دوراهی عشق و نفرت
دوراهی عشق و نفرت
p¹⁷
تهيونگ:سه ماه از درگيرى منو جونگكوک تو خونم ميگذشت...
همچى داشت طبق نقشه ام پيش ميرفت، ا/ت تقريبا بيشتر روزاشو بامن سپرى ميكرد ونگاه هاش از روزاولى كه منوديده بود خيلى متفاوت تراز قبل شده بودن میدونستم داره بهم علاقه مند ميشه، جونگكوكم بعد ازدوماه تحقيق و تعقيب كردنم وقتى نتونست چيزى برعليهم پیدا كنه كه ثابت كنه ريگى به كفشم هست كلا بيخيال شده بود و ديگه به رابطه ى بين منو ا/ت گير نميداد، امابه ا/ت هشدار داده بود كه بهتره اين رابطه فقط يه رابطه ى كارى بمونه وگرنه زنده نميمونه. نگاهى به ساعت اتاقم انداختم نيم ساعت ديگه با ا/ت تو يه كافه قرار داشتم
وقت شروع بازى پلن 2 بود..
به جيهوپ دوست چندين ساله ام پیام دادم كه ببينم اون كارى كه بهش سپردم تاكجا پيش برده...ساعت اپلمو به مچ دستم بستم وكتمو از رو تخت برداشتم يه كت و شلوار مشكى تنم بود، درست مثل روز ا/ت كه قرار بود امروز براش يه روز كاملا سياه باشه. سوار ماشينم شدم و به طرف جایى كه با ا/ت قرار داشتم راه افتادم بين راه نوتيف پيام گوشيم كه جيهوپ گفته بود:همه چيزطبق نقشست روزمو كامل ساخت...
ا/ت:يک ربعى گذشته بود از اومدنمون به كافه و داشتيم قهوه ميخورديم و راجب كار صحبت ميكرديم، به تيپش و طرز نشستنش نگاهى انداختم تو اون كت و شلوار مشكى ميدرخشيد چند تار موهاش ريخته بودن توصورتش پاهاشو انداخته بود روپاهاش يكم كج نشسته بود كه پاهاش برخورد نكنن به ميز و با دست راست فنجون قهوه شو بلند كرد و يكم ازش نوشيد نميتونستم چشمامو از رو لباى خوش فرمش بردارم داشت لبخند ميزد فنجونو زمين گذاشت ودستشو جلوى صورتم تكون داد وگفت: تهيونگ:اينجا كافه ست بهترنيست جاى اينكه منو بخورى قهوه تو بخورى سرد شد واسه خوردن من وقت زياد هست و تازه اينجا هم جاى مناسبى نيست بعد به فضا و مردم داخل كافه اشاره كردو چشمک زد...
ا/ت:تازه متوجه شدم چه قدرضايع بهش زل زدم واى خاک تو سرم، چى گفت؟ گفت داشتم اونو ميخوردم؟ لپام قرمز شد از خجالت سرمو انداختم پايين، حتى نميتونستم از خجالت جوابشو بدم انگار كلا ديگه زبونمو در برابر اين مرد ازدست داده بودم، لبمو گاز ميگرفتم و جورى سرمو پايين برده بودم هر لحظه ممكن بود قطع نخاع بشم، صداى خندش بلند شد
تهيونگ:نگاش كنا حالا لازم نيست خجالت بكشى خودم ميدونم خيلى جذابم
ا/ت:دوباره خنديد قشنگ هنگ بودم چه بلایى سرم اومده بود كنترلى رو رفتارام نداشتم، ديد امكان داره هرلحظه از خجالت جون بدم، كلوشو صاف كرد سعى كرد خنده شو كنترل كنه اما هنوز اثار خنده تو صورتش كاملا مشخص بود
اما باهمون خنده ى ريزى كه تو صورتش بود اومد نزديکِ صورتمو پرسيد:
تهيونگ:تواين روزا به چيز مشكوكى برخورد نكردى؟ كسى تعقيبت نكرده؟ اذيتت نكرده؟ منظورش همون آدمایى بودن كه بخاطرشون از تهيونگ خواسته بودم باديگاردم بشه
ا/ت:نه. فک كنم كلا بيخيال شدن و فقط در حد تهديد بود كه منو بترسونن سرشو پايين انداخت اگه نميشناختمش فكر ميكردم داره پوزخند ميزنه، ميخواد من صورتشو نبينم، سرشو بالا آورد و يه نفس عميق كشيد
چشمامو ريزكردمو و پرسيدم:چيزى شده؟ حس ميكنم چيزى داره اذيتت ميكنه
تهيونگ:(تودلش)آره ديدن قيافه ى تو كه مجبورم هر روز تحمل كنم اذيتم ميكنه دوباره خيلى ريلكس بهش نگاه كردم و گفتم:نه چيزى نشده، نگران نباش سرشو به معنى باشه بالا پايين كرد
حالا وقت نقشه بود از رو صندلى بلند شدمو گفتم:توبيرون منتظر باش تا من حساب كنم و بيام كيفشو از رو ميز برداشت و گفت:
ا/ت:باشه من دم درم
تهیونگ:سرمو تكون دادمو راه افتادم سمت جايى كه بايد حساب ميكردى
ادامه در پارت بعدی منتظر باشید
p¹⁷
تهيونگ:سه ماه از درگيرى منو جونگكوک تو خونم ميگذشت...
همچى داشت طبق نقشه ام پيش ميرفت، ا/ت تقريبا بيشتر روزاشو بامن سپرى ميكرد ونگاه هاش از روزاولى كه منوديده بود خيلى متفاوت تراز قبل شده بودن میدونستم داره بهم علاقه مند ميشه، جونگكوكم بعد ازدوماه تحقيق و تعقيب كردنم وقتى نتونست چيزى برعليهم پیدا كنه كه ثابت كنه ريگى به كفشم هست كلا بيخيال شده بود و ديگه به رابطه ى بين منو ا/ت گير نميداد، امابه ا/ت هشدار داده بود كه بهتره اين رابطه فقط يه رابطه ى كارى بمونه وگرنه زنده نميمونه. نگاهى به ساعت اتاقم انداختم نيم ساعت ديگه با ا/ت تو يه كافه قرار داشتم
وقت شروع بازى پلن 2 بود..
به جيهوپ دوست چندين ساله ام پیام دادم كه ببينم اون كارى كه بهش سپردم تاكجا پيش برده...ساعت اپلمو به مچ دستم بستم وكتمو از رو تخت برداشتم يه كت و شلوار مشكى تنم بود، درست مثل روز ا/ت كه قرار بود امروز براش يه روز كاملا سياه باشه. سوار ماشينم شدم و به طرف جایى كه با ا/ت قرار داشتم راه افتادم بين راه نوتيف پيام گوشيم كه جيهوپ گفته بود:همه چيزطبق نقشست روزمو كامل ساخت...
ا/ت:يک ربعى گذشته بود از اومدنمون به كافه و داشتيم قهوه ميخورديم و راجب كار صحبت ميكرديم، به تيپش و طرز نشستنش نگاهى انداختم تو اون كت و شلوار مشكى ميدرخشيد چند تار موهاش ريخته بودن توصورتش پاهاشو انداخته بود روپاهاش يكم كج نشسته بود كه پاهاش برخورد نكنن به ميز و با دست راست فنجون قهوه شو بلند كرد و يكم ازش نوشيد نميتونستم چشمامو از رو لباى خوش فرمش بردارم داشت لبخند ميزد فنجونو زمين گذاشت ودستشو جلوى صورتم تكون داد وگفت: تهيونگ:اينجا كافه ست بهترنيست جاى اينكه منو بخورى قهوه تو بخورى سرد شد واسه خوردن من وقت زياد هست و تازه اينجا هم جاى مناسبى نيست بعد به فضا و مردم داخل كافه اشاره كردو چشمک زد...
ا/ت:تازه متوجه شدم چه قدرضايع بهش زل زدم واى خاک تو سرم، چى گفت؟ گفت داشتم اونو ميخوردم؟ لپام قرمز شد از خجالت سرمو انداختم پايين، حتى نميتونستم از خجالت جوابشو بدم انگار كلا ديگه زبونمو در برابر اين مرد ازدست داده بودم، لبمو گاز ميگرفتم و جورى سرمو پايين برده بودم هر لحظه ممكن بود قطع نخاع بشم، صداى خندش بلند شد
تهيونگ:نگاش كنا حالا لازم نيست خجالت بكشى خودم ميدونم خيلى جذابم
ا/ت:دوباره خنديد قشنگ هنگ بودم چه بلایى سرم اومده بود كنترلى رو رفتارام نداشتم، ديد امكان داره هرلحظه از خجالت جون بدم، كلوشو صاف كرد سعى كرد خنده شو كنترل كنه اما هنوز اثار خنده تو صورتش كاملا مشخص بود
اما باهمون خنده ى ريزى كه تو صورتش بود اومد نزديکِ صورتمو پرسيد:
تهيونگ:تواين روزا به چيز مشكوكى برخورد نكردى؟ كسى تعقيبت نكرده؟ اذيتت نكرده؟ منظورش همون آدمایى بودن كه بخاطرشون از تهيونگ خواسته بودم باديگاردم بشه
ا/ت:نه. فک كنم كلا بيخيال شدن و فقط در حد تهديد بود كه منو بترسونن سرشو پايين انداخت اگه نميشناختمش فكر ميكردم داره پوزخند ميزنه، ميخواد من صورتشو نبينم، سرشو بالا آورد و يه نفس عميق كشيد
چشمامو ريزكردمو و پرسيدم:چيزى شده؟ حس ميكنم چيزى داره اذيتت ميكنه
تهيونگ:(تودلش)آره ديدن قيافه ى تو كه مجبورم هر روز تحمل كنم اذيتم ميكنه دوباره خيلى ريلكس بهش نگاه كردم و گفتم:نه چيزى نشده، نگران نباش سرشو به معنى باشه بالا پايين كرد
حالا وقت نقشه بود از رو صندلى بلند شدمو گفتم:توبيرون منتظر باش تا من حساب كنم و بيام كيفشو از رو ميز برداشت و گفت:
ا/ت:باشه من دم درم
تهیونگ:سرمو تكون دادمو راه افتادم سمت جايى كه بايد حساب ميكردى
ادامه در پارت بعدی منتظر باشید
- ۱۲۹
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط