پارت ۲۴
پارت ۲۴
ناروتو و ساسکه با هم قدم میزدند، توی باغ قصر ساسکه.
انگار هیچ چیزی قرار نبود اتفاق بیفتد، هیچ چیز غیر عادی نبود. فقط خودشان در لحظه بودند، زیر نور افتاب تا حرف بزنند.
N:"اره خلاصه لی انقد خنده داره نمیتونی باور کنی."
ساسکه نفسش را با صدای 'پوفف' مانندی از روی خنده ای کوچک بیرون داد، لب هایش به لبخندی محو انحنا خوردند:"باورم نمیشه وسط اینهمه بدبختی گفتی واست جستر بیارن."
ناروتو با شانه اش زد به او، شیطنت چشم هایش را قوس داد:"چیه مثل تو عین سنگ خشک باشم؟" انگشتش را برای نکته گفتن بالابرد:"بعضی موقع ها خنده لازمه."
ساسکه کتش را صاف کرد و سعی کرد وقارش را حفظ کند،
حرف های ناروتو نباید روی تاثیر میگذاشت.
ولی خب او هم تجربه ی خنده را دوست داشت.
اما نه با هر کسی، با ناروتو.
چون پسر بور کنارش تنها کسی بود که لبخند های گاه به گاه را از وجود او بیرون میکشید.
Sa:"شاید. فعلا که کلی کار ریخته سرم."
N:"نگران نباش. خودت گفتی ساکورا رفته قصر باباش."
Sa:"نه منظورم ایتاچیه. نه از اون خبر دارم نه مردم چیزی میدونن. تازه کلی نامه اعتراض هم واسه قصر اومده."
ناروتو خندید و با بیخیالی دستش را تکان داد:"بریزشون دور. بهم اعتماد کن، مردم فقط درخواست پول دارن. میتونی از تاجر قصرت بخوای مشکلو حل کنه."
ساسکه با تعجب به ناروتو نگاه کرد. البته که او در مورد اینجور چیز ها بیخیال بود، طبق معمول.
ناروتو زیاد خودش را مشغول کارهای قصر نمیکرد ولی باز هم مردم ازش راضی بودند.
ساسکه گاهی اوقات در مورد روحیه ی درخشان او کنجکاو میشد:"تو نامه ها رو میریزی دور؟"
N:"اره. ولی اینطوری نیست که به مردم اهمیت ندم، بعدا حضوری باهاشون جلسه میذارم."
ساسکه پوزخند زد:"اره. حوصله یه دیقه نامه خوندن نداری بعد حوصله جلسه گذاشتن داری؟"
ناروتو فقط پوزخند او را برگرداند:"حسودیت میشه چون خودت همش تو اتاقتی؟"
Sa:"کی همچین حرفی بهت زده؟"
N:"راحت میشه حدس زد. از همون اولا هم همیشه تو اتاقت بودی."
ساسکه دست به سینه شد و با چشم های بسته رویش را انطرف کرد:"من اونجا به کارام میرسم. حداقل مثل 'یه شخصی' همش به خوش گذرونی فکر نمیکنم."
ناروتو با حالت مغروری ناخن هایش را بررسی کرد:"اوهوم، صحیح. اونوقت مردمتم ازت راضین؟"
چشم های ساسکه دوباره باز شد.
لعنتی ناروتو راهش را بلد بود. و ساسکه از قبل میدانست جواب منفی است.
Sa:"لعنت بهت ناروتو."
●
ایتاچی سریع دوید بیرون. عرق روی شقیقه هایش سر خورد در حالی که پارچه ای را محکم به نیمه ی پایین صورتش میبست تا کسی او را نشناسد.
دستش روی شمشیرش محکم بود در حالی که به دنبال صدای جیغ و فریاد میرفت.
شورش؟
لعنتی، ایتاچی میدانست کار کیست. در همین مدت کوتاهی که به دنبال دانزو میدانست اولین هدف او سرزمین اوزوماکی خواهد بود.
جایی که بیشتر مردمش دل پاک بودند و زود گول میخوردند، کار راحتی بود.
از پیچ کوچه که سمت قصر پیچید، موج جمعیت را دید.
همه معترض در حالی که به دروازه های میله ای و بلند قصر اوزوماکی مشت میکوبیدند. نفس ایتاچی بند امد.
دوباره جنگ؟
و بخش عجیب تر این بود که خبری از پادشاه ناروتو نبود. چشم های تیره ی ایتاچی تند تند اطراف را بررسی کرد، ولی بدون هیچ اثری از ناروتو ناکام ماند.
به جای پادشاه، فرمانده ارتش داشت مردم را ارام میکرد.
I:"جیرایا؟ جلوی اینهمه معترض رو با چندتا نگهبان که نمیتونه بگیره."
دوباره دوید، سعی کرد اطراف جمعیت را دنبال دانزو بگردد. خشم مثل خاکستری خاموش توی قلبش را داغ میکرد.
'مگه دستم به این پیرمرد نرسه' او با خودش فکر کرد و در حالی که پشت جمعیت میدوید، ناگهان با سایه شخصی سر جایش خشک شد.
شنل بلند و مشکی، و کلاهی که اصلا چهره ی شخصی که ان را پوشیده بود را معلوم نمیکرد.
چشم های ایتاچی تنگ شدند.
دانزو.
همانجا روبرویش داشت بدون اینکه توی درگیری دخالت داشته باشد انجا را ترک میکرد.
کارش این بود که فقط هرج و مرج راه بیندازد، ایتاچی دندان هایش را به هم فشرد.
بعد با ارامش و سکوتی که سال ها تمرین کرده بود، پشت سر دانزو راه افتاد.
فقط باید میرسیدند به یک جای خلوت. و بعد ایتاچی میتوانست از جنگی که مثل اتش پخش میشد جلوگیری کند.
ناروتو و ساسکه با هم قدم میزدند، توی باغ قصر ساسکه.
انگار هیچ چیزی قرار نبود اتفاق بیفتد، هیچ چیز غیر عادی نبود. فقط خودشان در لحظه بودند، زیر نور افتاب تا حرف بزنند.
N:"اره خلاصه لی انقد خنده داره نمیتونی باور کنی."
ساسکه نفسش را با صدای 'پوفف' مانندی از روی خنده ای کوچک بیرون داد، لب هایش به لبخندی محو انحنا خوردند:"باورم نمیشه وسط اینهمه بدبختی گفتی واست جستر بیارن."
ناروتو با شانه اش زد به او، شیطنت چشم هایش را قوس داد:"چیه مثل تو عین سنگ خشک باشم؟" انگشتش را برای نکته گفتن بالابرد:"بعضی موقع ها خنده لازمه."
ساسکه کتش را صاف کرد و سعی کرد وقارش را حفظ کند،
حرف های ناروتو نباید روی تاثیر میگذاشت.
ولی خب او هم تجربه ی خنده را دوست داشت.
اما نه با هر کسی، با ناروتو.
چون پسر بور کنارش تنها کسی بود که لبخند های گاه به گاه را از وجود او بیرون میکشید.
Sa:"شاید. فعلا که کلی کار ریخته سرم."
N:"نگران نباش. خودت گفتی ساکورا رفته قصر باباش."
Sa:"نه منظورم ایتاچیه. نه از اون خبر دارم نه مردم چیزی میدونن. تازه کلی نامه اعتراض هم واسه قصر اومده."
ناروتو خندید و با بیخیالی دستش را تکان داد:"بریزشون دور. بهم اعتماد کن، مردم فقط درخواست پول دارن. میتونی از تاجر قصرت بخوای مشکلو حل کنه."
ساسکه با تعجب به ناروتو نگاه کرد. البته که او در مورد اینجور چیز ها بیخیال بود، طبق معمول.
ناروتو زیاد خودش را مشغول کارهای قصر نمیکرد ولی باز هم مردم ازش راضی بودند.
ساسکه گاهی اوقات در مورد روحیه ی درخشان او کنجکاو میشد:"تو نامه ها رو میریزی دور؟"
N:"اره. ولی اینطوری نیست که به مردم اهمیت ندم، بعدا حضوری باهاشون جلسه میذارم."
ساسکه پوزخند زد:"اره. حوصله یه دیقه نامه خوندن نداری بعد حوصله جلسه گذاشتن داری؟"
ناروتو فقط پوزخند او را برگرداند:"حسودیت میشه چون خودت همش تو اتاقتی؟"
Sa:"کی همچین حرفی بهت زده؟"
N:"راحت میشه حدس زد. از همون اولا هم همیشه تو اتاقت بودی."
ساسکه دست به سینه شد و با چشم های بسته رویش را انطرف کرد:"من اونجا به کارام میرسم. حداقل مثل 'یه شخصی' همش به خوش گذرونی فکر نمیکنم."
ناروتو با حالت مغروری ناخن هایش را بررسی کرد:"اوهوم، صحیح. اونوقت مردمتم ازت راضین؟"
چشم های ساسکه دوباره باز شد.
لعنتی ناروتو راهش را بلد بود. و ساسکه از قبل میدانست جواب منفی است.
Sa:"لعنت بهت ناروتو."
●
ایتاچی سریع دوید بیرون. عرق روی شقیقه هایش سر خورد در حالی که پارچه ای را محکم به نیمه ی پایین صورتش میبست تا کسی او را نشناسد.
دستش روی شمشیرش محکم بود در حالی که به دنبال صدای جیغ و فریاد میرفت.
شورش؟
لعنتی، ایتاچی میدانست کار کیست. در همین مدت کوتاهی که به دنبال دانزو میدانست اولین هدف او سرزمین اوزوماکی خواهد بود.
جایی که بیشتر مردمش دل پاک بودند و زود گول میخوردند، کار راحتی بود.
از پیچ کوچه که سمت قصر پیچید، موج جمعیت را دید.
همه معترض در حالی که به دروازه های میله ای و بلند قصر اوزوماکی مشت میکوبیدند. نفس ایتاچی بند امد.
دوباره جنگ؟
و بخش عجیب تر این بود که خبری از پادشاه ناروتو نبود. چشم های تیره ی ایتاچی تند تند اطراف را بررسی کرد، ولی بدون هیچ اثری از ناروتو ناکام ماند.
به جای پادشاه، فرمانده ارتش داشت مردم را ارام میکرد.
I:"جیرایا؟ جلوی اینهمه معترض رو با چندتا نگهبان که نمیتونه بگیره."
دوباره دوید، سعی کرد اطراف جمعیت را دنبال دانزو بگردد. خشم مثل خاکستری خاموش توی قلبش را داغ میکرد.
'مگه دستم به این پیرمرد نرسه' او با خودش فکر کرد و در حالی که پشت جمعیت میدوید، ناگهان با سایه شخصی سر جایش خشک شد.
شنل بلند و مشکی، و کلاهی که اصلا چهره ی شخصی که ان را پوشیده بود را معلوم نمیکرد.
چشم های ایتاچی تنگ شدند.
دانزو.
همانجا روبرویش داشت بدون اینکه توی درگیری دخالت داشته باشد انجا را ترک میکرد.
کارش این بود که فقط هرج و مرج راه بیندازد، ایتاچی دندان هایش را به هم فشرد.
بعد با ارامش و سکوتی که سال ها تمرین کرده بود، پشت سر دانزو راه افتاد.
فقط باید میرسیدند به یک جای خلوت. و بعد ایتاچی میتوانست از جنگی که مثل اتش پخش میشد جلوگیری کند.
- ۵۰۸
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط