بدم.
-آها
طرح هارو داد.خداحافظی کرد و رفت اتاقش.پالتو و کیف و وسایلش رو برداشت و از شرکت خارج شد.برف خیلی کمی میومد اما از دیروز پریروز برف نسبتا زیادی روی زمین نشسته شد.سوار ماشین شد.کیف و گوشیش رو روی صندلی بغلیش گذاشت.استارت زد.ماشین روشن نشد.دوباره تلاش کرد اما انگار نه انگار.هر چی استارت میزد ماشین روشن نمیشد.پیاده شد و کاپوت ماشین رو زد بالا.داشت نگاه میکرد.موتور از سرما یخ زده بود و باعث میشد ماشین روشن نشه.باید یه جوری گرمش میکرد.همینطور مشغول بود که...
-مشکلی پیش اومده؟
به طرف صدا برگشت.جئون بود.اقای جئون.
+نه... فقط موتورش یخ زده.الان یخش اب میشه
-بزار ببینم
اومد و کنار هرین ایستاد.هرین سعی کرد نگاهش نکنه چون میدونست نمیتونه ازش چشم برداره.
-مثل اینکه حالا حالا ها یخش اب نمیشه
دروغ میگفت.میخواست بیشتر کنارش باشه.
-الانم که شبه.بیا بریم برسونمت
+چی؟نه نمیخواد.فوقش تاکسی میگیرم
-نمیتونم تورو اینجا تنها بزارم.
دستشو گرفت و دنبال خودش کشوند
+نه واقعا نمیخواد.اخه ...
-من خودم دارم میگم بیا بریم برسونمت
+اما..
-سوار شو
به زور و با کلی اصرار و چرا و اگر وارد ماشین شد.ماشین رو روشن کرد و به ادرسی که هرین گفته بود رفت.خونه هرین رو بلد بود.اما نباید سوتی میداد!
به مقصدشون رسیدن.
+میشه بیاین بالا؟
-براچی؟
+هوا سرده.بیاین بالا یه چیزی بخوریم.دوستم هم سر قراره خونه نیست
-نه اوکیه
+شما منو به زور سوار ماشین کردید پس منم تا نیاید بالا دست بر نمیدارم
رفتن بالا.در خونه رو باز کرد و چراغ ها رو روشن کرد
خب،چطور بود؟
p8
ساعت ۴ بود.بازم مشغول طراحی بود.امروز حال و حوصله نداشت و هر چی میکشید شبیه نقاشی بچه های کلاس اولی بود.یکم از اتاقش خارج شد و از کافه یه قهوه سفارش داد که شاید سر حال ترش کنه.قهوه رو گرفت و رفت بالا.وقتی داشت میرفت بالا،از دفتر رئیسش،رئیسش رو از نیم رخ دید.دیگه به راه رفتن ادامه نداد و همونجور فقط نگاهش میکرد.با دیدنش انگار دوباره سر حال شد.جذبش شده بود و نمیتونست دست از نگاه کردن برداره.یهو به خودش اومد و سرش رو تکون داد و رفت توی دفترش.قهوه رو خورد و شروع به طراحی کرد.دوباره شدن طرح های مَد نظرش.
ساعت نزدیکای ۸ بود.وسایلش رو برداشت و اونجا رو جمع جور کرد.مثل همیشه اول رفت تا طرح هارو تحویل بده.اما ایندفعه فرق داشت.انگغر دوباره وقتی با هاش روبه رو شد،نمیتونست هیچ واکنشی نشون بده.قلبش تند میزد و پلک نمیزد تا حتی لحظه ای از دیدنش دست برداره.
-عامممم...چیزی شده؟
+عه... ببخشید.اومدم طرح هارو تحویل بدم.
-آها
طرح هارو داد.خداحافظی کرد و رفت اتاقش.پالتو و کیف و وسایلش رو برداشت و از شرکت خارج شد.برف خیلی کمی میومد اما از دیروز پریروز برف نسبتا زیادی روی زمین نشسته شد.سوار ماشین شد.کیف و گوشیش رو روی صندلی بغلیش گذاشت.استارت زد.ماشین روشن نشد.دوباره تلاش کرد اما انگار نه انگار.هر چی استارت میزد ماشین روشن نمیشد.پیاده شد و کاپوت ماشین رو زد بالا.داشت نگاه میکرد.موتور از سرما یخ زده بود و باعث میشد ماشین روشن نشه.باید یه جوری گرمش میکرد.همینطور مشغول بود که...
-مشکلی پیش اومده؟
به طرف صدا برگشت.جئون بود.اقای جئون.
+نه... فقط موتورش یخ زده.الان یخش اب میشه
-بزار ببینم
اومد و کنار هرین ایستاد.هرین سعی کرد نگاهش نکنه چون میدونست نمیتونه ازش چشم برداره.
-مثل اینکه حالا حالا ها یخش اب نمیشه
دروغ میگفت.میخواست بیشتر کنارش باشه.
-الانم که شبه.بیا بریم برسونمت
+چی؟نه نمیخواد.فوقش تاکسی میگیرم
-نمیتونم تورو اینجا تنها بزارم.
دستشو گرفت و دنبال خودش کشوند
+نه واقعا نمیخواد.اخه ...
-من خودم دارم میگم بیا بریم برسونمت
+اما..
-سوار شو
به زور و با کلی اصرار و چرا و اگر وارد ماشین شد.ماشین رو روشن کرد و به ادرسی که هرین گفته بود رفت.خونه هرین رو بلد بود.اما نباید سوتی میداد!
به مقصدشون رسیدن.
+میشه بیاین بالا؟
-براچی؟
+هوا سرده.بیاین بالا یه چیزی بخوریم.دوستم هم سر قراره خونه نیست
-نه اوکیه
+شما منو به زور سوار ماشین کردید پس منم تا نیاید بالا دست بر نمیدارم
رفتن بالا.در خونه رو باز کرد و چراغ ها رو روشن کرد
خب،چطور بود؟
- ۴.۹k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط