این روزها

این روزها
احوال دلم ناگفتنی است
نمی دانم چطور می شود این حس و حال عجیب را
توصیف کرد
اما
این قدر می دانم که
ان قدر فریادهایم
رادرونم ریخته ام
که اگر به چشمانم زل بزنی کر می شوی
انگار دست و پای دلم شکسته است
چقدر شکستن سخت است
وقتی همه دارند نگاهت میکنند
چقدر سخت است
تکرار این همه بی دردی...
دیدگاه ها (۳)

وهيچكس نفهميد كه چه شدمنه ماه بودم ، نه خورشيداما هيچ دلى سر...

من و بارون هر دو منتظریم.من منتظرم؛ بارون بیاد برم ماشینمو ...

حـالـم گـرفتـــه از ایـن دنـیـایـی کـه آدم هـاش هـمچــون هـو...

زندگی من آرام میگذشت..اتفاقی نمی افتاد..تا این که سکوتی تمام...

«بابای.مهربونمنمی‌دانم این نامه را کجا باید پست کنم، اما می‌...

#باران 🦋🫰🏼«بابای مهربانم… نمی‌دانم این نامه را کجا باید پست ...

باباجونمدل را به چه مشغول کنم که نگیرد بهانه تو رادر این هیا...

خیلی ذوق دارمشبیه همان شوقی که بارها در نگاهت دیده بودم.می‌د...

پروانه جان

کاش می‌شد برای لحظه‌ای، دنیا را روی دور کند گذاشت.آن‌قدر دوی...

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۱✨______________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒____...

My professorChapter: 2Part: 112کمی ازش فاصله گرفتم و مشت‌های...

#تلنگر#داستان واقعییادمه دوران مجردی خوبی داشتم؛ طوری که گاه...

کآیا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۲✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط